عجز و نیاز
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٠  کلمات کلیدی:

خیلی سخته یه چیزی که خیلی دوسش داری نزدیکت باشه ولی به دست آوردنش برات ممکن نباشه حالا این عدم امکان بنا به ماهیت اون چیز در دسترس دلایل متفاوتی داشته باشه.

ممکنه رژیم باشی از جلوی یه شیرینی فروشی مثلا همین لانجین تو میدون تجریش بگذری و انواع دونات ها بهت چشمک بزنن ولی مجبور بشی درد بکشی و رد شی، مسلما پاداشش ممکنه 100 گرم کاهش وزن آخر هفته باشه و باید ببینی این 100 گرم ارزشش رو داره یانه، البته شایدهم اگه بری تو مجبور شی به جای یه دونات، چیز کیک یا پای توت فرنگی هم وسوسه ات کنه و به جای 100 گرم نیم کیلو به وزنت اضافه شه، این نوعی از منع شخصی برای به دست نیاوردن بود.

ممکنه برای به دست نیاوردن منع قانونی یا اجتماعی وجود داشته باشه مثلا داری تو شمال شهر رد می شی مثلا همین جردن که حالا خیلی هم شمال محسوب نمی شه، درختی تو حیاط خونه ای جلوه نمایی می کنه فاصله ات باهاش نیم متر هم نیست ولی خب حیاط خونه تو که نیست بتونی بری تو و تو همون لحظه مست وجود درخته بشی.

یا بچه ای تو اتوبوس رو پای مادرش نشسته و در نهایت شیرینی، و مادرش شاید خسته شاید افسرده هیچ جوره حوصله سروکله زدن باهاش رو نداره ولی تو ته دلت دوست داری بچه رو برداری و بگذاری رو پات و باهاش بازی کنی یا حتی ببریش خونه و واسش یه ماکارونی چرب و چیل درست کنی و بعد هم بشینین هر دو با دست مشغول خوردن رشته های ماکارونی بشین.

یا حسرت همسر کسی دیگه ای رو داری تمام وجودت به طرفش در جریانه و هر روز باهاش نشست و برخواست داری دوست داری یه گوشه ای بشینی و باهاش حرف بزنی تو آغوش بگیریش ولی حتی برای حست هم ناراحتی چون نباید این حسا رو نسبت به کسی که از لحاظ قانونی مال تو نیست داشته باشی.

بعد یه حس عجیب تری درت پرسه می زنه مثل اینکه همه این حسات نشستن روبروت و دارن نگات می کنن و تو دوست داری تک تکشون رو بغل کنی ولی نمی تونی انگاری که نامرئی باشن، دستت از بینشون رد می شه، یعنی یه حسی یه چیزی که درست روبروته چشم تو چشت ولی یه هاله ای این وسط مانعه برای اینکه این حس وجودت رو سرشار کنه و تنها کاری که ازدست برمیاد اینه که همینجور درد بکشی و حسرت، حسرت چیزی که درست روبروته، حسش می کنی ولی نمی تونی لمس کنی و این حجاب حالت رو خراب می کنه و هی خودت رو می کوبی به در و دیوار بدنت چون فکر می کنی اگه ازبدن خارج بشی بهش می رسی.

همه می گن در لحظه زندگی کن ولی حتی خودشون هم نمی دونن این جمله یعنی چی. که اگه بخوایی تو لحظه زندگی کنی باید آزاد بشی از تعصبات، از قوانین، از عرف اجتماع، از باورها و شاید حتی از اخلاقیات واینا همه و همه مثل زنجیریه که به بال های آدما بسته شده، و رها شدن ازشون به میزانی دردناکه که گاها آدم ترجیح می ده در بند بمونه و زندگی در لحظه رو فدای حس امنیت می کنه و درد از جائی شروع می شه که زنجیر رو هم از بال هات باز کرده باشی، حس پرواز و لذت اوج تو وجودت شعله بکشه ولی پرواز رو فراموش کرده باشی ....