شیار 143
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٧  کلمات کلیدی: فیلم

همیشه ترانه "محمد نبودی ببینی شهر آزاد گشته خون یارانت پر ثمر گشته ..."  با صدای سوزناک آقای کویتی پور دل من رو خراش می ده،  از این جهت که یه بنده خدایی به اسم محمد این وسط شهید شده و ثمره جهادش رو در زمان حیاتش ندیده و تصور این برای من دردناکه. دیشب به بهانه رجعت اجساد غواصان شهید و عزیز، فیلم سینمایی شیار 143 از شبکه سیما پخش شد. من همیشه فیلم های با موضوع جنگ رو منتسب به آقایان حاتمی کیا و زنده یاد ملاقلی پور و تا حدودی آقای افخمی می دونستم. ولی این فیلم به کارگردانی خانم آبیار و نقش آفرینی تحسین برانگیز خانم زارعی که به جد در هر نقشی خوش می درخشند، عالی بود.

فیلمی که لحظه لحظه درد مادری که فرزندش به جبهه رفته  رو به خوبی نشون می ده، درد ناگزیر مادر بودن و خبر نداشتن از وضعیت فرزند اونهم به مدت 15 سال، درد عروس شدن دختری که برای پسرت عقدش کردی ولی به ناچار همسری دیگه ای رو اختیار می کنه و درد بودن در برزخی که معلوم نیست فرزندت هست یا نیست.

تا اینکه خواب می بینی که برگشته و تو عتاب می کنی که چرا بعد این همه سال، تا اینکه یکی از اعضای گروه تجسس اجساد شهدا خواب می بینه که سربازی می گه چرا تو شیار 143 به سراغ من نمی آئید و با وجود اینکه این عضو بسیار هم به ظاهر بی خیال و لاقید بوده ولی این مقام  رو پیدا می کنه که شهیدی به خوابش بیاد و اون رو به کشف جسدش فرا بخونه.

و صحنه ای که این عضو از گروه تجسس در شیار 143 نشسته در حالیکه اونجا پلاک و استخوان های باقی مونده سربازی تو دستشه، سرباز گمنام "یونس میرجلیلی" که مادرش الفت الان 15 ساله چشم به راهشه.

و صحنه آخر فیلم که مادر دردمند حتی جنازه ای هم از پسرش در دست نداره تا بتونه نوازش کنه و به آغوش بکشه و تنها قنداقی از استخوون های پسرش رو به آغوش می کشه.

و چقدر مادران زیادی که در این 35 سال همین طور صبورانه درد کشیده اند و ایمان داشته اند، و من همچنان در عجبم که چرا باید ظالمان و عاملان جنگ ها به مماتشون ادامه بدهند در حالیکه هزاران هزار جوون در سال های اولیه زندگیشون به چنین سرنوشتی دچار بشن و مادران و همسرانی که داغ ببینند و بچه هایی که یتیم بشن و یه عمر زندگیشون از دست بره، فقط آرزو دارم باور و ایمان این عزیزان همون حق حقیقی باشه که وجود داره، که حداقل بشه توجیهی هر چند قلبی براین همه جنایت و فاجعه ای که تو خانواده ها به وجود آمده و همچنان هم در بسیاری از خانواده ها اثرات خودش رو داره ، وجود داشته باشه.


 
شکست ناپذیر
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٦  کلمات کلیدی: فیلم

بعد از یه هفته سخت و طاقت فرسایی که داشتم شروع کرده ام به دیدن فیلم هایی که خیلی وقت پیش تر خریده بودم و فرصت دیدنش فراهم نشده بود، دیروزاز صبح بعد یه مدت طولانی که دستی به سر و گوش خونه نکشیده بودم شروع کردم تمییز کاری. از ساعت 11 تا 4:30 مشغول بودم. بعدش رو کاناپه ولو شدم و گفتم برای اینکه هم ناهار بخورم هم یه کاری کرده باشم یکی از فیلم هایی که خریده بودم رو گذاشتم تو دستگاه. فیلم داستان زندگی پسر سرکشی بود که تو یه خانواده شش نفری ایتالیایی و مومن زندگی می کرد، ولی پسرک برعکس خانوادش بسیار شر و سرکش بود. تا جائیکه خیلی های طردش می کردند، برادرش دونده بود و بچه مثبتف و پسرک دائم بهش می گفت من نمی تونم مثل تو باشم و برادرش جمله نجات بخشی رو بهش گفت که تا آخر عمر و تو سخت ترین لحظات زندگی آویزه گوشش شد و اون جمله این بود "تو قادری که هر کاری رو که بخوایی انجام بدی".

پسرک دونده شد طوری که در رقابت های محلی همیشه برنده بود، و تا جائی پیشرفت کرد که قرار شد تو المپیک توکیو شرکت کنه ولی متاسفانه جنگ شروع شد و برادرش یک جمله کلیدی دیگه بهش گفت :"تحمل لحظاتی درد برای برخی لذت ها زیاد نیست" و اینطور شد که لوئی تمام عمرش رو با ایمان به همین دو جمله طی کرد، لوئی که به دلیل مذهبی بودن خانواده اش یا هر دلیل دیگه ای خیلی به خدا عقیده نداشت.

یکی دیگه از صحنه های زیبای فیلم جایی بود که لوئی اسیر جنگی شد و اون هم در کجا ؟ "توکیو" و به یکی از هم بند هاش گفت که یه روزی آرزوش بوده که توکیو رو ببینه و برای المپیک بیاد توکیو، و هم بندیش جمله جالبی گفت "رفیق همیشه مواظب آرزو کردن هات باش" پ ن : عین همین بلا سر خود من اومده و دقیقا حرف هم بندی لوئی رو درک کردم.

