بی ذهنی

امروز خوشحالم، نمی دونم چرا. شاید به خاطر اینکه مدتیه هیچی نیومده تو ذهنم که بنویسم و این یعنی ذهنم داره کم کم خالی می شه و این خب شادی آوره.

شایدم به خاطر اینکه چند وقتیه نه مصاحبه رفتم نه جایی که ذهنمو درگیر کنه نه با دوستی حرف زدم نه با دشمنی کل زدم ...

زیادم دنبال این نیستم که بدونم چرا حالم خوشه فقط با اینکه شرایطم اصلا خوب به نظر نمیاد ولی درونا خوبم این هم خودش یه نعمتیه و خیلی بزرگ و بعد این همه بدبختی خیلی خوب قدرشُ میدونم

اونقدری که حاضرم تا آخر دنیا کشش بدم. بعضی وقت ها فکر که می کنم می بینم که اصلا بهتر فکر نکنم  چون موقع هایی که فکر نمی کنم همه چی بهتره. باید بگذاری همه چی روند طبیعیشو حفظ کنه ... نه گناهی نه خشمی نه لذتی نه آرزویی .... هیچیه هیچی فقط طبیعی باشی ... درست مثل حیوونا یا درختا .... آره باید برگردی به اصل خودت ... اون وقت شاید حس هات دوباره برگرده صداهای خوب رو گوش کنی، رایحه گل ها رو بچشی و کم کم از لذت حقیقی حض کنی ...

می دونی چیه اصلا باید دست از شروط و قیود برداری ... گناه و کار نیک، خوبی و بدی، نفرت و عشق، عفو و کینه، خساست و گشاده دستی و از همه مهم تر بده بستون یا دادن و گرفتن رو باید ترک کنی، بعد آزاد و رها بشینی یه کناریُ همه این ها رو نگاه کنی دنیارو، دوستاتو، دشمناتو، کارهاتو بدون قضاوت بدون دسته بندی بدون ممیزی ... فقط همینجور نگاه کنی  خیلی نرم خیلی آروم ... وببینی که هیچی نیست که نگرانش باشی یا حتی منتظرش باشی یا اینکه بخوایی حالتو خوش کنه .... هیچی هیچی .... همین نگاه کردن کافیه .. این خودش همون حال خوشه ... حالا ببین اگه اینه نگاه تو کل زندگیت جاری بشه ... همه جا همه وقت تو هر موقعیت فقط ناظر باشی بدونی که هیچکدوم این مسائلی که دوروبرته بهت آسیب نمی رسونه چون تو ازشون جدایی و همه ازت رد می شن و می رن... درست مثل یه رسانا که جریان برق رو عبور می ده ...

غرب توی خیلی از مسائل تمدنی، عرفانی و دینی به نظرم از شرق عقب تره ولی همیشه سعی کرده جور دیگه به کشف بپردازه و اون علمه.... اگه فیلم های هالیوودی رو دیده باشین تو خیلی از مسائل پیشاپیش طرح هایی رو مطرح کرده و گفته هایی رو گفته ولی خب چون پشتوانه علمی قابل اثباتی نداشته به هیچ جا نرسیده و خیلی جاها به بی دینی و پوچ گرایی متهم هم شده ....

چند وقت پیش فیلمی رو می دیدم که بروس ویلیس توش بازی کرده بود و توش نشون می داد که آدم ها همه پیرو فرسوده اند ولی یه بدل رباتیک دارن که به جاشون تو دنیا زندگی می کنه و توسط خودشون که تو اتاقی روی تخت خوابیدند هدایت می شه ، تو این فیلم زن و شوهری رو نشون می داد که تو گذشته های دور خود واقعیشون ( اون موقع ربات ها نبوده) عاشق هم شده بودند ولی از یه سنی به بعد دیگه ربات ها جایگزینشون شده بوده، توی همه کارها حتی روابط عاطفی، زناشوئی و بین فردیشون و نشون می داد که هردونفر چقدر دلشون برای هم تنگ شده بود ولی از طرفی هم گیج بودن چون نمی دونستن خودواقعیشون کدوم این آدم پیره که رو تخته یا اون دو تا ربات جوون و خوش مشرب که به ظاهر اونا هم همدیگرو دوست داشتند !

به نظر من متن این فیلم یه جورایی به همین مساله ناظر بودن اشاره داره، و این یعنی اونا هم نگیم جلوتر از شرق،  بلکه پیش تازانه تراین مساله رو به تصویر کشیدند.

خلاصه قضیه درضمن پیچیدگی خیلی هم ساده است، ساده تر ازاونچه که فکرشو بکنی و طبیعی تر از اونی که خودتو به دردسر بندازی ...

تو روبرو نشستی  من می گریزد افسوس من می دود به سویت تو می شوی زمن دور

تو رازی از جهانی من رمزی از تو هستم من رمز خود کنم باز تا من رسم به آن راز

/ 4 نظر / 21 بازدید
عـــلــی نــخــعــی

به ندرت درباره ی آنچه که داریم فکر می کنیم در حالی که پیوسته در اندیشه ی چیزهایی هستیم که نداریم... با احترام دعوتید به پست جهان پهلوان تــختـــی.... لازم دیدید لینک بفرمائید...agree to exchange links

نرجس خالوئی

طرز نگاهتون رو خیلی دوست دارم دلم میخواد تا آخر نوشته هاتون رو بخونم شاید هم یه مرز مشترک تو دیدگاه...[شوخی]