اتاق

در کنار پنجره اتاق، جایی که روزی آن را برای تو آراسته بودم ایستاده ام. اتاقی که شاید برای همه بودنت کوچک بود و کنون از نبودنت بزرگ.

پرده بنفش رنگ اتاقت را کنار می زنم و ماه به من لبخند می زند و من هم گویی که تو هستی، با لبخندی پاسخش را می دهم و چقدر دور از من ایستاده ای.

قطرات اشکم ناگزیر فرود می آیند و مرا مجالی برای کنترلشان و پرس و جوی دلیل ریزش نیست.

خیلی متاسفم که اتاقت را نپسندیدی و نیامدی، ولی خب وُسع من در همین حد بود و این من دور از تو به خیال هست تو قانعم، حتی در اتاقی جز این.

همه وسایلت و رویاهایم را هم بسته بندی می کنم، شاید برای کسی محتاج تر، شاید هم در گوشه انباری تاریک زیرزمین، ولی نه بهترینش سطل زباله است، آری همه را دور خواهم ریخت.

و فردا که عید شود دیگر نه خبری از اتاق تو است و نه من.....

من جدید این اتاق را برای تویی دیگر خواهد ساخت ، شاید آنموقع دلت برای پرده بنفش رنگ آن و نگاه های پر خواهش من تنگ شود.

آری روزی همه دلتنگ می شویم روزی که دیگر فرصتی نیست .......

/ 2 نظر / 16 بازدید
هموطن

سپاس از متن زیبایتان خانم علمیه. سپاس روزی همه دلتنگ میشویم.روزی که دیگر " روزی " نیست. روزی که افسوس میخوریم بر فرصتها و انتخابهایمان. اما دیگر فرصتی نیست و نه انتخابی!!!