 تو یکی دیگه از صحنه های اسارت نشون داده می شه که فرمانده ژاپنی تنها به دلیل قدرت زیاد لوئی، بیشترین خشونت رو بر علیه لوئی اعمال می کنه ولی جایی که انتقالی می گیره و قراره از اردوگاه بره کنار لوئی می شینه و می گه که "یه خبر خوب  اینکه من دارم از اردوگاه می رم و یه خبر بد اینکه باید ازدوستم خداحافظی کنم"

فیلم به قدری جذابیت داره که مطمئنم لحظه لحظه اش رو هم تعریف کنم باز از جذابیت دیدنش کاسته نمی شه و بعد مدت ها و تعداد زیادی از فیلم هایی که خریداری کرده و دیده ام واقعا این یکی، ارزش دو ساعتی که پاش گذاشتم رو داشت، طوری که هنوز خیلی صحنه هاش هنوز تو ذهنم مونده.

و جالب تر اینکه انتهای فیلم فهمیدم که داستان فیلم واقعی بوده و واقعا کسی به اسم لوئی زمپرینی[1] وجود داشته، که همین پارسال از دنیا رفته و در سن 80 سالگی به آرزوش یعنی گرفتن مشعل المپیک توکیو رسیده. و کم نیستند آدم های قوی که جایی که صحبت ایمان و هدفشون به میون میاد تا آخرش هستند و مداومت می کنند.



[1] Louie Zamperini


 
تئوری برای همه چیز
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۳  کلمات کلیدی: فیلم

می خوام دعوتتون کنم به تماشای یه فیلم خوب. فیلمی که تو رده بندی فیلمی من ممکنه تو درجه آ قرار نگیره ولی قطعا از بابت داستان فیلم و شخصیت اصلی و هدف ارائه شده درجه خوبی رو به دست میاره.

فیلم، داستان زندگی یه پروفسور قرن معاصره که بسیار تئوری های چالش برانگیزی رو مطرح می کنه. تئوری هایی که شاید پذیرشش برای خیلی ها ساده نباشه، ولی همونطور که تو فیلم هم به جد بهش اشاره می شه کاملا به وضوح بیننده درک می کنه که شاید پروفسور داستان، قلبا به چیزی ورای باور عموم رسیده که تئوری چالش برانگیزی چون نفی آغاز آفرینش و نفی خدا رو مطرح کرده، هر چند که در سکانس های پایانی فیلم مدام به این نکته اشاره می شه که خود ایشون هم دیگه علاقه ای به دفاع از تئوری های بدوی خودش نداره.

محوریت فیلم با وجود بار علمی و شهرت این دانشمند بر روی زندگی خانوادگی و شخصی او می گذره. آشنایی و ازدواجی بر پایه عشق. عشقی رویا گونه که همه جوون ها آرزومندش هستند. مردی که توجه صددرصد به زنش داره و زنی که تا آخر وفاداره و دست از مراقبت نمی کشه. مرد و زنی که این روزها شده آمال همه جوون های کشور و شاید هم دنیا.

لحظه های بریدن هم هست جایی که زن به علت شرایط سخت زندگی مشترک و بیماری فلج همسرش خسته است ولی باز هم ادامه می ده و مرد هم درک می کنه این عشق رو و تنها چیزی که زن رو با همه دشواری های زندگش مشترک وفادار نگه می داره همین درک متقابله.

و جوون دیگه ای که به شدت دلبسته زن این دانشمند می شه و انسانی به معنای تام انسان و شریف. کسی که در لحظات سخت، وارد زندگی این خانواده 5 نفره می شه و هدفش تنها کمکه و جایی که می بینه ممکنه زن رو از شوهرش جدا کنه یا گمان های بدی ایجاد بشه بسیار مردانه خودش رو کنار می کشه.

و باز در سکانس های پایانی می بینیم که چقدر کائنات جواب عشق رو با عشق و به خوبی می ده. زنی که این همه گذشت کرده و عاشق شوهرشه با رضایت همین همسر به سوی مردی کشونده می شه که می تونه باهاش زندگی بهتر و راحت تری داشته باشه و مردی سر راهش قرار داده می شه در پاسخ به همه خوبی های بی منتش( و آیا این چیزی جز همون قلمانی که بهش وعده داده شده) و دانشمند هم پرستاری براش فراهم می شه که با وجود اینکه سنش از او بسیار کمتره ولی کامل عشق وارزش وجودی او رو درک می کنه.

و در تمام صحنه های فیلم عشق حضور داره، زندگی حضور داره، امید هست و آیا همه این معانی چیزی جز وجوده حقه. حقی که از نظر من به راستی استیون هاپکینز تونسته اون رو مشاهده کنه و دیگه اصلا حائلی نیست برای اثباتش. مرد بزرگی که سرنوشتش به مانند بسیار دیگه ای از بزرگان با کمبودی اساسی شروع و به خلاقیتی عظیم منجر شده.

و چقدر مایه خرسندیه که این بار به موقع تر به داستان چنین بزرگانی پرداخته شده، یعنی زمانی که هنوز ایشون در قید حیات هستند.


 
نمایش "ناگهان پیت حلبی"
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی: فیلم

برنامه رادیو 7 شبکه آموزش که به تازگی به جای ساعت 11، ساعت 10 شب پخش می شه یکی از معدود برنامه هایی که سعی می کنم به طور پی گیر هرشب تماشاش کنم. این برنامه رو در کل می پسندم و روندش برام مطلوبه ولی از وقتی امیرعلی نبویان که قبل ترها تنها تکه کوتاهی می اومد و متن های خودش رو می خوند، یکشنبه ها به طور کامل در این برنامه حضور پیدا کرده، این برنامه برام شیرین تر و جذاب تر هم شده.

