عمق دل
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٧  کلمات کلیدی:

این دفعه می خوام از داستان یه عشق متفاوت بگم. می خوام یه کمی شیرین و دلچسب بنویسم شاید که متهم به تلخی نشم. امیدوارم این یکی باعث بشه که قضاوت بهتری راجع بهم داشته باشین، هرچند خیلی هم مهم نیست ولی خب دلم نمی خواد باعث بد مزاجی کسی بشم.

قضیه برمی گرده به چندین سال پیش وقتی که سه چهار سال بیشتر نداشتم. اون هم بازی دوران بچگیم بود یه دو سالی از من کوچکتر بود و البته مظلوم تر. اعتراف می کنم که تو بچگی خیلی اذیتش می کردم و بهش زور می گفتم. یه بار یادمه دائی جان که از آلمان اومده بودن و سر میز شام بودیم نمی دونم سرچی با من لج کرد و من قائمکی سینه هاشو وشگون گرفتم و هیچکس جز دائی نفهمید که من اینکارو کردم، اون طفلکی هم یه جیغی زد و شروع کرد به گریه( کلا جیغ جیغو بود) و همه فکر کردن چی بچه رو نیش زده و خب دائی هم طبیعتا صداشو در نیاورد که کار من بوده.

تو بچگی همیشه فکر می کردم اون منو بیشتر دوست داره چون همیشه گذشت بیشتری رو نسبت به من داشت. چون من کلا بچه خودخواه و قلدر و مغروری بودم که شاید خیلی از این خصوصیات باهام بزرگ شده باشند و اون همیشه کوتاه می اومد، تو دوچره سواری، لگو بازی و ... جوری که خیلی وقتا مامانش بهش معترض می شد و می گفت که هر چی فرناز گفت که نباید گوش کنی و انجام بدی ولی خب قضیه اینطوری بود دیگه. خلاصه ما باهم بزرگ می شدیم از 15 سالگی به بعد قضیه کمی متفاوت تر شد علاقمون کم کم هم وزن شد یا حداقل در دوره های زمانی کوتاه تری وزنه سبک و سنگین علاقه بینمون عوض می شد. حالا دیگه شده بود هم راز، هم دم کسی که واسه کوچکترین کاری باید باهاش مشورت می کردم. تا نبود هیچ جایی بهم خوش نمی گذشت. سلیقه اش تو انتخاب هام برام مهم بود و البته راهنمایی هاش.

زمان که گذشت با اینکه از من کوچکتر بود ولی بزرگتر شد، پخته تر شد، مصمم تر شد، توهمه چی و حالا دیگه من تحسینش می کردم. مخصوصا تو دوره دبیرستان یه جورایی به ارتباطات معنویش، به قلم نویساش و حتی به این استواری عقایدش و حاضرجوابیش گاهی غبطه می خوردم.

چرخ روزگار گردید و گردید، من دانشگاه رفتم، دوستای تازه پیدا کردم، ازدواج کردم، فاصله گرفتیم، اون رفت خارج. دوباره برگشت، ازدواج کرد، دوباره رابطمون نزدیک تر شد جوری که هردو یه جورایی برای همسر طرف مقابل در نقش هوو شده بودیم و گاها حتی اونا هم به رابطمون حسودیشون می شد. ولی خب این رابطه به تدریج برای همسرامون و حتی دوستامون جا افتاده بود، اینکه من و اون واسه هم یه چیز دیگه ایم، یه حس موندگار ته ته قلب، یه حسی که فاصله، ازدواج و خیلی چیزای اجتماعی دیگه نمی تونست خدشه دارش کنه.

ما الان هم از هم دوریم، رفته اونور دنیا هر چند که اینور هم که بود به خاطر مشغله های لعنتی کم کم هم رو می دیدیم ولی خب نزدیکی مکانی خودش یه دلگرمی بود.

حالا هم که نیست حسش می کنم خیلی وقتا که دلم می گیره یا خوابش رو می بینم امکان نداره فرداش تو یاهو آن نشده باشه و راجع به خوابم و حسم با هم صحبت نکنیم و این عشق و دلبستگیه بزرگیه و به خاطرش خدا رو شاکرم و می دونم حس اون هم به من همینه. چون رابطه ما جزو رابطه هایی که بعد این همه افت و خیز هنوز قشنگ و پررنگ مونده و می مونه ...