کوه و حس من
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٦  کلمات کلیدی:

با وجود اینکه خیلی خسته بودم ساعت 6 صبح به زور خودم رو از رختخواب کشیدم بیرون، آخه وقتی فکری می افته تو سرم هر جوری شده باید عملیش کنم و از اول هفته هوای کوه تو سرم بود و امروز بهترین فرصتی بود که می تونستم برم. ساعت 7 پای درکه بودم مثل همیشه محکم و استوار سرجاش بود، با رنگ آمیزی بی نظیر درخت های پائیزی. هوا هم هوای منو داشت، هوایی با خنکی مطبوع که بدن آدم مورمور می شد و خودش یه حس خوبی رو ایجاد می کرد.

کوه زیاد شلوغ نبود و فضای خوبی برای نفس کشیدن و لذت بردن در جریان بود. لواشک، گردو، آلوچه، انار، برگه هلو ایستگاه به ایستگاه به آدم چشمک می زد و صدای موسیقی که گاها بی کلام و کلاسیک بود و گاها صدای خواننده هایی مثل آقای افتخاری، چاووشی، پاشایی و ... همینطور که از جلوی چایخونه ها عبور می کردی آدم رو وسوسه می کرد که بره داخل و بشینه یه صبحونه حسابی بخوره. ولی ایستگاه صبحونه خورون من همیشه آبشار جوزک بوده، ایستگاهی که توجهی رو جلب نمی کرد ولی املت ها و نیمروهاش با همه ایستگاه های دیگه متفاوت بود وشاید هم به سبب خاطراتی که از این ایستگاه تو ذهنمه برای من متفاوته. البته از تیرماه نمی دونم بنا به چه دلایل محیطی درست روبروش توی حفره های کوه سگ ها لونه کردن و چند بار آخری که اونجا بودم آرامشم رو با اومدن پای تخت و سرک کشیدن بهم ریختن. امروز هم به همین دلیل مجبور شدم کمی بالاتر برم و برای همنامی هم که شده تو ایستگاه جوزک توقف کرده و خودم رو به صبحونه دلچسبی مهمون کردم.

بعضی وقتا حس های عجیبی به من دست می ده حسی مثل ازدواج با کوه مطمئنا اگه همچین وصلتی صورت می گرفت خیلی مستدام می بود و یا دوستی با یه درخت پیر چنار توی یه باغ قدیمی و بزرگ، درختی که دلت براش تنگ می شه و دوست داری یه روز بری و بغلش کنی، یا همبستری با برگ های پائیزی با موسیقی باد که لای درخت ها می پیچه و آخرش هم غسل بارون.

بعضا فکر میکنم یه جورایی دیوونه ام حتی خیلی از دوستای نزدیکم بهم همچین نسبتایی رو می دن. بعضی حس هام که از این حس های رمانتیک فراتر هم می ره. مثلا همیشه این فکر تو ذهنمه که چرا خدا ما رو مثل عروسک ها نیافریده جوری که قطعات بدنمون قابل جداسازی و مونتاژ دوباره باشه. مثلا خیلی وقتا دوست دارم چشمم رو از حدقه در بیارم و پشتش رو با پمپ باد تمییز کنم و بعد بگذارم سرجاش یا ریشه دوندون هام رو با فرچه بسابم و دوباره تک تکشون رو بکارم سرجاشون. یا روده ها، فک کن بتونی روده ها رو خارج کنی صاف کنی و توش شلنگ آب بگیری. اابته بگم که من اصلا آدم وسواسی و تمیز خارج از حدی نیستم ولی حسه دیگه میاد و می ره، بعضا ممکنه عجیب هم باشه.

حالا دنبال اینم که ببینم این حس های عجیب و گاها غریب من از کجا نشات گرفته ؟!