جذابیت نوشته های این آقا و خودش برای من اونقدر زیاد شد که دیگه شروع کردم به جستجو راجع به زندگی خصوصی، تحصیلات و سایر فعالیت های ایشون. تا بالاخره صفحه شخصیش رو در سایت های اجتماعی پیدا کردم و با کمال تعجب دیدم که نمی شه ایشون رو اد کرد و تنها می شه پیغام فرستاد! باز ناامید نشدم و براشون پیغام فرستادم تا ببینم می شه که باهاش ارتباطی برقرار کرد یا نه، که متاسفانه این بار هم با دیوار برخورد کردم. ولی همچنان کارهاو برنامه ها و به خصوص صفحه شخصیش رو دنبال می کردم. تا اینکه یکی از همین روزها برخوردم به نمایشی که نویسنده اش ایشون بودند به اسم "ناگهان پیت حلبی" و نمی دونم چرا به اشتباه فکرمی کردم ایشون و آقای کوروش سلیمانی هردو به عنوان بازیگر هم حضور خواهند داشت!

خلاصه اینکه یکشنبه ساعت 7 بعد از ظهر به دیدن نمایش رفتم و با وجود اینکه تو هر صحنه منتظر بودم امیرعلی هم روی سن بیاد و نیومد با این وجود واقعا کار بازیگران عالی بود و 1 ساعت لذت بردم و در آخر نمایش تنها چیزی که برای خودم ناراحت کننده بود این بود که واقعا چقدر بازیگر مستعد و نویسنده خوب تو این کشور وجود داره و شاید روزانه هم چندین نمایش برپا باشه ولی من کارشناس ارشد فنی مملکت هنوز اندر خم یک کوچه ام و می بایست حتما اسم امیر علی نامی با تیپ و شیرینی سخن و چهره ایشون رو ببینم و برم. البته نمی گم نوشتار ایشون و کارگردانی آقای سلیمانی بی تاثیر بوده ولی به حق می دونم که اگه اسم امیرعلی نبویان تو لیست کادر این نمایش نمی بود من که حتما و بسیاری نیز قریب به حتما، خودشون رو از تماشای چنین نمایشی محروم می کردند.

و باز به این فکر می کنم که هنوز چقدر نابالغم و چقدر جو زده، درست مثل همون شخصیت هایی که آقای مهران مدیری باهوش همیشه درسریال هاش به نمایش درمیاره و چقدر مونده تا بشه جوون هایی مثل آقای نبویان به پای اساتیدی چون آقایان جبلی و طهماسب و بسیار دیگه ای که اسمشون به ذهنم نمیاد برسند. البته همه این قضاوت های عجولانه و عامی و غیر حرفه ای از طرف یه کارشناس ارشد فنی نابالغه که هنوز هم از عدم ایفای نقش توسط امیر علی تو نمایش "ناگهان پیت حلبی" عصبانیه و فک می کنه رو دست خورده.


 
گرگ خیابان وال استریت
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٥  کلمات کلیدی: فیلم

آشنایی اکثریت بااین هنرپیشه فیلم تایتانیک بود فیلمی که درش دی کاپریو بسیار بچه سال به نظر می اومد و بازیی هم که ارائه کرد چندان چشمیگر نبود ولی به تبع داستان جذاب و عاشقانه فیلم و ایفای نقش اول باعث شد که مطرح بشه، تا چندین سال بعدتر هم فیلمی که حضورش در آن پررنگ باشه اکران نشد تااینکه دوباره با کیت وینسلت در فیلم جاده انقلابی هم بازی شد و باز هم داستان و محتوای فیلم به گونه ای بود که بازیش خیلی جلوه ای نداشت، تااینکه در فیلم جزیره شاتر و بعد اون تلقین و بعدتر گاسبی بزرگ چنان خوش درخشید که اصلا قابل باور نبود، مخصوصا در فیلم گاسبی بزرگ که داستان اون زیاد هم جذاب و ملموس نبود، به خوبی نشان داده شد که نه این بازیگر واقعا رشد کرده، تلاش کرده و همینجوری به جایگاه کنونیش دست پیدا نکرده.

این مقدمه رو گفتم که دعوتتون کنم به دیدن آخرین فیلم این هنرمند بزرگ به اسم گرگ خیابان وال استریت که در گلدن گلاب هم جزو فیلم های مطرح بود. سبک و سیاق فیلم بسیار نزدیک به گاسبی بزرگ بود با این تفاوت که در اون داستان سرا سوم شخص و در این، داستان از زبان خود هنرپیشه نقش اول یعنی جردن بود.

موضوع و داستان فیلم کاملا تکراری بود و همون محتوای فیلم "در جستجوی خوشبختی" با بازی ویل اسمیت بود که البته به نظر من نقاط مثبت اون فیلم نسبت به این فیلم بیشتر بود. با چشم پوشی از تکراری بودن داستان و وجود صحنه های هجو زیادی تو فیلم که اصلا لزومی نداشت، همچنین بد آموزی های فیلم در رابطه با نشان دادن حقیقت تلخ رسیدن انسان ها به قدرت و پول از طرفی و انحطاط اخلاقی از طرفی دیگر، باز هم می شه فیلم رو تو رده فیلم های خوب طبقه بندی کرد. فیلمی که قطعا اگه جذابیت بازی دی کاپریو درش نبود باعث کسالت یا قطع کردن فیلم در نیمه های اون می شد.

به هر حال اگه به بازی این آقا علاقه مندین و سه ساعت ونیمی وقت دارین و یه گوشه خلوتی که بدون حضور بزرگترا و بچه ها باشه، توصیه می کنم که فیلم رو ببینین در غیر اینصورت که بی خیال بشین و گرفتار تبلیغات زیاد پیرامون این فیلم نباشین.


 
او
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: فیلم

به نظرم دنیایی که هالیوود تو فیلم هاش به تصویر می کشه معمولا دنیایی که ممکنه در چند صد سال آینده پیش روی مردم باشه، اگه از درصد کمی از فیلم هاش که قصد سیاسی یا القائات فرهنگی پشتش هست بگذریم بیشتر فیلم های جدید نمایی از یه دنیای دیگه است حالا این دنیای دیگه هر بار به صورتی نشون داده می شه: گاها مثل ای تی، جنگ ستارگان و یا آواتار و برخی اوقات مثل ماتریکس، The Others و ...

