آخرین آش نذری

 برداشت 1 :

باوجود اینکه خیلی کنده بالاخره با زور و زحمت وصل می شه .آخرین مطالبی رو که دوستان گذاشتند ، مرور می کنم.خیلی جالبه که آدما تو دنیای مجازی بی در و پیکرتر هستند.یک جورایی به خود واقعیشون نزدیک ترند .البته اگه جزو اون دسته محافظه کاری که با دوستاشون هم رو در بایستی دارند نباشند.

یکی نوشته "صداقت" یعنی "حماقت" توجهمو به خودش جلب می کنه .کمی روش فکر می کنم. نتیجه ای نمی گیرم . بی خیالش می شم.

جمله یکی دیگه از دوستام میاد تو چشمم "چه شب سختی !" تعجب می کنم . دیروز که دیدمش به نظر حالش بد نبود فقط خسته به نظر می رسید.از کامنت های سایر دوستان چیزی سر در نمیارم. کمی نگران می شم.ابرهای منفی ذهنمو پاک می کنم و می گذارم به حساب افت و خیزهای روحی ، که همه یکجورایی تجربه اش می کنند.

برداشت 2 :

ناهار رو خوردیم و اومدیم پشت میزمون که مشغول کار بشیم اگه که بشه. همکار کناریم حال همون دوست رو ازم جویا می شه . منم می گم "احتمالا یک نوسان روحی ساده است و نباید چیز مهمی باشه".

هممون منتظر گرفتن حقوق هستیم و مدام به پرتال شرکت سر می زنیم . خبر مهمی رو پرتال جلب توجه می کنه . همکارم بلند می خوندش و به کلمه مادر که می رسه هر دومون بغض آلود و شوکه همدیگرو نگاه می کنیم.

برداشت 3 :

می رم طبقه ششم فیش حقوقی رو بگیرم.خاطره آش سر ماه مثل پتک کوبیده می شه رو سرم.می رم پائین ، شانس می یارم یکی از همکارا از پیشش میاد.آدرسو می گیرم . می رم سراغش.وارد خونه که می شم یکی دیگه از دوستا میاد به استقبالم .گریه می کنیم.فکر می کنم توان روبه رو شدن با خودشو نداشته باشم.همه توانم جمع می کنم .بغض امونم نمی ده . پلکاش هم اندازه چشماش شده .خواهر کوچیکش که همینجوری ماتش برده ! واسه اون بیشتر نگران می شم.

از مهر و متانتی که تو مراسم حاکمه کاملا مشخصه که روزگار بازم گلچین کرده .

خدا صبر بسیار بده

/ 2 نظر / 4 بازدید
سورملینا

سلام فرناز جون. تبریک میگم وبلاگ زدی! البته دوست نداشتم تو این پست بهت تبریک بگم. و شاید هم دوست نداشتم وقتی برای اولین بار واست کامنت میذارم، بخوام از مردن عزیز دوستمون بنویسم. همه مون هنوزم شوکه شده ایم. خدا به همه مون و به ا ونها بیشتر صبر بده. این خبر مرگ، یکی از بدترین خاطرات زندگی من بود. خیلی داغون شدم. چون مامانش رو از نزدیک می شناختم و خیلی دوستش داشتم. مثل همه مامانا آخر محبت و گذشت بود. به فکر همه بود و از رو دوش همه بار برمیداشت. خدا مامان تو رو واست حفظ کنه عزیزم.[گل]

سعیده

فرناز سلام. امروز بعد از گذشت 5 ماه از فوت مادرم این متن را میخونم اشک امانم نمیده. فرناز فرناز فرناز نمیدونی چه فرشته ای رو از دست دادم . نمیدونم چقدر دارم سعی میکنم مثل مادرم زندگی کنم اما نمیشه. کاش من به اندازه مادرم مهربان بودم. ممنون از نوشته ای به این زیبائی.