دور از آدمیت
ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٤  کلمات کلیدی:

امروز داشتم به کسائیکه بیشترین تاثیر رو تو زندگیم داشتند فکر می کردم، آدمای زیادی تو ذهنم اومدن و طیف این آدم ها هم متفاوت بود مرد، زن، فامیل، دوست یا حتی آشنا، بی سواد یا تحصیلکرده. چند وقت پیش با یکی از دوستان صحبت می کردم که توصحبت هاش دائم  با خودش مکالمه ذهنی داشت و حس می کردم که تشابهات زیادی رو با موقعیت های که من تعریف می کردم درک می کرد تا جائیکه با احتیاط نظرم رو بهش گفتم : اینکه به نظرم همه ما آدما به نحوی وحدت وجودی داریم و گریز ناپذیر هم به سمتش در حرکتیم. همینه که با هر کسی نقطه مشترکی داریم و نقطه غیر مشترک که البته خود نقاط غیر مشترک هم جریان داره و اینه که بخشی از وجودمون که دوسش نداریم می شه نقاط تفاوت و تضاد با دیگران که همین غیر مشترکا هم  بنا به هزار و یک دلیلی که ریشه در دوران کودکی و بسته شدن نطفه و چه و چه داره  رخ می ده اینکه کسی رو دوست داریم و کسی رو نداریم، چهره ای به دلمون می شینه و چهره ای نه.

خیلی دوست داشتم بتونم فارغ از این علل ریشه ای آدما رو دوست داشته باشم، ولی نمی شه و این چیزی که الان بهش رسیدم چون قبل تر ها تفکرم این بود که می شه و 10 سال عمرم رو پای تجربه ای گذاشتم که شاید نباید.. بعضی تجربه ها برای آدم خیلی گرون تموم می شه بعضی ها هم اونقدر ارزشمنده که حاضری بقیه عمرتو بدی و فقط یک بار و یک لحظه اون تجربه رو داشته باشی.

تو وبلاگ یکی از دوستان مطلبی نوشته بود که خیلی نظرم رو به خودش جلب کرد و اون این بودکه نویسنده عقیده داشته خود عشق هم از یه حفره تو وجود آدمی نشات می گیره اینکه آدما باید دست آویزی برای نرسیدن به پوچی داشته باشن و زندگی طبیعی با تمام نیازها و غریزه های طبیعی آدمی  برای بشریت خیلی غیر طبیعی به نظر می رسه و برای اینکه بتونه این رو پوشش بده تو هر مقطعی از یه دست آویزی استفاده می کنه ، گاه خدا گاه عشق گاه نور گاه تناسخ گاه دین و ....

و همه این حرف ها و کارها فقط و فقط برای اینه که ظاهرا  برای روح انسان زیبایی طبیعی زندگی نمی تونه ارضاء کننده  باشه، اینکه مثل سایر موجودات زندگی کنه، برای بقاء تلاش کنه، همبستری از روی حس جنسی صرف داشته باشه، تولید مثل کنه و نهایت نیست و نابود بشه یعنی هیچ. اینکه انسان بابت انسان بودم و مخیر بودن خودش رو یه سروگردن بالاتر از موجودات دیگه می دونه و اونقدر تو این غرور برتری غرق شده که اصلا یادش رفته چطوری باید زندگی کنه چیزی که اصلا بالفطره تو وجودش به ودیعه نهاده شده.

وکاش می شد از این پوسته آدمیت بیام بیرون، فقط یه لحظه بتونم مثل مورچه کار کنم، مثل کبوتر پرواز کنم یا حتی مثل گرگ بدرم و یا مثل شیر بدون عذاب وجدان از خوردن گوشت آهو لذت ببرم یا اینکه مثل یه درخت باشم نفس بکشم سبز بشم میوه بدم و تو پائیز غر نزنم که چرا برگهام ریخته یا تو زمستون از سنگینی برف رو شونه هام ننالم و زمین و زمان رو به فحش نکشم ....

کاش می شد موجودی باشم به جز آدم  که از آدم بودن هیچی نصیبم نشد به جز مردگی.