در چند سال اخیر هالیوود شروع کرده به تولید سری دیگه ای از فیلم ها با محوریت دنیای مجازی حالا همین دنیای مجازی هم با دو نگرش نمایش داده می شه اول اینکه خود همین دنیا رو به صورت مجاز بهش می پردازه مثل Inception شاید هم حس ششم. دوم فیلم هایی که وضعیت دنیا و مردم همین دنیای امروزی رو در چندین سال آینده با گسترش امکانات رایانه ای و هوش مصنوعی تصویر می کنه مثل هوش مصنوعی، مرد 100 ساله و آخرین این سری به نام    “Her” که بنده به شخصه ترجیح می دادم بازیگر نقش اولش شون پن یا مک دایمون می بود.

فیلم جریان زندگی مرد تنهایه که از همسرش و دختر 6 سالشون جدا شده، همسری که از دوران کودکی بهترین دوستش بوده. تو فیلم نشون داده می شه که این مرد نویسنده یعنی تئودور همه امکانات رفاهی ممکن رو دردسترس داره، حتی به راحتی می تونه روابطی به هر نوعی که مایل باشه داشته باشه ولی خب هیچکدوم جایگزین خلا از دست دادن زندگی مشترکش نمی شه، چیز مهمی که تو این فیلم خیلی روش زوم شده دنیای امروزی ما آدماست، آدمایی که همه کارهاشون شده مجازی و اون چیزی که تو فیلم نشون داده می شه فاجعه ای رو که ممکنه تو آینده ای نه چندان دور برای تک تک اعضای بشریت رخ بده رو نشون می ده : روابط جنسی، عاطفی، احساسی مجازی ... بله تو این فیلم نشون داده می شه که آدما هر کدوم سیستم عاملی روی رایانشون دارن که درکشون می کنه و کاملا هوشمند و منطبق با صاحبش عمل می کنه و آدما عاشق این سیستم عامل می شن جوری که نیازی که  می بایست با همزیستی با یه انسان دیگه برطرف شه رو با همین سیستم عامل رفع می کنن! بله شخصیت نویسنده و تنهای این فیلم یعنی تئودور عاشق سیستم عامل رایانش یعنی سامانتا می شه و وقتی پوچ بودن این عشق رو درک می کنه که متوجه می شه سامانتا همزمان با اون داره با 180 نفر دیگه هم صحبت می کنه ....

  

 روند فیلم برای من که خودم رو یک متخصص رایانه و هوش مصنوعی می دونم بسیار جالب و سرگرم کننده و از طرفی غمگین و تاسف بار بود از این جهت که در همین شبکه های اجتماعی کنونی و وضعیت فعلی جایگاه هوش مصنوعی هم شاهد دور شدن آدما از هم و از انسانیت هستیم و اینکه تو آینده قرار بشه وضع از این هم بدتر بشه واقعا عذاب آوره.


 
یکشنبه غم انگیز
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۸  کلمات کلیدی: فیلم

آشنایی من با جنگ جهانی دوم و اثرات و تبعات اون بر می گرده به کتاب های هاینریش بُل نویسنده آلمانی تباری که تو همه کتاب هاش می شه رد جنگ و دردهاشو رو حس کرد و چشید. البته خیلی کتاب ها یا فیلم هایی که راجع به جنگ جهانی دوم نوشته یاساخته شده اند ممکنه همه به نوعی اغراق هایی رو شامل باشن، حالا به تبع شیرین شدن داستان فیلم یا تجربیات و دیدگاه شخصی خودشون، که مسلما در کتاب یا فیلم مورد نظرمنعکس شده ولی خب ازاین نظرات اغراق شده و شخصی که بگذریم اکثر این فیلم ها یا کتاب های در فضای جنگ برای من یه حس خاصی رو ایجاد می کنند گویی که پرت می شم به دهه 80 به دود و مه غلیظ جنگ، قحطی، فحشا و یا حتی کودککان محروم و سوخته درغم زندگی. یه حس عجیبیه که اصلا قابل توضیح نیست. این حس رو حدودا راجع به جنگ کشورخودمون هم دارم مخصوصا وقتی آهنگ "محمد نبودی ببینی شهر آزاد گشته خون یارانت پر ثمر گشته" همیشه این آهنگ بدنم رو به رعشه میندازه و یه غم و پوچی عجیبی سراسر وجودم رو می گیره.

بعضی وقتا چند تا اتفاق هم زمان و هم آهنگ با هم رخ می ده و این اواخر این جور اتفاقا تو زندگی من زیاد شده، وبعد رخ دادنش تازه یه تیکه ای از پازل ذهنیت چیده می شه تیکه ای که شاید چندین سال بوده منظره پازلت برای کامل شدن و به چشم اومدن نیازمند شدید به اون بوده. یه ماهی هست که خوندن کتابی رو شروع کردم به اسم "وقتی نیچه گریست" خیلی وقت بود تو حال و هوای فلسفه نبوده ام، ماجرای خرید کتاب از اتوبوس شروع شد که خانمی کتاب "انسانی، زیادی انسانی" از نیچه رو دردست داشت و من جلب عنوان کتاب شدم ولی اسمش درست یادم نبود به کتاب فروشی مراجعه کردم و گفتم کتاب "انسان بودن" از نیچه رو می خوام و نگاهی بهم انداخت و گفت نیچه همچین کتابی نداره و بعد کتاب "وقتی که نیچه گریست" رو پیشنهاد کرد، من هم خریدم. اول فکر کردم کتاب مال خود نیچه است بعد دیدم نویسنده اون شخصی به نام  "یالوم" که تو مقدمه هم گفته شده یکی از روانشناسان شهیر ایتالیایی تباره.

