یکشنبه غم انگیز
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۸  کلمات کلیدی: فیلم

آشنایی من با جنگ جهانی دوم و اثرات و تبعات اون بر می گرده به کتاب های هاینریش بُل نویسنده آلمانی تباری که تو همه کتاب هاش می شه رد جنگ و دردهاشو رو حس کرد و چشید. البته خیلی کتاب ها یا فیلم هایی که راجع به جنگ جهانی دوم نوشته یاساخته شده اند ممکنه همه به نوعی اغراق هایی رو شامل باشن، حالا به تبع شیرین شدن داستان فیلم یا تجربیات و دیدگاه شخصی خودشون، که مسلما در کتاب یا فیلم مورد نظرمنعکس شده ولی خب ازاین نظرات اغراق شده و شخصی که بگذریم اکثر این فیلم ها یا کتاب های در فضای جنگ برای من یه حس خاصی رو ایجاد می کنند گویی که پرت می شم به دهه 80 به دود و مه غلیظ جنگ، قحطی، فحشا و یا حتی کودککان محروم و سوخته درغم زندگی. یه حس عجیبیه که اصلا قابل توضیح نیست. این حس رو حدودا راجع به جنگ کشورخودمون هم دارم مخصوصا وقتی آهنگ "محمد نبودی ببینی شهر آزاد گشته خون یارانت پر ثمر گشته" همیشه این آهنگ بدنم رو به رعشه میندازه و یه غم و پوچی عجیبی سراسر وجودم رو می گیره.

بعضی وقتا چند تا اتفاق هم زمان و هم آهنگ با هم رخ می ده و این اواخر این جور اتفاقا تو زندگی من زیاد شده، وبعد رخ دادنش تازه یه تیکه ای از پازل ذهنیت چیده می شه تیکه ای که شاید چندین سال بوده منظره پازلت برای کامل شدن و به چشم اومدن نیازمند شدید به اون بوده. یه ماهی هست که خوندن کتابی رو شروع کردم به اسم "وقتی نیچه گریست" خیلی وقت بود تو حال و هوای فلسفه نبوده ام، ماجرای خرید کتاب از اتوبوس شروع شد که خانمی کتاب "انسانی، زیادی انسانی" از نیچه رو دردست داشت و من جلب عنوان کتاب شدم ولی اسمش درست یادم نبود به کتاب فروشی مراجعه کردم و گفتم کتاب "انسان بودن" از نیچه رو می خوام و نگاهی بهم انداخت و گفت نیچه همچین کتابی نداره و بعد کتاب "وقتی که نیچه گریست" رو پیشنهاد کرد، من هم خریدم. اول فکر کردم کتاب مال خود نیچه است بعد دیدم نویسنده اون شخصی به نام  "یالوم" که تو مقدمه هم گفته شده یکی از روانشناسان شهیر ایتالیایی تباره.

محوریت داستان روی زندگی نیچه است که دچار روان پریشی شده و یکی از دوستانش به نام "سالومه" فکر می کنه که قراره خودکشی کنه بنابر این اون رو به یکی از شهیرترین روانشناسایی که می شناسه به نام "دکتر برویر" معرفی می کنه و ازش می خواد به گونه ای نیچه رو از خودکشی منصرف کنه البته شاگرد این روانشناس شهیرهم کسی جز فروید نیست. در کل داستان بازیِ روان، فلسفه، عرفان و عشق توامان در جریانه و آدم رو دائم به این سو و اون سو می کشونه. موضوع جالب دیگه ای که بخش زیادی از داستان رو به خودش اختصاص داده دیدگاه و تعامل دو شخصیت داستان یعنی برویر و نیچه و حتی تا حدودی فروید با زن است. موضوعی که بسیاری از روانشناسان یا فلاسفه رو به نوشتن، خودکشی، قتل یا حتی جنون کشونده.

و اما جریان پازل ذهنم اینه که چند وقتیه ذهنم درگیر موضوعات مطرح این کتاب بوده امروز هم از روی تصادف فیلمی رو دیدم که من رو دوباره برد به دهه 80. یه فیلم رومانس در جنگ جهانی دوم که داستان اون در بوداپست اتفاق افتاده و دوباره زنی، زنی که تو رستوران کار می کنه و به قدری عشق تو وجودشه که همه عاشقش می شن و اون عشق تو وجودش اونقدر زیاد و قویه که می تونه بدون اینکه تو انحصار مرد خاصی باشه به همه عشق بورزه و همه مردان هم با این مساله کنار اومدن یعنی اونقدر از عشق این زن سرمست و خوشحالند که اصلا لزومی به انحصار طلبی درشون حس نمی شه البته تو بخش هایی از داستان این اتفاق می افته ولی به صورت یه بحران رابطه ای مقطعی که به راحتی از روش می شه رد شد و آشفتگی نیچه در داستان هم همین بوده عشق زنی به اسم "سالومه" که همزمان معشوق دوستش هم هست، زنی که اونقدر جذابه که دکتر برویر متاهل با داشتن فرزند و زنی زیبا رو هم عاشق خودش می کنه و باقی ماجرا که هنوز هم کتاب دستمه و تمومش نکردم.

اسم این فیلم زیبایی که دیدم "Gloomy Sunday" یا "یکشنبه غم انگیز" بود که اسم آهنگیه که پیانیست رستوران به عشق این زن ساخته و ماجرای راز پنهانی که تو این قطعه موسیقی نهفته است که در شرایط روزگار و دوران باعث خودکشی بسیاری از افراد می شه طوری که آهنگساز خودش رو مقصر می دونه، و در نهایت خودکشی خود آهنگساز، درست همون سرنوشتی که سالومه کتاب نیز برای نیچه پیش بینی می کنه و نگرانش می کنه. به هر حال هم کتاب و هم فیلم هردو از نظر من جالب و تحسین بر انگیزن وقت کردین سری به هردو بزنین.