حفره وجود

می خوام بنویسم از همه حرف هایی که ته دلمه و هیچوقت نتونستم به زبان بیارم، اصلا نمی دونم چرا هر حرفی رو که میاد بالا تا به زبونم می رسه شکلش عوض می شه، همه اون ناراحتی و خشم وجودیم تا میاد بالا قبل از اینکه به زبون جاری بشه می شه بغض، بغضی که اونقدر خفه کننده است که فقط اشکه که جاری می شه تا جلوی خفگی رو بگیره و جالب تر اینکه دیگه گریه هم آرومم نمی کنه، سبکم نمی کنه و من این وسط هاج و واج موندم که دردم چیه واقعا.

روزی چندبار هی زندگیمو از اول تا اینجا مرور می کنم و مرور می کنم. بچگیمو، نوجوونی، جوونی و بعد هم تاهل و الان رو. اینکه کجا و تو چه مقطعی از زندگیم چی جا مونده که اینقدر خالیم. هر چی مقاطع زمانی دورتری رو به یاد میارم عمق این حفره بیشتر و بیشتر می شه و هر چی بیشتر فکر می کنم کمتر راهی برای پر کردن این حفره به ذهنم می رسه.

این حفره تو هر دوره ای از زندگیم یه جوری خودش رو بروز داده: تو بچگی یکجور حس سرخوردگی بود یکجور حسی که دوست داشته باشی اوج بگیری و پرواز کنی ولی بالهات شکسته باشه یه همچین جوری بود حسم.

تو نوجوونی یه حس معنوی عمیق بود که سعی کردم با دینداری تو سن و سال خودم پرش کنم ولی اون هم موفق نبود.

تو جوونی عشق جاشو گرفت عشقی که فقط یک شوری بود که از درونم می جوشید و دوست داشتم نثار کسی کنم تا شاید آروم بگیرم تا شاید این حفره لعنتی پرشه ولی نشد که نشد و این عشق نصیب پسرهای خوش شانسی شد که دوروبرم بودند ولی برای خودم چیزی جز ناکامی نموند.

تو دوران دانشگاه که کاملا حیروون و ویلوون بودم. پوچی مطلق. تو اون دوران حتی برخی وقتا تموم کردن زندگیم هم به سرم می زد ولی خب جسارتشو نداشتم. اون دوران هم طی شد.

همه گذشته و حفره ها رو کنار گذاشتم و با ذهنی بی فکر ازدواج کردم و بعد هم همه زندگیم شد تعهد و کار، فکر همه چی رو کرده بودم: اینکه شوهر خوبی انتخاب کنم و همینطور هم شد ولی بعد 7 سال فهمیدم هنوز یه حفره هایی ته وجودم هست که تاهل و خونه و کار هم جوابشو نداد.

این بار فکر کردم بیام این حفره رو با بچه پرش کنم ولی شانس آوردم که شوهرم زیر بار نرفت وگرنه معلوم نبود عاقبت بچه ای که به خاطر پر کردن حفره یکی دیگه به وجود می اومد چی می شد.

الان اینجام درست وسط میانسالی و هنوز خالیم هنوز نمی دونم چی پرم می کنه گاهی وقتا فکر می کنم هیچ چیز دنیایی دیگه قادر به پر کردنم نیست چون همه راه هایی رو که می شد رفت رو رفته ام و هیچکدوم خرسندم نکرده.

گاهی اونقدر می زنه به سرم که فکر می کنم اگه از همه چی فرار کنم آروم می شم ولی نمی شم. این هم جواب نداده، تنهایی همیشه برام لذت بخشه ولی پرم نکرده هنوز خالیم و دیگه حتی عشق هم پرم نمی کنه چون اون هم داره یواش یواش وجودم رو ترک می کنه، فقط امیدوارم همه این خالی شدن ها فضایی باشه واسه پر شدن توسط یه وجود بی نهایت، وجودی که لازمه حضورش همین حفره است.

/ 2 نظر / 6 بازدید
یه آشنا

اگه یک دفعه بری داروخونه 13 آبان اون آدمای بدبخت رو که تو نگاهشون بیچارگی و درموندگی رو واسه گرفتن یه آمپول برای عزیزشون موج میزنه رو ببینین ... اگه یدفعه بری دم بیمارستان هاشمی نژاد آگهی های فروش کلیه رو ببینی... اگه یه نصفه شب توی بلوار میرداماد دخترهای شهرمون رو که واسه احتیاج حاضرن هر خفتی رو بکشن ببینی... اگه بدونی چقدر آدم آرزو دارن جای تو باشن ... اگه یکم بیشتر دقت کنی .. میبینی چقدر خوشبختی میبینی حفره ائی که ازش حرف میزنی چقدر مقابل مشکلات دیگرون کوچیکه ... اونوقته که ناشکری نمیکنی و تو رویا سیر نمیکنی...

سورملینا

برات آرامش آروز میکنم. میگم این حفره کجاست. همه بیاییم با هم توش خاک بریزیم شاید پر بشه. هرکی یه بیل بریزه پر میشه ها.........[قهقهه] اینقدر هم فلسفی به زندگی نگاه نکن. آسونتر از این حرفهاست. هرچی سخت بگیری، سخت تر میشه. [گل]