محوریت داستان روی زندگی نیچه است که دچار روان پریشی شده و یکی از دوستانش به نام "سالومه" فکر می کنه که قراره خودکشی کنه بنابر این اون رو به یکی از شهیرترین روانشناسایی که می شناسه به نام "دکتر برویر" معرفی می کنه و ازش می خواد به گونه ای نیچه رو از خودکشی منصرف کنه البته شاگرد این روانشناس شهیرهم کسی جز فروید نیست. در کل داستان بازیِ روان، فلسفه، عرفان و عشق توامان در جریانه و آدم رو دائم به این سو و اون سو می کشونه. موضوع جالب دیگه ای که بخش زیادی از داستان رو به خودش اختصاص داده دیدگاه و تعامل دو شخصیت داستان یعنی برویر و نیچه و حتی تا حدودی فروید با زن است. موضوعی که بسیاری از روانشناسان یا فلاسفه رو به نوشتن، خودکشی، قتل یا حتی جنون کشونده.

و اما جریان پازل ذهنم اینه که چند وقتیه ذهنم درگیر موضوعات مطرح این کتاب بوده امروز هم از روی تصادف فیلمی رو دیدم که من رو دوباره برد به دهه 80. یه فیلم رومانس در جنگ جهانی دوم که داستان اون در بوداپست اتفاق افتاده و دوباره زنی، زنی که تو رستوران کار می کنه و به قدری عشق تو وجودشه که همه عاشقش می شن و اون عشق تو وجودش اونقدر زیاد و قویه که می تونه بدون اینکه تو انحصار مرد خاصی باشه به همه عشق بورزه و همه مردان هم با این مساله کنار اومدن یعنی اونقدر از عشق این زن سرمست و خوشحالند که اصلا لزومی به انحصار طلبی درشون حس نمی شه البته تو بخش هایی از داستان این اتفاق می افته ولی به صورت یه بحران رابطه ای مقطعی که به راحتی از روش می شه رد شد و آشفتگی نیچه در داستان هم همین بوده عشق زنی به اسم "سالومه" که همزمان معشوق دوستش هم هست، زنی که اونقدر جذابه که دکتر برویر متاهل با داشتن فرزند و زنی زیبا رو هم عاشق خودش می کنه و باقی ماجرا که هنوز هم کتاب دستمه و تمومش نکردم.

اسم این فیلم زیبایی که دیدم "Gloomy Sunday" یا "یکشنبه غم انگیز" بود که اسم آهنگیه که پیانیست رستوران به عشق این زن ساخته و ماجرای راز پنهانی که تو این قطعه موسیقی نهفته است که در شرایط روزگار و دوران باعث خودکشی بسیاری از افراد می شه طوری که آهنگساز خودش رو مقصر می دونه، و در نهایت خودکشی خود آهنگساز، درست همون سرنوشتی که سالومه کتاب نیز برای نیچه پیش بینی می کنه و نگرانش می کنه. به هر حال هم کتاب و هم فیلم هردو از نظر من جالب و تحسین بر انگیزن وقت کردین سری به هردو بزنین.


 
جایی مافوق نگرانی
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٢  کلمات کلیدی: فیلم

دوباره یه فیلم خوب از "رایان گاسلینگ" به اسم  “The Place beyond the Pines”، کسانی که فیلم درایو این مرد رو دیده باشن حتما این رو هم ببینن مطمئنا خیلی خوششون میاد. نقشش دوباره همون نقش همیشگی یه مرد که به خاطر حمایت از خانواده‌اش دزدی می‌کنه ولی تو لحظات آخر زندگیش هم، مردونگیشو زیر پا نمی‌گذاره و آخرین پیغامش تو حساس‌ترین لحظه عمرش به زنش اینه که "به پسرم نگو من خلاف کار بودم" در حالیکه نبوده و فقط برای اینکه بتونه زن و بچه و زندگیشو نجات بده تنها چیزی که به ذهنش می‌رسه زدن بانکه. و متاسفانه وسط ماجرا هنگام تعقیب توسط پلیس جوونی کشته می‌شه واقعا صحنه دردناکی بود با اینکه فیلم بود و طرف سارق محسوب می‌شد ولی یه حس عشق خوبی را لااقل می‌تونم بگم به من تزریق می‌کرد جوری که اصلا دوست نداشتم بمیره.

 خلاصه اینکه از وسط فیلم نقش این مرد تموم می‌شه و داستان زندگی اون پلیس جوون شروع می شه. پلیسی که به خاطر اجرای عدالت وارد سازمان شده با وجود اینکه تیر هم خورده بوده و از طرفی در مظان اتهام برای شلیک نابه‌جا هم بوده حال جسمیش خوب می‌شه و رفع اتهام هم ‌می‌شه و به عنوان پلیس قهرمان تشویق می‌شه، از همون تشویق‌های ویژه که رئیسا انجام می‌دهند... بدون ارتقائی یا حتی مساعدت مالی... حتی همکارای این پلیس جوون از دوستی با اون سوء استفاده می‌کنن و پول‌های سارق کشته شده رو به جیب می‌زنن و حتی با همین خلاف‌ها ارتقاء هم می‌گیرن. کار به جایی می‌رسه که این پلیس جوون رو برای عدم همکاری تهدیدش هم می‌کنن و این بار پلیس جوون یه چیزی رو می‌فهمه اینکه برای ارتقاء یا ترفیع باید بی‌شرف بشه باید کثیف بشه درست مثل اونا، واینکه باید انتخاب کنه که کارش براش مهم‌تره یا شرافت انسانیش. هر چند که تو فیلم جایی هم برای پلیس بیچاره برای حفظ شرافتش باقی نمونده بود و به‌ طور ناخواسته سر از کثافتی درآورده بود که اون سرش ناپیدا.

