اندر حکایت بستنی دم افطار

امروز عصر از جایی رد شدم که نون های یه بستنی قیفی فروشی بد جور بهم چشمک زد، من هم که تاپ این عشوه گری رو نداشتم فوری رفتم و یکی خریدم. اتفاقا روبروش یه پارک بود و رفتم رو سکوی کنار خیابون پارک نشستم و شروع کردم به لیسیدن بستنی. هوا تاریک شده بود، یه خانمی چند وجب اونورتر من نشسته بود. به محض اینکه نشستم برگشت

گفت: افطار شده ؟

با تعجب نگاهی بهش کردم و گفتم : بله شده

گفت : چه زود

لبخندی زدم و گفتم: چه زودی خانم ساعت 9 شبه

همینجوری داشتم بستنیمو لیس می زدم که دوباره گفت : دم این ماه رمضونه خیلی چاق شدم نه که افطاری مهمون داشتیم پر خوری کردم

یه نگاهی به اندام نسبتا متناسبش انداختم، ولی هیچی نگفتم. هوا گرم بود بستنی شروع کرده بود به چکیدن

گفت : دستمال بگیر زیرش

گفتم : مهم نیست می ریزه رو زمین. بهش تعارف کردم که اگه میل داره واسه اون هم بخرم که گفت نه. احساس کردم به همصحبتی نیاز داره رفتم یه کم نزدیک تر.

گفت : چند سالته، سنمو گفتم

گفت : پسر من هم متولد 53 است بعد ادامه داد به من میاد چند سالم باشه

گفتم : جوونید فکر کنم 62

با حالت برخورنده ای گفت 62 جوونه، کمی خودمو جمع و جور کردم و گفتم : زیاد گفتم.

گفت : نه همون حدودام. 

گفتم : 62 که سنی نیست.

و این بود که ماجرا شروع شد ...

گفت : ازدواج کردی

گفتم : آره

گفت : چند ساله ؟

گفتم : 10 سال. از ته لهجه اش فهمیدم که همشهریمونه، به روش آوردم راحت تر صحبت کنه. باز هم بهش برخورد.

گفت : خیلی وقته اومدیم تهران فرهنگی بازنشسته ام ولی همه لهجمو می فهمند.

خندیدم و گفتم : لهجه که بد نیست، مگه کسی به لهجه های دیگه می خنده خب مال ما هم مثل اونا.

خودش جمع و جوری کردو گفت : نه خب

داشتم سعی می کردم زودتر بستنی رو تمومش کنم که هم به مانتوم گند نزنه هم اینکه این مکالمه که دیگه تقریبا می دونستم قراره به کجا ختم شه تموم شه.

پرسید : بچه هم داری ؟

گفتم : نه

گفت : چطور بعد 10 سال! بچه دار نمی شی

گفتم : خودمون نخواستیم، براش بی معنی بود

گفت : عروس من هم می گه نمی خواد ولی من فکر می کنم بچه دار نمی شن، ادامه داد خانواده ات غصه نمی خورن

گفتم : بابت چی؟

گفت : همین دیگه که بچه دار نمی شی، نگاهی کردم و گفتم: خودمون نخواستیم و در ادامه با تاکید گفتم : خانواده خودم و شوهرم به نظرمون احترام می گذارند، می دونند علتش زیاد بودن گرفتاری هامونه، نیشخندی زد و گفت : خوش می گذررونیا ... بعد یه نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت : آخه حرف مردم چی ؟

گفتم : ای خانم، مردم که همه جوره حرف می زنند، بچه دار هم که بشی به جنسیتش و تعدادش گیر می دن و همینجور این پروسه ادامه داره

گفت : ولی من خیلی غصه می خورم، پسرم سال 87 ازدواج کرده ولی هنوز بچه ندارن

گفتم: گفتم بهشون فشار نیارین

تمسخری کرد و گفت : اونکه ذاتا نمی شه عروسم مگه می گذاره می گه مادر شوهره! ولی گیرهای مردم هست دیگه

اومدم نصیحتش کنم بی خیال شدم، خدا رو شکر بستنی هم بالاخره تموم شد، قبل از اینکه کار به جاهای باریک تر بکشه ...

