و بهشت همین نزدیکی هاست
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٦  کلمات کلیدی:

فکر می کنم تو زندگی یه موقع هایی پیش میاد که آدم فقط دوست داره بشینه عقب و تماشا کنه که ببینه ماجرا ازدید یه ناظر چه مدلیه یا واسه اینکه خودش رو از بار فکری روزانه رها کنه یا شایدم خسته شده باشه از تلاش، امید حتی ایمان و دوست داشته باشه فقط یه گوشه دنجی آروم بشینه و ببینه که کائنات تو سکوت براش چه سرنوشتی رو رقم میزنه. شاید اینجوری اتفاقات خوبی تو زندگی آدما رخ بده شایدم نشه این سکوت رو تحمل کنه و خودش رو بکوبه به در و دیوار که چرا به اونی که تو فکرشه نمی رسه. شایدم بفهمه که همه چی از هیچی شروع شده و نهایت هم به هیچی ختم می شه. هیچی که اونقدر تُهیِ که حتی ارزش اینکه فکرت رو مشغولش کنی رو نداره، پوچی به وسعت بی نهایت.

بعد سعی می کنی یه جوری خودت رو از این پوچی بکشی بیرون آخه ایمانت بلاتکلیف می مونه و تبدیل می شی به آدمی که تو یه رودخونه مواج دائم سعی می کنه با آویزون کردن خودش به این سنگ و اون سنگ سرش رو از آب بالا نگه داره تا بتونه نفس بکشه و اصلا نمی فهمه که شاید نفسش رو حبس کنه بهتر باشه. شایدم اصلا رودی، موجی نباشه و این آدمه دچار توهم غرق شدگی شده باشه وتو خشکی امن داره توی توهماتش دست و پا می زنه. آخرش هم خسته از این دست و پا زدنا و سنگای سُری که همش دستشو ول می کنن می افته یه گوشه ای یا بهتره بگیم تسلیم می شه، تسلیم جریان.

بعد یه دوره بی هوشی از خواب بیدار می شی انگار نه انگار که اتفاقی افتاده نه پوچی، نه رودخونه ای. بازم همون کسی که پاش محکم چسبیده به زمین و دائم پی اینه که امورات روزمرش رو سپری کنه و دوباره دوباره ها این اتفاق برات تکرار می شه تا نهایت توی این جریان یه روزی واقعا سرت به یکی از همین سنگ ها میخوره و ضربه مغزی می شی دیگه بیداری در کار نیست. به خواب عمیقی فرو می ری خوابی تو یه دنیای دیگه شاید بهتر شایدم بدتر شایدهم به ابدیت هیچ می پیوندی، به یه جریان خاموش و پیوسته. یه جریان آشنا که بارها و بارها تو زندگی تونسته بودی تجربش کنی ولی بازمان های محدود و الان تو نامحدودیتش شناور می شی.

   ناظری که دیگه تو جریان نیست و فقط شاهده. زندگی شروع و زندگی خاتمه پیدا می کنه و تو فقط می بینی آروم آروم، خرسند خرسند و بهشت همین نزدیکی هاست.