شمس پرنده

داستان عشق مولوی و شمس که دیگه نیازی به تعریف دوباره نیست ، ولی من باز دوست دارم یه اشاره کوتاهی بهش بکنم که البته منبع صحبتم هم تاتری است به نام شمس پرنده ساخته خانم پری صابری که پارسال دیدم .

در این تاتر مولوی که یک عارف و زاهد دوران خودش بوده و بسیاری از مردم قبولش داشته اند به خوبی به تصویر کشیده شده است. کسی که در عالم زاهدانه خودش هیچ تخطی نکرده بود ولی این حریم با اومدن شمس شکسته می شه و مولوی واله و شیدای شمس می شه ، اینکه چه چیزی در شمس نظر مولوی رو به خودش جلب می کنه ؟ به نظرم سادگی بندگی ، خلوص نیتش و بی پیرایه بودن و از همه مهم تر بی خود از خود بودنش .

داستان این عشق ادامه پیدا می کنه و مولوی شمس را در خانه خودش مهمان می کنه .تا اینکه یک روز شمس از مولوی در خواست شراب می کنه و مولوی بعد از کلی این پا اون پا شدن که جواب معشوق رو چی بده که تو خونه یک زاهد از این جور چیزا پیدا نمی شه نهایت تصمیم می گیره به میخانه شهر بره و شراب تهیه کنه .

وقتی وارد میخانه می شه همه نگاههای سرزنش آمیز به طرفش می چرخه و حتی تمسخر اینکه به به زاهد شهر رو ببینید که خودش اومده شراب بخره . و مولوی هم سبو رو زیر عباش پنهان می کنه و بی اعتنا به تمسخرها راهی خونه می شه . اینجاست که مولانا به وصل میرسه ، درست در لحظه ای که همه باورها و اعتقادات و از همه مهم تر نفس خودش رو ، همه رو در برابر عظمت عشق به شمس و برآوردن خواسته معشوق قربانی می کنه.

اما از طرف دیگه بشنوید داستان شمس رو این بنده مخلص عاشق ، که در پی عشق از دیاری به دیار دیگه سفر می کنه . با اولین دیدار دلباخته دختر مولانا می شه و فکر می کنه اون چیزی رو که سالهای سال دنبالش بوده پیدا کرده و از مولانا دخترش رو طلب می کنه و مولانا هم می پذیره و شمس به وصل دختر مولانا می رسه زندگی برای شمس با همسرش که تفاوت سنی فاحشی هم داشتند ادامه پیدا می کنه تا اینکه همسر شمس از عشق زیاد شمس احساس خفگی می کنه و با گروهی از دوستان بدون شمس برای خوشگذرانی به باغات اطراف می ره و شمس که دیگه عشقش تا حد تملک نزول پیدا کرده بوده  بعد از برگشتن، همسرش رو عتاب می کنه و کتک می زنه و اینجاست که سقوط رخ میده و چه آگاهانه رخ می ده چون بعد از این کار آهی می کشه و خودش متوجه می شه که چه بر سرش گذشته است.

این داستان خیلی خلاصه آورده شده است و مطمئنا خانم صابری هم بسیار خلاصه شده به تصویر کشیدند ولی با این وجود نکات بسیاری در دلش نهفته است . ولی مهمترین چیزی که در کل داستان وجود داره اینه که همیشه فکر نکنیم راهی که داریم می رویم درسته و یا ثبات داره بلکه هر لحظه دل ممکنه برگرده چه به راه درست چه از راه درست.

پس همیشه باید هشیار باشیم شرابی هم که در این داستان اومده فکر کنم استعاره به همین مساله است که نگذاریم این دنیا و زرق و برقش این هوش رو از سرمون ببره و ندونیم که واسه چی اومدیم و کجا داریم می رویم.

در آخر سالروز میلاد این عارف برجسته رو تبریک می گم و امیدوارم روزی برسه که همه بتونیم از عشق سرشار باشیم .

شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند

رسید کار به جایی که عقل خیره بماند

هزار ظلم رسیده ز عقل گشت رهیده

چو عقل بسته شد این جا بگو کیش برهاند

دلا مگر که تو مستی که دل به عقل ببستی

که او نشست نیابد تو را کجا بنشاند

متاع عقل نشانست و عشق روح فشانست

که عشق وقت نظاره نثار جان بفشاند

هزار جان و دل و عقل گر به هم تو ببندی

چو عشق با تو نباشد به روزنش نرساند

به روی بت نرسی تو مگر به دام دو زلفش

ولیک کوشش می‌کن که کوششت بپزاند

چو باز چشم تو را بست دست اوست گشایش

ولی به هر سر کویی تو را چو کبک دواند

هر آنک بالش دارد ز آستان عنایت

غلام خفتن اویم که هیچ خفته نماند

میانه گیرد آهو میانه دل شیری

هزار آهوی دیگر ز شیر او برهاند

چو در درونه صیاد مرغ یافت قبولی

هزار مرغ گرفته ز دام او بپراند

هر آن دلی که به تبریز و شمس دین شده باشد

چو شاه ماه به میدان چرخ اسب دواند

 

/ 3 نظر / 31 بازدید
زهرا

ممنون از مطلب جالبت که با عث باز هم این تاتر زیبا به خاطرم بیاد . توصیه می کنم کتاب کیمیا خاتون رو که در حقیقت روایت رو از زیان دختر خوانده مولانا(و نه دخترش) روایت می کنه بخونی .

سورملینا

آخی چه جالب. من نمیدونستم شمس با دختر مولانا ازدواج میکنه. کلا در مورد شمس و مولانا کم میدونم. خیلی دوست دارم بیشتر بدونم.

سورملینا

به نظر من وجه اختلاف انسان با سایر مخلوقات یکی عقله و یکی دل. دل بدتره. یعنی آدم با دل بیشتر می لغزه. وقتی زندگی آدمها رو نگاه می کنیم، خیلی سرنوشتها به خاطر لغزش این دل زیر و رو شده. حالا چه خوب چه بد. من کسی از نزدیکان رو می شناسم که همه عمر همه رو سرزنش میکرد. وقتی هم که ازدواج کرد، یه ازدواج عاقلانه بود. یکی معرفی کرد اینم آشنا شد و ازدواج کرد. ولی متاسفانه دلش یه جا لغزید و عاشق شد. ولی بد عاشق شد. چون دیگه دو تا بچه داشت. و عاشق یه زن شوهردار هم شد. نشست تا زنه طلاق گرفت و عده اش گذشت و باهاش ازدواج کرد. البته در حالی که هنوز زن اول رو داشت. خلاصه من با ارزش گذاری روی این جریان کار ندارم. اصلا شاید این هوس بوده و عشق نبوده چون نباید این کار رو با زن اول و بچه هاش میکرد. و اصلا نباید این داستان هوس رو در کنار داستان عشق شمس و مولانا آورد. کلا منظورم اینه که دل و ادعای عاشقی و به سنگ خوردن سر و .... همه امتحانهاییه که به خاطر داشتن دل به سر آدمها میاد. هوس هم از دل بلند میشه. کار دله. عشق پایدارتره، هوس سوزاننده تر و زودگذرتر. خدا عاقبت آدمیزاد رو به خیر کنه!