ماه عزیز

از اول این ماه عزیز همه اش می خواستم بنویسم، بنویسم تا شاید یه کم از بار سنگین رو دوشم کاسته بشه، شونه ای که الان دیگه حدود چهار ساله داره بی وقفه این بارو تحمل می کنه و هیچ چاره ای هم جز تحمل نداره. لحظه ای نبوده که حسرت نخورم، حسرت روزهای خوب رمضون 70. هیچوقت یادم نمی ره با چه عشقی روزه می گرفتم، اونم چی تو خونه ای که کَسی به این جور چیزا اعتقاد نداشت، راستشُ بخواین پدرم حتی بعضی وقت ها مسخره هم می کرد اوایل بهم بر می خورد ولی بعدنا دیگه مهم نبود مادرم کاری نداشت ولی همیشه کشش های مذهبی من برای خانواده ام گنگ بود، چون کامل نبود. البته خانواده ام مومن ترین آدم هایی هستند که من می شناسم ولی خب نه مذهبی.

نمی دونم چرا سال به سال کمرنگ تر شد، عشق به روزه و نماز رو می گم. با وجود اینکه همسرم هم از خانواده دینداری بود و همیشه یکی از لذت های زندگیم درست کردن افطاری براش و دعوت خانواده اش برای یک شب افطاری دور هم بود، ولی بعد سال 79 برام این مساله کم رنگ و کم رنگ تر شد و نمی دونم کی بود دقیقا، اصلا یادم نمیاد ... که یکهویی به طور کامل رنگ باخت.

من موندمُ یه خاطره از یه عشق، عشقی که هر بار با ربنا و اسماء اعظم دم اذان ریش می کشید به دلم و یا با ا..اکبر های اذان مرحوم مؤذن زاده منو غرق دریای اشک می کرد.

این وضعیت بعد ترک شوهرم حتی بدتر هم شد چون دیگه حتی لذت دیدن افطارکردن و نماز خوندن های اون هم جاشو داد به یه حسرت عمیق تر.

البته فکر نکنین سعیمو نکردم که دوباره بتونم عشقمو پس بگیرم، کردم. نماز خوندم، مکان های مذهبی رفتم آدم های مذهبی رو تحسین کردم، ولی فایده ای  نداشت که نداشت دیگه از توش اون چیزی که من دنبالش بودم اونی که باهاش تو سالای 72 سیراب می شد در نیومد که نیومد. خب توقعم هم بالا رفته بود دیگه، هر ارتباط گرفتنی به دلم نمی شِست. اصلا گرسنگی کشیدن و تشنگی دادن به خودم، یا با چادر تو خونه ای که هیچکی نیست نماز خوندن دیگه برام مفهوم نبود، چیزایی که تو موقعش براش هزار و یک دلیل و انگیزه داشتم.

حالا من مونده امُ یه حسرت بزرگ. عشقی که دیگه نمیادُ مهمون دلم بشه، دلی که تنها چاره اون موندن و ساختنه. ساختن با یه درد بی درمون،

                                                                          درد یه عشق بزرگ اما بی معشوق ....

آهای شماهایی که حضور دارین تو این ماه، و شماهایی که نیستین، دعا کنید، دعا کنید تا بینا شم.... 

/ 3 نظر / 6 بازدید
نرجس خالوئی

سلام بانو دقیقا می دونم که چی می گید ولی خواهرانه میشه دوباره شروع کرد میشه رنگ زیبایی به لحظه بخشید میشه تجربه کرد میشه فهمید تمام این تفاوت ها از ما انسانهاست خدا همون خداست این ماییم که تغییر کردیم التماس دعا[گل]

سورملینا

قربونت برم فرناز جون. این متنت با همیشه فرق داشت. چرا اینقدر ناآرومی عزیزم. بیا آروم بگیر بخواب. میگم بزن تو کار کتابهای پائولو کوئیلو. من یه مدت خیلی تو نخش بودم. اصلا پائولویی شده بودم. هنوزم دوستش دارم. بک گراند احساسات و اعتقاداتم مال تفکرات پائولوئه. با کتاب کیمیاگر هم شروع کن. به امید ارامش سبز

بابای پرنیان

سلام من از مدتها قبل به وبلاگتون سر میزنم و به جز مطالبی که می نویسید، همیشه جسارتتون در اینکه اینکه بعنوان یک خانوم هم عکس از خودتون گذاشتید و هم روزانه مینویسید، برام قابل تحسین بوده. من اینقدر جرات ندارم هرچند توی وبلاگم به اندازه ای که کسی بخواد پیدام کنه، نشونه گذاشتم ولی گذاشتن عکس و اسم واقعی یک چیز دیگه است. امیدوارم موفق باشید و سلامت، در مورد این اوضاع روحی که نوشته اید هم من چندتایی مطلب دارم که البته "دلنوشته" است و راه چاره نیست اما شاید یک حس مشترک باشه. بااجازتون شما را لینک کردم. بابای پرنیان