دیگه بقیه فیلم رو تعریف نمی‌کنم چون تا همینجاش هم زیادی گفتم ودیدنش لوس می‌شه. ولی فیلمی بود که خیلی حرف توش داشت البته بازی " رایان گاسلینگ " درش اصلا بی‌تاثیر نبود. کلا دارم یه جورایی عاشق بازی این مرد می‌شم و شبیه‌سازیش می‌کنم با مردی که واقعا تو ذهنمه و دوست دارم داشته باشم. مردی با همه خصوصیات مردونه و حامی، مردی که کامل می‌دونه وظیفه اصلیش تو این دنیا چیه و نهایت سعیشو می‌کنه. نه اینکه از سارق شدنش دفاع کنما نه ولی یه جورایی جنس مردونگیشو دوست دارم چیزی که تو این زموونه خیلی کم شده و می‌تونم بگم داره ناپدید می‌شه. از طرفی این فیلم فساد اداری رو به بهترین نحو نشون می‌ده اون هم جایی که آدم انتظار داره درش عدالت و حقوق انسان‌ها رعایت بشه و با دیدن این فیلم دوباره خاطرات لعنتی محل کار سابقم جلوم رژه رفت و بدتر از اون اینکه هر کدوم از اون بی‌شرف‌‌های اداره پلیس یه مورد مشابه تو دنیای واقعی هم داشت و فهمیدم که هنوز از اون شرکت لعنتی و آدم‌هاش عصبانیم هر چند که اومدم بیرون و همه جوره تلاش کردم تا فراموش کنم ولی ظاهرا یه چیزایی تو زندگی آدم هست که مثل ویروس می‌چسبه به نودای ذهنت و هیچ جوره پاک نمی‌کشه...


 
غارنشین ها
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٩  کلمات کلیدی: فیلم

هنوز از هیجان و حس خوب بدنم تو رعشه است. واقعا عالی بود. همیشه کارتون و دنیای بچه ها رو دوست داشتم، این ژنم فکر کنم به پدرم رفته چون اون هم مثل منه و هنوز تو 72 سالگی عاشق کارتون و بچه هاست.

ولی این یکی بابقیه فرق داشت پر اززندگی بود، اونقدر که هنوز دوساعت بعد از دیدنش حسش می کنم و خودم رو تو تموم هیجاناتش سهیم می دونم. احتمالا خیلی هاتون این کارتون رو دیده باشین. یه خانواده غار نشین که دایره امنیتشون فقط غاره، خطر ممنوع، ترس دوست و رئیس هم پدره و قوانینن هم اونایی که پدر برای زنده بودن وضع کرده.

دختر خانواده غار رو دوست نداره براش کسالت باره، نور رو دوست داره ولی حتی نمی دونه که چی هس کمی هم قاعده شکنه و تمام جریان کارتون رو همین محوره که همیشه لازم نیست بترسیم و اینکه خیلی قدرتمندیم و قدرت تعقل داریم و طبیعت اصلا دشمنمون نیست بلکه اون هم به عشق نیاز داره. این رو تو اون صحنه ای می شه حس کرد که ببر وحشی از ترس تاریکی از پدر خانواده هم می ترسه وپدره هم از ببره ولی نهایتا ببر خودش رو در آغوش پدره رها می کنه و وقتی نوازش رو دریافت می کنه اهلی می شه اهلی اهلی.

اگه این کارتون رو ندیدین حتما ببینید چون حداقل کاری که می کنه تزریق هیجان و یه حس خوب برای یه مدت 6 ساعتس.


 
هیس! دخترها فریاد نمی زنند
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٦  کلمات کلیدی: فیلم

مثل همه فیلم های خانم درخشنده فیلم پر از درد بود، البته هر کدوم دردها در فیلم های ایشون از یه جنسیه، یکیش درد یه دختر لال که با عشق معلمش به زبون میاد با بازی بی نظیر خانم هما روستا و هنرمندی آقای بیژن امکانیان و نقش اصلی که نامش در خاطرم نیست اون یکی یه پسربااستعداد با وضع معلولیت که باز هم با عشق به هدفش بر معلولیتش غلبه می کنه. مطمئنم همه فیلم های "پرنده کوچک خوشبختی" و "رابطه" را به خاطر دارین.

این فیلم هم پر ازدرد بود ولی درد این یکی خیلی عمیق تر، یه درد روحی، یه درد ریشه دار بدفرم، یه درد که تا عمق وجودت رخنه کرده، یه درد که از جاهلیت اجتماع نشات می گیره و برعکس دو فیلم قبلی که تو هردو عشق معجزه می کنه و باعث رشد می شه، اینجا اما عشق هم در مقابل این درد کم میاره، کیش و مات می شه. یکی دیگه از نکات مهم فیلم اشاره به جایگاه عدالت، قانون و جایگاه بسیار دشوار قضاته، سوالی که همیشه تو ذهن همه هست که آیا واقعا عدالت رعایت می شه، آیا قانون عین عدالته و داستان جواب این سوال ها رو برای بیننده همچنان باز نگه می داره.

یه مورد دیگه تو فیلم وجود داشت که به نظرم باید رعایت می شد و اون مردک بزهکار فیلم بود که اصلا به داستان زندگیش وارد نشدند، در حالیکه می شد زندگی اون هم کمی مورد تحلیل قرار می گرفت، چون به نظرم همه انواع بشریت به طور بالفطره می تونند خوب باشند و صد البته که هیچ توجیهی برای بزه، اعتیاد، دزدی، زنا، خیانت و حتی قاتل .. وجود نداره ولی به نظرم آدم های اینچنینی هم می شده که انسان بشن ولی بیمار شده اند، معیوب شده اند، کاش فیلم این ها رو هم  کمی مورد ارزیابی قرار می داد تا حداقل بعد از قصاص مورد قضاوت اذهان قرار نگیرند چون به نظرم آدم های اینچنینی قبل از دیگران به خودشون شدیدا آسیب رسونده اند.

