پرنده مهاجر

 پرنده که تنها باشه حواس اون جای دیگه است

قفس باشه یا نباشه به فکر پرواز دیگه است

فرقی نداره واسه اون که مقصدش کجا باشه

رنگی نداره آسمون وقتی که بختش خوابیده است

پرنده قصه ما دلش پر از بادکنکه

تومنقار خسته اون همش پر از شکایته

دلش شاید تنگه ولی، دوست نداره که بپره

برای تنهاترشدن، پر نداره که بشکنه

پرنده یک مهاجره، مهاجری بال بریده

از اولش همین بوده دنیا رو کوچیک می دیده

الان دیگه فرق نداره، اینجا باشه اونجا باشه

آخه اون اینو فهمیده، که قسمته تنها باشه

/ 1 نظر / 42 بازدید
عزیزمحمدی

درود بر بانو ، حالا هم که بعد از مدتی نوشته اید ، اون هم از تنهایی و بال شکسته بودن نوشته اید و ....از اولش همین بوده دنیا رو کوچیک می دیده الان دیگه فرقی نداره ، اینجا باشه اونجا باشه آخه اون اینو فهمیده ، که قسمته تنها باشه .... زیبا و درست تنهایی را توضیح داده اید ولی خیلی غمگین نوشته ای دل آدم می گیره ... شاد سبز باشید