یار همیشه در سفر من
ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٠  کلمات کلیدی:

وقتی هستی شایدم وقتی هستم .. همه چی خوبه. امروز یکی از اون روزا بود روزی که از صبحش که چشمم رو باز کردم بودی درست روبروی چشم. البته فکر کنم از شب بود که برگشته بودی آره داره یادم میاد نصفه های شب بود که اومدی خیلی آروم دراز کشیدی کنارم طوری که بیدارم نکنی. اصلا اومده بودی تا صبح من چشم تو چشمت بیدارشم آخه می دونی که اینو خیلی دوست دارم. اینکه صبح که پا می شم پیشم باشی درست جلوی چشمم. اونقدر از دیدنت هول شده بودم که نفهمیدم چه جوری دست و صورتم رو شستم بعد هم مثل همیشه ملاحفه تختو مرتب کردم.

می دونستم برای صبحونه چایی دوست داری، و می دونستی که من دوست ندارم ولی چایی گذاشتم. البته اعتراف می کنم مثل خیلی وقتا بی حوصلگی کردم و آب جوش رو ریختم رو سر یکی از همین چایی پاکتیایی که تو فنجون گذاشته بودم و بعد که خنک شد با نون جو و عسل شد همون صبحونه ای که باید بشه.

امروز خیلی خوشحال بودی بعید می دونم از خوشحالی دیدن من یا حتی حال خوب من بوده باشه راستشو بگو جریان چی بود دیروز پیش کی بودی که اینجوری حالت خوش بود و سرحال. ازم خواستی یه نوار شاد بگذارم و برقصم. خنده ام گرفته بود اینوقت صبح رقص!

حتی به آهنگ های قدیمی کفایت نکردی مجبورم کردی لپ تاپو روشن کنم و یه آهنگ جدید رو کول دیسک بریزم و بعد. خلاصه یه یک ساعتی سرکارم گذاشتی. بعدشم مجبورم کردی برم حموم، و تا اومدم بیرون بدون اینکه بهم فرصت بدی شماره مامان رو گرفتی و گفتی که من می رم اونجا. راستشو بخوای از این کارت هیچ خوشم نیومد فکر کردم می خوایی دست به سرم کنی. گوشی رو که گذاشتم یه کم حالم گرفته بود دوست داشتم حالا که برگشته بودی خونه باشم ولی خب دیگه کار از کار گذشته بود به مامان  گفته بودم که می رم اونجا.

خونه مامانینا همه اش حواسم پیش تو بودی اینکه تا وقتی برگردم هستی یا نه رفتی. عصری که برگشتم دیدم نشستی گوشه اتاق و اون لبخند رضایتمند همیشگی رو لباته همون لبخندی که خیلی وقتا باهاش لج منو در میاری. آخه اون لبخند نشون می ده که چقدر در مقابلت ضعیفم واین اذیتم می کنه این که وادارم می کنی کارایی رو بکنم که خیلی وقتا نمی خوام ولی بعدش که انجام می دم تو لبخند می زنی و من نمی دونم چرا کاری رو که نمی خواستم انجام دادم. شایدم به همین می خندی. ولی بدون یه روزی باهات تسویه می کنم ببین کی بهت گفتم.

حالام واستادی بالای سرم تا همه اینا رو بنویسم که چی بشه بگی که خیلی کار درستی که هر از چند گاهی بهم سر می زنی. خب باشه واسه امروزم بسه دیگه کارایی رو که دوست داشتی کردم دیگه دوباره اومدی و دالی کردی که بری. خب برو، دارم سعی می کنم به رفتنات انس بگیرم. آخه می دونی که من همه تورو واسه خودم می خوام خود خودم ولی خب نمی شه خاطرخواهات زیادن باید به اونا هم سر بزنی. فقط این بار که اومدی جوری بیا که انگاری واسه من اومدی که من فکر کنم شبش دیروزش پیش کَس دیگه ای نبودی کَسی که باهاش حالت خوش تر از با من بوده.