تو راه خیلی فکر کردم، نه به حرف های این زن بلکه به طرز فکرش و باز هم متاسفانه عذاب کشیدم، که هنوز چقدر آدم هایی هستند که زندگیشون با حرف مردم اداره می شه، چقدر کسانی که آگاهانه/ناآگاهانه تو حریم و زندگی دیگران خودشون رو وارد می کنند و بعضا متاسفانه دخالت هم می کنند.

کسانی که حتی یه لحظه هم به مغزشون خطور نمی کنه که رویشون، طرز فکرشون غلطه. گاهی فکر می کنم اصلا همچین آدمایی روح و ذهنشون به این مفاهیم قد نمی ده. حالا منظورم نقد این بنده خدای فرهنگی 62 ساله نیست. عذاب بیشتر وقتی که هم نسل های خودتو می بینی که اتفاقا تحصیلات عالی دانشگاهی هم دارن، که به بهانه دلسوزی، همدردی و هزار و یک چیز دیگه به حریمت وارد می شن و از همین حرفا می زنند:

اِ...چه چاق شدی، وا اینو نخور،اِ...چرا دختر به این خوشگلی عروسی نگرفتی طرف پررومی شه ها،اِ... عروسی مفصل تو این دوروزمونه اسرافه، به نظرم آدم یا بچه نداشته باشه یا اگه داره 2 تا، اِ... با اون وضع اقتصادیش مجبور بود 3 تا بچه بیاره، اِ... پسرتون که شاگرد زرنگ بود چرا رفت دانشگاه آزاد، وا ... این همه فامیل هست چرا هتل و....

خیلی ها این روزا بهم می گن زود رنجم... شاید. ولی یه چیزی رو خوب می دونم که این حساسیت، زودرنجی، سخت گیری و نمی دونم هر چی که هر کی هر اسمی روش می گذاره رو با دنیا عوض نمی کنم. چون باعث می شه آگاه بمونم، چون باعث می شه رو رفتارم با دیگران حساس باشم، حساسیتی از جنس درک و فهم نه توقع و قضاوت ...

همیشه سعیم این بوده که کلام سه بزرگوار رو تو زندگیم رعایت کنم :

حضرت محمد(ص) : "مسلمان کسی است که سایرین از دست و زبان او در امان باشند"

حضرت محمد(ص) : "بهترین امور میانه آن هاست"

حضرت علی(ع) : "هرآنچه برخودنمی پسندی برای دیگران هم مپسند و هرآنچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند"

/ 4 نظر / 6 بازدید
سورملینا

حرف مردم رو نگو که تمومی نداره. هی به منم گیر میدن که یکی کمه، یکی دیگه بیار. بعد من میگم آخه من از نظر مالی و اعضاب و حوصله و وضع جسمی خودم قادر نیستم یکی دیگه رو بزرگ کنم. میگن: آخه نمیشه که یکی بیاری؟؟!! چرا نمیشه؟! خوبم میشه!!!!!!!!!!!!!![نیشخند]

نرگس

واقعا که درسته هنوز مردمان ما تو حرف مردم گیر کردن ونمیتوانند خودشون به زندگی برسن با این حرف مردم خدا همه رو به راه راست هدایت کنه

نرجس خالوئی

نمی دونم تا چه حد توانسته ام تو برخوردم با ادمهای دو رو برم اعتدال رو رعایت کنم ولی کنم ولی همیشه بهش فکر کردم و یه جور سوال و جواب آخر شب که بهم کمک میکنه که درستکار باشم ای کاش ای کاش مردم کمی بیشتر اندیشه می کردند.

ahmad

[گل] خیر الامور اوسطها. بهترین کارها میانه روی، است. شما هم به فکر بهترین کارها باش تا دیر نشده!!!!