روز مهرورزی
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٥  کلمات کلیدی:

هیچی برای من لذت بخش تر از دیدن آدمای شاد و خندون نیست، شاید واسه همینه که همیشه دوست دارم تو بازارا باشم تا تو خونه، چون به نظرم آدما اونجا حداقل تو ظاهر شاد به نظر میان و اکثرا لبخند رضایت رو لبشونه، چیزی که تو خونه یا تو مهمونی ها کمتر دیدمش، البته شاید هم این برداشت من باشه یعنی چون بازار گردی رو دوست دارم نسبت به دیگران هم همچین حسی رو دارم. امروز هم یکی از این روزای خوب بود همه جا که می رفتم مردما بودن و داشتن برای سال نو که نزدیکه و برای روز عشق هدیه می خریدن و همون لبخندی که شاید از ته دل هم نبوده باشه حداقل رو لبشون بود و این خودش فضا رو شاد می کرد.

با خودم فکر می کردم کاش می شد همه روزِ سال روز عشق باشه سال نو باشه چرا که نه، واقعا چرا ما آدما برای محبت کردن، هدیه خریدن و حتی دوست داشتنامون دنبال اسم می گردیم، دنبال مناسبت هستیم. به نظرم این هم جزو مواردی که از خلاء درونیمون نشات می گیره. چون می خواهیم ثابت کنیم هستیم، دوست داشته می شیم و تنها راهی که به ذهنمون می رسه گذاشتن چارچوب واسه زندگیه. اگه کسی رو دوست داریم براش هدیه می خریم به خصوص روز تولدش ولی گاها تو روزای دیگه زندگی لحظه های بودنمون رو ازش دریغ می کنیم، با کسی که خیلی دوسش داریم ازدواج می کنیم بعد شروع می کنیم به حصرش و حتی حصر خودمون، بچه به دنیا میاریم ولی عوض اینکه قشنگیای دنیا رو باهاش تسهیم کنیم و اجازه بدیم از زندگیش لذت ببره  باز هم بدون توجه به امانت داری نقاب های شخصیتی خودمون رو روش می اندازیم و با باورها و عرف ها و چه و چه هایی بارش میاریم که ....

البته من قصد نصیحت کردن یا تقبیح هدیه دادن و گرفتن رو ندارم یا حتی زیر سوال بردن عرف های معمولی که تو همه جوامع کم و بیش وجود داره. فقط دنبال جواب سوالای خودم هستم اینکه بتونم این پوسته هایی رو که توشون محاصره شدم رو بشکافم و به اونی که می خوام برسم ولی اونقدر لایه های وجودیم سخت و فشرده شدن که دیگه دارم گیج می شم و فکر کنم آدمای دور و برم رو هم گیج کردم هر پوسته رو که با زحمت و درد زیادی می شکنم تازه می بینم همونجایی هستم که بودم بعضا حتی شاید جایی بدتر از اونجایی که بودم و این روند هی ادامه داره و زیر بار درد این پوسته ها هر روز و هرروز فرسوده تر از دیروزم واین هم خودش طبیعی به نظر نمی رسه چون مسیر رشد نبایستی اینقدرا هم سخت و آسیب زن باشه.

اینا رو گفتم که فکر نکنین هدفم القای درکی یا مطلبی به شماهاست، نه اصلا. منم یکی مثل شماها، فقط آشفته تر وناآروم تر و حساس تر و کمی تا قسمتی وسواسی اون هم از نوع فکری.