آرزوی فاسد نشدنی
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٩  کلمات کلیدی:

بیشتر اوقات تو زندگی می شه فشار زمان رو حس کرد مخصوصا امروزه که مشغله همه مردم زیاد شده و آدما واقعا تو 24 ساعت واسه زندگی کردن کم میارن هزار و یک جور کتاب مدتیشن و موفقیت و اصول زندگی خوب و چندین ساعت مشاوره رفتن و سروکله زدن با خود و خانواده و دوستان هم نمی تونه دردی از این کمبود زمان رو برداره.

شب ها که می شه تو می مونی و یه تن خسته و یه روح آزرده که همه اش تشنه است تا شاید یه روزی بتونه زندگی کنه. اینکه بارون میاد زیرش با آسودگی قدم بزنه بدون دلواپسی خیس شدن و سرماخوردگی بعدش. اینکه پائیز می شه بتونه روی برگای خوش رنگ اون تا جائیکه دلش می طلبه بدوئه. اینکه یه دل سیر با کسی که عزیزشه روی نیمکت بشینه و حرف بزنه و یا به اندازه ای کنار بچش باشه که دلش آروم بگیره.

همیشه فکر می کردم آدمی که آرزو نداره مرده و در تصورم هم نمی گنجید که آدمی زندگی کنه و آرزویی نداشته باشه، بعدتر ها به این نتیجه رسیدم که آرزوها هم تاریخ مصرف دارن گاها تا رسیدن بهشون و گاها در بازه سنواتی از عمر آدما.

مثلا من خودم همیشه دوران راهنمایی آرزوم داشتن یه عالمه لوازم تحریر صورتی بود ولی خب نداشتم بعدترها تو دانشگاه می تونستم اون یه عالمه لوازم تحریر رو داشته باشم ولی خب دیگه نیاز داشتنه از بین رفته بود، تو دانشگاه آرزوم این بود که شاغل باشم ولی خب چون آشنا و سابقه کاری هم نداشتم نشد ولی بعدترها شغل های خوبی داشتم ولی نتونستم ازشون لذت ببرم، همیشه آرزوی زندگی با مردی رو داشتم که رابطم باهاش دوستانه باشه به این هم رسیدم ولی باز باهاش حال نکردم ، خونه، ماشین و ... خیلی چیزایی که روزایی آرزوم بودن روگاها به دست آوردم یا نیاوردم ولی به هر حال هیچوقت دلشاد نشدم و وقتی فکرشو می کنم می بینم علتش ناشکری یا کفران نعمت از جانب خودم نبوده بلکه تلاش شدیدی بوده که برای رسیدن به آرزوهام داشتم تلاشی که اونقدر خستم کرده و اونقدر من رو دیر به آرزوم رسونده که دیگه نشده ازش لذت ببرم.

الان تو آستانه میانسالی خوشحالم. خوشحالم از اینکه دیگه آرزویی ندارم و می بینم که زندگی بدون داشتن آرزو چقدر بهتره . اولش یه حس پوچی آدم رو فرا می گیره یه جورحسی که شاید نمود بیرونیش افسردگی باشه ولی بعد کم کم این حس تغییر می کنه تبدیل می شه به یه حس شادی بی دلیل که این بار نمود بیرونیش به شیدایی نزدیک تره. و این بار آرزویی سراسر وجودت رو احاطه می کنه که در قید زمان نیست و تاریخ مصرفی نداره و این خودش یه جور حس آزادی و رها شدگی درت ایجاد می کنه.