مهم ترین نکته فیلم همونطور که از اسمش هم پیداست مسائله مواجه سکوت در مقابل آبروئه که چقدر زنان در جامعه ما به خاطر این مساله مهجور مونده اند یا قربانی شده اند و یا به صورت یه جسد متحرک دراومده اند.

به هر حال اگه خواستین برین این فیلم ببینید یادتون باشه یه مسکن قوی با خودتون ببرین چون بعدش از فشار عصبی شدیدی که بر روح و روان وارد می کنه دچار سردرد می شین، حالا دیگه خود دانید، البته ضد تبلیغ برای فیلم نباشه ولی خب عقیده شخصی من اینه که هر چیزی رو نباید نوشت، گفت، شنید یا حتی به تصویر کشید و کاش خانم درخشنده کمی مراعات روح و روان بیننده رو می کردند.


 
گذشته
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٥  کلمات کلیدی: فیلم

یه فیلم خوب و خوش ساخت، فیلمی که چند وقتی بود نظیرش رو تو سینمای ایران ندیده بودم. حتی به جرأت می تونم بگم این یکی بیشتر شایستگی اسکار رو داشت ولی حیف که به خاطر خیلی از ممیزی ها فیلم در فرانسه ساخته شده بود و اکثر محاوره های فیلم رو مجبور بودی به صورت زیر نویس دنبال کنی.

"جدایی نادر از سیمین" آقای فرهادی رو اصلا نپسندیدم چون اصلا دلیل جدایی رو لمس نکردم نفهمیدن این جدایی درست به اندازه نفهمیدن عشق دو زوج تایتانیک بود یعنی همونقدر که اون عشق رو تو فیلم درک نکردم دلیل جدایی نادر از سیمین هم اصلا برام قابل درک نبود.

ولی "گذشته" به نظرم فیلم بسیار عالیه، فیلمی که از چند وجه به داستان وارد می شه و روی یک موضوع خاص متمرکز نمی شه. فیلم نه قصد ارشاد داره، نه قصد ممیزی کردن آدما رو داره و نه قضاوت . واین یکی از ویژگی های بسیار مثبت فیلم های آقای فرهادیه، اینکه فقط داستان در فیلم جریان داره و آدما بابت تصمیم ها، رفتارها و عملکردشون قضاوت یا دسته بندی نمی شند.

نکته خیلی مثبت دیگه تو فیلم محوریت هنر پیشه های کودک و نوجوان فیلمه که علی رغم اینکه شخصیت اصلی نیستند ولی به نوعی هم، داستان رو با بازی روون و خوبشون می چرخونند و اما بازی همیشه پایدار و دلچسب آقای مصفا که درست مثل همسرش خانم حاتمی همیشه نوعی حس عمیق رو به آدم القاء می کنه، جوری که انگار اصلا بازی نمی کنه فقط جلوی دوربینه و ازش فیلم برداری شده.

وصحنه آخر فیلم که بی نظیره، ترکیبی از عشق، عذاب وجدان و امید. خیلی مطالب زیادی رو راجع به این فیلم حتی اسم بی نظیری که براش انتخاب شده می شه گفت و شنید ولی خب اینجوری مجبورم همه فیلمو تعریف کنم تا راجع به جزء جزء اش و اینکه دقیقا با چه دانشی این سناریو جلو رفته بیشتر بحث کرد، که خب قطعا لذت دیدن فیلمو می گیره.

حتما برین  این فیلم رو ببینید باور کنید ارزششو داره.


 
نجوا
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٩  کلمات کلیدی: فیلم

امروز که دوباره کمی بیکارتر شده بودم رفتم آرشیو فیلمامو نگاهی کردم و این بار یه فیلم ترسناک نسبتا قدیمی جلب توجه کرد که هی بی خیالش شده بودم به علت بی اعصابی. ولی امروز وسوسه شدم که ببینمش، دیدم مثل اینکه جنبه اشو دارم.

اسم فیلم نجوا بود و موضوع نسبتا جالبی داشت، موضوع تسخیر روح یه پسر بچه به اسم دیوید توسط شیطان بود که در لوای معصومیت بچه گانه اش دست به هر کاری می زد و در واقع سایر انسان های دور و برش رو با زمزمه هایی که در ذهنشون می کرد منحرف نموده و باعث خودکشی یا قتل می شد.

بعد دیدن فیلم دیدم موضوع این فیلم دقیقا همون چیزی بود که دیروز راجع بهش مطلب گذاشته بودم یعنی قدرت فکر . پسر این داستان در واقع در تمام صحنه های فیلم همین کار رو می کرد یعنی ذهن افراد رو تسخیر می کرد منتها عمدی و با افکار شیطانی.

فیلم قدیمیه ولی تو مایه های طالع نحصه و بد ساخته نشده، البته می تونست جذاب تر از این ها باشه ولی ارزش دیدنشو داره. 


 
کلست و جس برای همیشه
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٩  کلمات کلیدی: فیلم

خونه نشستن این حسن رو داره که لااقل وقت می کنی به کارهای عقب مونده ات برسی و یا بشینی فیلم هایی رو که دوست داشتی ببینی رو ببینی .

یکی از دوستام که تازه دو ماهی است با هم آشنا شدیم ولی خب تو همین مدت کم خوب به هم چفت شدیم ماجرای زندگیمو که شنید یاد این فیلم افتاد و برام آورد که ببینمش – البته من اصولا زیاد حرف نمی زنم ولی فکر می کنم قیافه ام یا پیشونیم یا نمی دونم کجای دیگم یه ایرادی داره که همه خیلی زود درونم رو می بینند بعضی وقتا حتی وحشت می کنم فکر کنم چون خیال می کنم یه حالت شفافی (transparent) دارم که توم مشخصه.

