مساله این است : عمه بلقیس یا دل
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٤  کلمات کلیدی:

همیشه آدم ها رو جدا از هم فرض می کردم و خیلی وقت ها حتی به واسطه نگرش و تربیت خانوادگیم فکر می کردم تافته جدا بافته ام، اینکه خیلی خوبم و اینکه جامعه یه تهدیده برای آدم های خوب. الان نگرشم خیلی فرق کرده، درست به نقطه مقابل این دیدگاه رسیدم و فکر می کنم همه آدم ها روح و فطرت یکسانی دارند و به مرور زمان و بسته به شرایطی که در اجتماع برشون حاکم می شه تغییر می کنند و هر کدوم شکلی به خودشون می گیرند. گاها این شرایط اونقدر تاثیر گذاره که حتی یک آدم منحصر به فرد هم در شرایط متفاوت نمایش های متفاوتی رو از خودش بروز می ده. این برام خیلی پیش اومده که می گم. یه دوره ای فکر می کردم اینکه عقاید ثابت و همسانی داشته باشم خوبه. اینکه اگه ماست سفیده  تا آخرش باید واسم سفید بمونه، ولی الان می بینم نه این درست نیست. ماست هم ممکنه یه موقع هایی رنگش تغییر کنه، من هم ممکنه عقایدم عوض بشه، باورهام تغییر کنه و این نه تنها بد نیست بلکه تو خیلی موارد شاید خوب هم باشه.

آره الان دارم می فهمم عمه بلقیس درونم بد سیریشیه که همه جوره سعی داره من رو به کنترل خودش در بیاره. و قطعا گام اول رو طی کرده ام، همینکه بفهمم حرف این عمه نااهل چیه و حرف دلم چی خودش گام بزرگیه. تا همین چند وقت پیشا همه کارم قضاوت آدم ها از روی منششون بود و اینکه بشینم همه رو ممیزی کنم تو رده آدم خوبه و آدم بده. بعد هم سعی کنم خودم رو از آدم بدا دور نگه دارم.

اینکه آدم بخواد خودشو بشناسه واقعا چیز وحشتناکیه. چون وقتی ته و توی وجودت رو بازیافت می کنی ممکنه به یه چیزای خیلی بدی بر بخوری، خیلی چیزایی که مثل یه عفونت متورم حالتو بهم بزنه.

اینکه بفهمی یه عمر خودتو انکار می کردی و هنوزم خیلی وقتا برای داشتن نقاب خوب بودن به این کارت ادامه می دی. اینکه اون آدم خوبه که اجتماع می پسنده، نیستی. اینکه دوست داری از خیلی ممیزی آدما و اجتماع رد بشی، اینکه جسمت یه چیزی بخواد روحت یه چیز دیگه، اینکه غریزت دنبال یه چیزی باشه و ادارکت درست مقابل اون حرکت کنه. اینجوری فکر می کنی که داری ترک بر می داری، گیج و گم و هاج و واج این وسط می مونی، اینکه تو کدومشون هستی ...

کسی که دوست داره روابط آزاد و بی قید داشته باشه، حالش از هر جور وابستگی و قراردادی تو روابط عاطفی بهم می خوره، اونی که حتی نمی تونه یه ذره هم از مواضع خودش حتی به صلاح خودشم پائین بیاد، کسی که به راحتی اشک های آدم هایی رو که دوسش دارن رو می بینه و به همون راحتی هم زیر پا می گذارتشون یا نه اونی که از هر صد واحد دوست داشتن همشو صرف طرفش می کنه بدون هیچ چشم داشتی، همونی که بسته تعهد و امنیت و بچه است، اونی که حتی لغزش فکری تو زندگی مشترک رو خیانت می دونه، یا اینی که می گه دوست داشتن و عشق نیازی به چار چوب نداره، اصلا معنی لغزش رو نمی فهمه و همه نیازش عشق ورزیدنه و گاها حتی خودش هم می ترسه از اینکه اشتباه جبران ناپذیری رو مرتکب بشه، اینکه حریمی رو بشکنه و یا ....

وخیلی بده اینکه ببینی خودت رو دست خودت موندی، اینکه با خودتم نتونی کنار بیایی، ندونی چی می خوایی، ندونی چی خوبته، چی خوشته .....