تربیت

همیشه با پدرو مادرم و شیوه تربیتیشون چالش داشتم، همیشه فکر می کردم که من رو و اصولا همه برادر خواهرهام رو منطبق بر جامعه کنونی تعلیم نکردند. هرچند که پدرم تحصیل کرده اند و دست بر قضا روانشناسی خونده اند و مادرم نیز علی رغم نداشتن مدرک دانشگاهی کم سواد محسوب نمی شوند، ولی همیشه فکر می کردم اگه تو خانواده کم جمعیت تری با تعداد فرزندان کم تری متولد می شدم وضعیتم متفاوت تر و بهتر می بود.

البته همه می گویند که وقتی بچه دار بشی و تو موقعیت پدر و مادرت قرار بگیری درکشون می کنی، ولی من از بچگی درکشون می کردم هرچند موافق شیوه ایشون نبودم، ولی الان در آستانه  میانسالی با وجود اینکه هنوز هم فرزند ندارم و هنوز هم شرایط گاها دشواری که بر ایشان گذشته رو تجربه نکرده ام ولی کاملا پاس می دارم شیوه تربیتی و تعلیمشون رو و حدود یکسالیه که گارد من نسبت به روش بزرگ شدنم فرو ریخته.

اوج این مساله دیروز بود، کلاسی شرکت می کنم به نام "عملی نمودن دانسته ها"، بسته به موضوع گاها دوستان همکلاسی سوالاتی اجتماعی و مسائل شخصی رو در این کلاس بازگو می کنند و مدرس محترم پاسخی فراخور درس و ماجرا ارائه می نمایند، و در کلاس بحثی پیرامون مسائل رخ می ده.

دیروز موضوع به گونه ای بود که با چالش چند ماه اخیر من ( البته بگم چند سال بهتره) مرتبط بود، من سوال کردم که اگه رئیسی داشته باشیم که پرخاشگر باشه و ببینیم که پروژه رو از لحاظ فنی و مدیریت مشتری به مسیر درستی نمی بره بایست چه بکنیم؟ آیا باید به روش بیاریم یا نه ؟ که پاسخ ایشون این بود که در دو مورد حساس اصلا نباید به روی اشخاص آورد یکی گاه خشم را دیگری گاه دروغ، زیرا باعث می شود این مسائل جزئی از هویتشان گردد.

این مورد مانند پتکی در سرم بود.....

به یاد دارم پنجم دبستان که بودم دوستی داشتم به نام نوشین، من عادت داشتم که از کیف مادرم پول بردارم و خوراکی بخرم و گاها به مادرم هم اطلاع نمی دادم و ایشون می دانستند، در خانواده من رسم نبود که برگه های دفترم برای اینکه ازش نکنده باشم شمرده بشه یا تا لاشه پاک کن قبلی رو تحویل ندادم پاک کن جدیدی خریداری نشه ولی تو خانواده نوشین این رسم بود، هیچوقت یادم نمی ره که یه بار تو حیاط مدرسه نشسته بودیم و مادر نوشین با غضب بالا سرمون اومد و نوشین رو وادار به اعتراف به دروغش کرد، این در حالی بود که من هم در اون سن دروغ هایی از قسم دروغ نوشین گفته بوده و می گفتم و چقدر خوشحال بودم که مادرم دقیق نبوده و دروغ هام رو نمی فهمه در حالیکه ماجرا همین درسی بوده که مدرس محترم کلاس امسال مطرح نمودند ، آنهم بعد از این همه سال و پیشرفت های چشم گیر در علم انسان شناسی و روانشناسی و رفتار شناسی و ....

الان تو این مقطع از زندگیم واقعا خوشحالم که پدر و مادرم برخلاف سنتی بودنشون، من رو بسیار مستقل و بسیار خوب تعلیم داده اند ، هر چند که این خوب بودن ها شاید در برخی مراحل زندگی آسیب های جدی روانی و عاطفی و .... به من وارد نموده. ولی در عوض تا آخر عمر برای من و زندگی من ارزشمند خواهد بود.

فرناز آرامش داشتن مهم ترین چیز تو زندگیه ، نه پول ، نه تحصیل، نه ....

فرناز هیچوقت به کسی آسیب نزن و موجبات ناراحتیش رو فراهم نکن این تاوان خوبی نداره .....

فرناز سعی نکن مشهور و مهم باشی و تو چشم باشی بلکه مهم اینه که خودت درونا خوب باشی و خوش .....

فرناز برای چیزی چند بار سعی کردی و نشد رهاش کن شاید قسمت نیست که در این زمان واقع بشه.....

فرناز چیزی رو به زور نخواه اگه مصلحت باشه در مسیر زندگیت رخ می ده و واقع می شه ....

فرناز خیلی دنبال نو بودن و تکنولوژی و چیزای جدید نباش، بعضی آرامش ها تو چیزا و شرایط قدیمیه، مثل رادیو گوش کردن ایستاده من ، یا داستان خوندن های داداش با لامپ چراغ نفتی ....

فرناز خوب باش بدون اینکه اصلا خودت متوجه خوبیت باشی، گذشت کن و سازگار باش ....

فرناز حالا مهم نیست که کادوی عید رو مادربزرگ پول به خاله ات داده و اون خریده، و توبلوزی رو پوشیدی که رنگش رو دوست نداری، مهم اینه که مادر بزرگت دوست داره و به فکرته ....

فرناز واسه تولدت هر چی بخوایی برات می خریم ، لزومی نداره مردم و خانواده های دیگه بابت تهیه هدیه برای تو در زحمت قرار بگیرن....

و...............

بسیاری رهنمون های دیگه ای که حتی شاید به صورت مستقیم بر زبون هم آورده نشده و اصلا قصد از اون القای شیوه تربیتی خاصی به من نبوده، بلکه به طور ضمنی باعث تربیت و الگو برداری من شده. البته نمی گم لزوما همه حرف های مذکور صحیحه بلکه صحبتم اینه که همونطور که همیشه هم عقیده داشتم و دارم ، خانواده الگوی اول کودکه و اگه پدر و مادر شرایط خانوادگی مساعدی رو برای رشد فراهم کنند و خودشون انسان باشند بلاشک تاثیر عوامل سوء محیطی تا حتی صفر درصد کاهش پیدا می کنه و جای نگرانی خاصی برای والدین نخواهد بود.

/ 1 نظر / 18 بازدید
عزیزمحمدی

با درود بسیار خدمت بانو ، ببخشید چند وقت در گیر شغلی و کاری و ... نتونسته بودم نوشته های شما را بخوانم . امروز فرصتی شد و کلی مطالب و تجربه و نوشته هایی شما را خواندم از خانم تو ارایشگاه و دیدن فیلم و شعر زیبا و رفتار خانواده با شما ! برایم جالب بود و به نتیجه خوبی رسیدم که شما در پست بی انگیزگی یک چالش در درونتان برخورد کرده و سر در گم شده اید و در اشکست ناپذیر ، کمی خود را پیدا و متوجه شدید که از سطح پایین به اون بالاها هم می توان رسید حتی فقط با یک راهنمایی و یک جمله کوچک و در تربیت که اوج آرامش و خوشبخت دیدن خود و خانواده خود هستید و یک دل گرمی اون ته دل و درونتان ... پس بیاییم زندگی و گذر عمر را سخت نگیریم و همیشه با همین داشته ها یمان لذت ببریم . ( بابت اضهار نظر معذرت می خواهم و همیشه با نوشته های شما خیلی کیف می کنم و به فکر می روم ... )