پل چوبی
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٠  کلمات کلیدی:

با زحمت زیادی فیلم "پل چوبی" رو گیر آوردم و دیدم ولی خیلی نچسبید. راستشو بخوایین اصلا نفهمیدمش، فقط یه چیزی تو فیلم بود که حسابی ذهنم رو قلقلک داد و نه تو این فیلم، بلکه تو خیلی از فیلمایی که مضمون عاشقانه داره برام ایجاد فکر می کنه و اون داشتن گذشته عشقی یا خاطره عشقی به یاد آوردن لحظه ایه که توش حالت خوب بوده ( اشاره به جمله ای از فیلم که گفت : عشق یعنی اینکه حالت خوب باشه) و جالب اینجاست که تو اکثر فیلم های عاشقانه اینجوریه که عشق رو بیشتر تو آینده یا گذشته ذهنی آدما تصویر می کنه و جالب تر اینکه فیلمی که توش عشق به یه زبون دیگه ای و تو زمان حال به تصویر کشیده شده باشه کمتر اسم فیلم عاشقانه رو به خودش می گیره مثل : رنگ خدا، اسب جنگی، پیانیست یا حتی رقص با گرگها.

هر چی به گذشته خودم رجوع می کنم هیچ عاشقانه ای یادم نمیاد عاشقانه ای که قبلا داشته باشم و الان نباشه همیشه یه حسرت یا خلایی تو این زمینه وجود داره، که شاید ریشه اش تو خیلی چیزا باشه باورهای دوران کودکی، القائات والدین یا شرایط اجتماعی که درش بزرگ شدی شایدم علتش عشق مستقلی باشه که تو وجودم هست و هر از چند گاه به بهانه ایی خارجی جریان پیدا می کنه و دوباره یه دوره ای خاموشه و باز دوباره ...

بعضی وقتا تو زندگی دوست داری برگردی عقب نه به خاطر اصلاح اشتباهات که دوباره و دوباره ها هم شاید تکرار شه بلکه به خاطر زندگی کردن چیزایی کارایی که نکردی و حسرتش برات مونده یا داشتن لحظاتی که شاید اگه تو یه سن دیگه ای بودی برات ارزشمند بودن و الان نیستن و یا لذت هایی که شاید اگه می چشیدیش الان با یه کیفیت دیگه ای می تونستی ادامه بدی.

بعضا هم فکر می کنم اتفاقا دوست دارم پرت شم به آینده به جایی نزدیکای سنی که قرار باشه دیگه ادامه ندم جایی که همه تجربه ها تموم شده باشه، جایی که ترس از دست دادنی نباشه، یه نقطه امنی که دیگه نخوایی توش زندگی کنی که زندگی همه اش ناامنی.

همینه که این روزای من پر از افسردگی و اضطرابه با وجود اینکه مشکل اساسی ندارم و ذهنم درگیر مساله ای نیست؛ چون اصلا دیگه مساله ای، آرزویی تو ذهنم نیست که بخواد درگیر باشه. خالی خالی، خالی به وسعت آزادی ولی اینکه چرا عشق نیست و چرا حالم خوب نیست رو نمی تونم هضمش کنم شایدهم حالم خوبه و دوست ندارم این رو درک کنم چون با ناخودآگاهم سازگار نیست، چون شاید تلقی من از عشق همیشه از دست دادن بوده و حسرت بوده و غم و اشک و ناله و ... و وقتی اینا نباشن حضورش رو نمی تونم به رسمیت بشناسم.

و همه این افکار و ذهنیات می شه مثل یه پل یه پل چوبی که گاهی باید از روش رد شد وگاهی باید خرابش کرد و از نو ساخت، شایدم باید این ور پل نشست و با گریه به اونورش خیره شد، یا حتی گاهی باید درست وسط پل دراز کشید و گذاشت که از روت رد شن و یا به تدریج با پل فرسوده شد و فرو ریخت ...