یه خرس
ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٦  کلمات کلیدی:

وقتی فکری میافته تو سرم بایدعملیش کنم و تا اون زمان آروم و قرار ندارم، دیروز هم یکی از همین فکرا افتاده بود تو ذهنم. با وجود اینکه خیلی خسته بودم ازشرکت که زدم بیرون پیاده راه افتادم سمت وزراء، البته فقط تا جهان کودک پیاده رفتم و بقیه شو با یه زحمتی ماشین گیر آوردم و خودم رو کورس به کورس رسوندم اونجا. همونطور که تصورشو می کردم حال و هوای خوبی تو این خیابون حکمفرما بود، همه اومده بودن واسه کریسمس خرید کنند ولی اینکه من اینجا چیکار می کردم؟! راستش توصیه یکی از دوستام بود و من هم قبول کردم ، اینکه من زیادی مستقلم و مردا اینو دوست ندارن اینکه زنی بدون نیاز دوسشون داشته باشه هیچ جوره تو کتشون نمی ره البته من هیچ وقت یادم نمیاد تو دوست داشتنام بی نیازی رو به رخ طرفم کشیده باشم ولی خب ظاهرا زن باید چند وجبی از مرد ضعیف تر باشه تا حس قدرت آقای مرد ارضاء بشه از طرفی خود زن هم احساس کنه که مورد حمایته البته خیلی وقتا باید فیلم بازی کنی واسه خودت واسه طرفت و من این یه قلم رو بلد نیستم اینکه به طرف بگم تو قهرمان زندگی منی وقتی که نیست اینکه به خودم بگم وای چقدر واسه فلانی می میرم و نیست، شایدم علتش این باشه که هیچکدوم این حسا رو به طور واقعی تجربه نکردم و هیچ جوره نمی فهممشون ولی حتی کسانی رو که اینا رو تجربه کردن هم برای من قابل درک نیستند و همه اش فکر می کنم فیلم بازی می کنند و خودشون و طرفشون رو گول می زنن البته دلیل هم دارما چون می بینم سایر رفتارهاشون اصلا منطبق با این اظهارهای احساساتی نیست.

وای خیلی از موضوع منحرف شدم ، داشتم اینو می گفتم که این آقای دوست به من می گفت که من هیچ جوره به هیچ مردی نیاز ندارم و من داشتم می گفتم که شدیدا به یه آغوش گرم نیاز دارم و منو قانع کرد به این که این آغوش رو جور دیگه ای هم می تونم به دست بیارم و این منو به فکر فرو بردو این شد که راهی خیابان وزراء شدم برای چی ؟ هنوز حدس نزدین نه ؟ خب معلومه خرید یه خرس گنده که بتونم بغلش کنم البته فکرگرما رو هم کرده ام برای اون هم یه کیسه آب گرمی که دارم کافیه،  اسمش رو هم می گذارم عرفان آخه این اسمو دوس دارم ، خلاصه از این به بعد هر جا از عرفان اسم بردم خدا وکیلی واسم حرف درنیارین. ولی خرس هم قحطی شده یه دونه زشتشو قیمت کردم تازه نصف قد من بود و اصلا مناسب به نظر نمی رسید 140000  تومن و خلاصه اینکه دست از پا درازتر برگشتم.

تو راه برگشت به خیلی چیزا فکر می کردم به آغوشی که حتی بعضی وقتا با پول هم نمی شه خرید و به نیازی که شاید هیچ حسی پشتش نباشه و یا به حس هایی که دوره ای ارزشمندند و بعد انقضای دوره پوچ می شه و از وجودت می ریزه پائین. و اینکه چطور می توان بین نیازهای جسمی و احساسی و عاطفی و فکری و معنوی و ... تعادل برقرار کرد، اینکه وقتی یه چیزی رو بدنت می خواد ولی حست نه، حست می خواد فکرت پس می زنه ، فکرت قبول می کنه ولی عاطفه ات تلف می شه و ....