نو شدن

دلم آبستن نوزادی است، کودکی نارس که با هر تکانه درد را برمن فریاد می زند

و جان را نه قوت سقط استُ،  نه شجاعت زایشُ،  نه حتی تسلیمی

و زمان که بیشتر می گذرد تو می دانی که هیچ گریزی جز تسلیم نیست

و شاید هم تصمیم..

اما چُنانی که حاضری به درد سازش کنیُ به تقدیر نه،

و اینچُنین است که تو از پس سال ها همچنان بارداری، باردار طفلک عقب مانده ای که

نه شانس زندگی یافته نه ودیعه مرگ

جنینی که جرم او بودن در توست، توئی که نه به او حق نفس می دهی

نه اختیار بی نفسی

و چه خودخواهانه می آفرینی و چه ویرانگرانه منکر می شوی

انکار مسئولیت بودِ این، بود و نبود را، که به تو وابسته است،

که تو او را به این وضع دچار کرده ای

با بی توجهی هایت، با بی مهریت، با خشونتت و با انکارت

انکار هر آنچه هستُ گفته ای نیست  وهر آنچه نبودهُ  گفته ای هست  

و اینچُنین او را عقیم کرده ای

عقیم با باوری مسموم، ذهنی آلوده و تجسمی دهشتناک ....

کاش می شد از نو شد، کاش و ای کاش ......

/ 3 نظر / 7 بازدید
عزیزمحمدی

سلام ، زیبا و با احساس و ... و واقعیت را نوشته ای ... کلی به فکر بردیم و به چالش کشیدیم .... خداوند حق کمک کردن و ... به همه کس و همه افراد نمی دهد ، مگر اینکه اون شخص لایق و جزو بنده خوب خودش باشد و بخواهد او را در آزمون قرار بدهد . و این یک آزمون و نعمت الهی ، پس به آن سر میگذاریم و اطاعت می کنیم هر چند که سخت و جان افزا باشد و هر چند که خود مقصر آن هستیم ... تسلیم او میشویم و نه تصمیم گریزی ...

eli

عالی بود