افسوس

ای کاش یه جایی وجود داشت که آدم می تونست دلتنگیهاشو ببره و بکاره و جاش یه درخت سبز شه، درختی که بعدنا ازش بشه میوه شادی چید و خورد.

ای کاش می شد روزی روزگاری ظرفیتمون بیشتر می شد واسه محبت بیشتر، کمک بیشتر، هم دلی بیشتر.

کاشکی بعضا می شد سِنِت رو عوض کنی مثلا شبی نصفه شبی بخوایی که از فردا صبحش بچه بشی و صبح که چشاتُ باز می کردی همه دغدغه بودنت این بود که اون روز چی بازی کنی که خوش بگذره.

کاش اونقدر پول داشتیم که لازم نبود به خاطرش زندگیمون رو تو حراجی زمونه بفروشیم اونم اینقدر ارزون.

کاش می شد مریض نشیم خسته نشیم که بتونیم کار کنیم و لذت ببریم و تو زمانای بی کاری، بودنمون رو به رخ زمونه بکشیم.

ای کاش آگاهی نداشتیم، دانش نداشتیم، عاشق نبودیم، که شاید می شد کمتر درد بکشیم و کمتر آسیب ببینیم و بیشتر حال کنیم.

 دریغا که همه این ها حسرته، حسرت یه آدم، یه آدمی که زیبایی هایی رو بهش نشون دادن و بعد ازش منعش کردن.

یه آدمی که روح بی نهایتش رو تو یه قفس خاکی محبوس کردن و آسمون بی نهایت رو روی سرش گستروندن تا تو حسرت پرواز مثل یه شمع آب شه.

و یه آدمی که از بهشت پرتش کردن رو زمین، اونم به جرم چی، اختیار، اختیاری که مَکری بوده برای هبوطی بی دلیل به این کره خاکی ....

آه افسوس و افسوس ....

/ 5 نظر / 7 بازدید
شهريارايراني

باسلام : زيبانويسي هم علمه ،هم هنره ، هم ميراث. شما همه را يكجا داري .گلم به من هم سري بزن.

سارا

عزیزم مثل همیشه فوق العاده بود

یکی از همکاران قدیمی

خانم علمیه، شما زمانی در شرکت کاسپین همکار بنده بودید. در گروه شما نبودم، ولی در همان طبقه مشغول به کار بودم. اتفاقی وبلاگ شما را دیدم. دل مشغولیهایتان و احساسات وا رفته و زنانه یتان را در لابلای متون درک کردم . مشکلاتی که به نظرم راه حل های بسیار ساده ای دارند. بنده و دیگر همکاران هیچ گاه درک نکردیم که این غرور بیهوده یتان از بهر چه بود؟ شما حتی جواب سلام بسیاری را نمی دادید. کوچکترین آداب و رسوم سازمانی و اجتماعی را نیز بنده در شما هرگز ملاحظه نکردم. اینهمه جدی بودن و غرور برای چیست؟ شاید مشکلاتی در زندگی داشته باشید که شمارا اندوهگین نموده، ولی آیا شما تنها انسانی هستید که زندگی با او سر سازش ندارد؟ گهگاهی به اطرافم نگاه می کنم و میبینم جامعه ی مان پر است از انسان هایی چون شما که هرگز دلیلی عقلانی بر اعمالشان نمی بینم ولی نیک که می اندیشم به یاد جمله ای از نیچه می افتم که در چنین گفت زرتشت آمده است: انسان دانا آنگونه در میان آدمیان راه رود که در میان جانوران. با توسل به این جمله، رفتارهای اطرافیان را از یاد می برم و به این جانوران خنده می زنم.

مهسا

بسیار زیبا می نویسی، جنس نوشته هایت بر روانم همچو نغمه های زیبا می نشیند و می خرامد

یکی از همکاران

دوست عزیز، در نظر بنده رفتارهای نه تنها شما بلکه تمامی انسان ها، بسیار بی اهمیت و ناچیزند. پس مطمین باشید که بنده دل پری از شما ندارم. مقصود من از این متن که برایتان ارسال کردم این بود که شما بسیار مغرور و غیر اجتماعی هستید، و به گمانم بسیاری از مشکلاتتان ریشه در این رفتارهای نابهنجارتان دارد. با کمی تغییر در سبک زندگیتان، می توانید بر بسیاری از مشکلات پیروز شده و این احساسات وا رفته را به کناری گذاشته و شادی را در لابلای لحظه هایتان قرار دهید. بر خود و گذشته ی خود چیره شوید.