اول خیلی مردد بودم چون به زور از شر افکار مزاحم رها شده ام و دارم یه کم نفس می کشم ولی خب کرمه دیگه یکهو تو وجودت مور مور می شه و می ری یک راست سراغ همون فیلمی که بهتره نری.

فیلم از یه سکانس ساده شروع می شه پسرو دختری تو ماشین در حال رفتن به جایی ، و بیننده از روابطشون فکر می کنه که قطعا نامزد یا زوجند ولی کمی که داستان پیش می ره متوجه می شی که این زوج داستان از هم جدا شده اند ولی همه سکانس ها حتی در تقابل با زوج های دیگه عشق زیاد این زوج رو به تصویر می کشه ... تا اینکه اتفاق بدی می افته اتفاقی که باعث می شه دیگه این زوج نتونند کنار هم باشند و یا به زندگی مشترکشون برگردند و آخر فیلم هم  با عشق زیاد و آرزوی خوشبختی برای هم از هم جدا می شوند.

جالب بود... نمی دونستم  رفتارها تو زندگی واقعی هم می تونه اینقدر نزدیک به فیلم ها باشه ، آره دوستم حق داشت که یاد من بیافته البته یه جاهایی تفاوت هایی بین ما و اونا بوده ولی خب با چشم پوشی از 15 درصد خیلی نزدیک بود.

وقت کردین ببینید بد نیست . البته برای کسی که علاقه مند به این ارتباط موضوعی نباشه فیلمی نیست که توصیه اش بکنم.


 
گانگستر اسکواد
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱  کلمات کلیدی: فیلم

دیشب که بی خوابی بد جوری به سرم زده بود ساعت 10:30 شب به فکر این افتادم که یه فیلم تماشا کنم و سه تا فیلم دم دستم بود یکیش که ترسناک بود اعصاب نداشتم تنها نگاه کنم یکی دیگش هم مستند بود که حوصله ام نمی کشید احساس خرجش کنم بنابر این یه انتخاب بیشتر نمونده بود که همین فیلم رو ببنیم، پیشاپیش می دونستم موضوع فیلم برام جذاب نیست ولی عاشق بازی شن پن و رایان گاسیلینگ بودم که هردو رزومه عالی از فیلم های قبلیشون داشته اند.

دو تا از فیلم های عالی شن پن که همون "I am sam" و "Milk" بوده است و از فیلم های خوبی که از رایان گسلینگ دیدم "Notebook" و "Driver" هست وکلا با بازی هایی که ازش دیدم خیلی خوب در نقش یک مرد عاشق واقعی فرو می ره مخصوصا با اون ژست های مردونه و بی نظیرش که آدم رو به باور می رسونه.

این فیلم همونطور که از اسمش مشخصه جریان دستگیری یکی از گانگسترهای آمریکایی رو روایت می کنه که اونطور که اول فیلم هم اشاره می شه برگرفته از یه داستان واقعی است.

به هرحال اگه بازی این دو تا هنر پیشه رو که با بازی اما استون تکمیل می شه رو دوست دارین، فکر کنم ارزش 2 ساعت وقت گذاشتن رو داشته باشه.


 
cutback
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۸  کلمات کلیدی: فیلم

این فیلم  محصول سال 2011 است ، بازیگران فیلم مشهور نیستند .ساختار فیلم در عین سادگی ، بسیار زیبا و پر از عبرته.

داستان فیلم روایت یک پسر نوجوان 17 ساله است .این پسر تنها فرزند یک خانواده سه نفره است . پدر خانواده پلیسه و مادر هم شاغله و عقاید مذهبی خاص خودش رو داره و البته پیرو کلیساست.

پسر همه عشقش موج سواریه ولی خب پدر و مادرش برای درس خوندن تشویشقش می کنند . همه داستان حول و حوش این عشق می چرخه . تا اینجا به نظر میاد که فیلم یک داستان خیلی ساده و معمولی داره که البته اینجوری هم هست . ولی نکته ای که تو این فیلم برای من جذاب بود تم ماندگار خوبی و ارزش ها در کل داستان بود . یعنی برعکس بسیاری از فیلم ها ، که با هیجانی کردن یا بزرگ نمایی سعی در تزریق مهر و خانواده محوری و عشق دارند . تو این فیلم با روندی آروم و دلچسب ارزشهای انسانی ، اخلاقیات و عشق به نمایش گذاشته می شه و از نزدیک شاهد یک زندگی خانوادگی با چالش های خاص خودش و بر مبنای واقعیت ولی با کمک جویی از عشق و دین و اخلاقیات هستیم.

 

امیدوارم از دیدن این فیلم لذت ببرید .فقط قبل از دیدن فیلم این نکته رو مد نظر قرار بدهید که این فیلم شاید نتونه انتظارات هیجانی شما رو برآورده بکنه ولی صبور باشین و تا آخر تماشاش کنید ارزششو داره.


 
a thousand words
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٦  کلمات کلیدی: فیلم

موضوع فیلم راجع به یک مرد موفقی است که در کسب و کار خودش تلاش می کنه تا از یک راهب و عارف که بسیار مشهور هم است کتابی برای انتشار اخذ کند تا به واسطه شهرت او رونق بیشتری به کسب و کار خود ببخشد  .

اما با ملاقات عارف علی رغم اینکه در ته دلش اونو مسخره میکنه پیش آمد هایی براش بوجود می آید که مسیر زندگی خودش عوض می شه و به روشن بینی می رسد.

البته سعی کردم داستان رو خیلی خلاصه بگم که از شیرینی نگاه کردنش کم نشه .

این فیلم محصول 2012 است و با اینکه من فیلم هایی با بازی ادی مورفی رو زیاد نمی پسندم ولی از این یکی خیلی خوشم اومد.