طلسم - 3

زینب با عشق به دنیا اومد و با عشقم بزرگ شد. بعد اون تصادف معلوم بود که اولین کسی که جون می ده واسه زینب و فوری به عنوان دختر خونده قبولش می کنه بی بی بود. هنوز کربلائی حسین هم زنده بود. زینب تو خونه ای بزرگ می شد که پر از عشق و ایمان بود. بی بی واسه داشتن یه بچه سه ساله کمی پیر بود و خسته، ولی خب عشق چندین ساله اش به داشتن بچه باعث می شد که خیلی قشنگ بتونه جای خالی مادر رو برای زینب پر کنه. کربلایی حسین هم که به رسم همه مردا دوست داشت یه پسر داشته باشه زینب رو مردونه بزرگ می کرد، با خودش می برد سرزمین. و این شد که زینب علی رغم همه حس های درونی زنونه ای که به تبع جنسیتش داشت، مرد بار اومد.

همبازی دوران کودکی زینب یوسف بود  با اینکه از بچگی دختر گوشه گیرو تو خودی بود ولی رفتارش با یوسف متفاوت بود درمقابل یوسف زینب تسلیم تسلیم بود. حالا دیگه هر دو بزرگ شده بودند، نزدیکای 15 سالگی، اوج بلوغ و حس خوب دوست داشتن و دوست داشته شدن رو با هم تجربه می کردند. زینب زیباتر شده بود و یوسف هم که به حق بی نصیب از زیبایی اسمش نبود. از طرفی یوسف هم به ظاهر عاشق همین روحیه مردونه زینب بود، قوی و کمی مغرور و به موقع تسلیم و متواضع.

/ 4 نظر / 20 بازدید
عينک ريبن

لطفا از سايت بهترين و مدل هاي عينک رين ديدن فرماييد

بازي آنلاين

سلام دوست من وبلاگ بسيار خوبي داريد منم به تازگي يک سايت زدم خوشحال ميشم نظرتونو در موردش بدونم و اگر لطف کنيد منو لينک کنيد لطف بزرگي کرديد بعد خبر بديد منم لينکتون کنم باز هم بهتون سر مي زنم و منتظر نظرتون هم هستم ايام به کام و ارزوي بهترين ها براي شما

متين

مرسي که بهم سر زدي , پستت جالب بود لينکيدمت! با اجازه!

ح

سلام.بعدش؟