طلسم - بخش پایانی

راست یا دروغ خیلی معلوم نیست این ماجرا رو حنانه که اونم هم بازی دوران کودکی یوسف و زینب بود تعریف می کرد، می گفت ماجرا رو با چشمای خودش دیده. ولی کمتر کسی باورش می شد، خیلی ها هم می گفتند که نه که خاطر خواه یوسف بوده از سر حسودی به زینب و رابطه خوبش با یوسف این داستان رو سرهم کرده. ولی به جز این نَقل هیچ سرنخ دیگه ای از ماجرا و اینکه چی شده که زینب اینقدر تو خودشه و تن به ازدواج با کسی رو نمی  ده در دست نبود.

می گه اون روزهم به رسم هر روز زینب آماده شده بود که بره سر زمین، تو دامن قرمز گلی با نقش های ریز سبز برگا روش از همیشه خوشگل تر به نظر می رسید، می گه بخچه اش از همیشه پرتر به نظر می رسید انگاری که یه پتو هم توش پیچونده شده باشه یا مثلا در حدی که همیشه می رفت مسافرت.

گویا حنانه هم بهش گفته که امروز باهات بیام سر زمین کمکت کنم ولی گفته نه لازم نیست با یوسف می رم و تا نزدیکای زمین حنانه بی خبر ازش  دنبالش رفته و هنوز هم اثری از یوسف نبوده و بعد که دیده دست تنهاست رفته تا بهش کمک کنه و بعد نیم ساعتی یوسف از راه رسیده و باهم حنانه رو دکش کردند فردای اون روز که همه رفتن سر زمین معلوم بود که از صبح تا غروب دوتا جوون حسابی روش کار کردن.  

ولی حنانه که اونروز برنگشته بود ماجرا رو از نزدیک دیده، دیده که چطور یوسف دم دمای غروب به زینب نزدیک شده و بوسیدتش و چطور زینب بخچه اش رو باز کرده و وسایل داخلش رو در آورده و باهم یه چادر پشت درخت پت و پهن گوشه زمین زدند ورفتن توش و از اینجا به بعدش رو دیگه خبر نداشته و چون دم غروب بوده و هوا رو به تاریکی فقط برگشته واز ترس ماجرا رو به یه نفرهم نگفته و فردا صبحش همش منتظر بوده که اتفاقی بیافته و افتاده.

همه ده ولوله شده بود مشدی حسن و زنش سراسیمه در حالیکه چنگ به صورتشون می زدند از این ور به اونور می دویدند و نمی دونستند چیکار بکنند، بی بی هاچ و واج مردم رو نگاه می کرد و زینب هم از اتاقش بیرون نمی اومد و بعد دو ساعتی که بیرون اومد نشست کناره پله های گلی بالکن و سرش رو هم تکیه داد به ستون سردر و جنازه یوسف غرق خون وسط ده پائین پهن شده بود و این وسط حنانه بود که به خودش می لرزید و از ترس جرات نداشت حتی گریه کنه.

/ 0 نظر / 24 بازدید