خواب و بیداری
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۸  کلمات کلیدی:

صبح جمعه است ، یواشکی چشمامو بازمی کنم با زحمت موبایلم از کنار تخت بر می دارم تا ساعتو بخونم نورش چشممو می زنه ، وای نه خدای من ساعت 5 صبحه . تعجب می کنم از اینکه چرا این وقت صبح از خواب پریدم .هنوز گیجم ، تو خواب و بیداری سعی می کنم یکجوری از جام بلند شم ، موفق می شم . باز مثل همیشه پام می خوره به بوفه کنار سالن .هر جوریه خودمو به یخچال می رسونم با چشم بسته یک لیوان آب می خورمو بر می گردم سمت اتاق خواب . مواظبم پام جایی نخوره .

تو تخت یک کم غلط می زنم تا یادم بیاد اصلا امروز چند شنبه است و چرا از خواب پریدم و یا شاید دوباره بشه که خوابم ببره .

یکهو مثل کسایی که به هوش بیان یادم میاد ، داشتم خواب می دیدم . شایدم الان دارم خواب می بینم ، کسی چه می دونه.

اون موقع ها بود 13 ، 14 سالگیمو می گم .زیبادشت بودیم – باغ یکی از فامیلا نزدیک کرج که تو موشک باران اونجا پناهنده شده بودیم . زمان جنگ نبود . همه بودن داشتیم استپ هوایی بازی می کردیم .همه حیاط باغ چراغونی شده بود. انگار قرار بود کسی بیاد . یک آدم خیلی مهم . وسعت حیاطش خیلی بیشتر از اندازه واقعی اش بود ، اندازه یک دشت . با بالا انداختن توپ صدای سوتی  زده شد بیشتر شبیه بوق یا آژیر ممتد و بلند بود . سر و کله یک سگ شیانلو خیلی بزرگ پیدا شد همه خودشونو جمع و جور کردن ، دندوناش هنوز یادمه من رفتم پشت سر پسرخاله ام غایم شدم ولی ترسیده بود . سگه از کنار برادر بزرگم رد شد با اینکه ترسیده بود ولی با آرامش همیشگیش سعی کرد ترسشو مخفی کنه و جواب داد و سگه رد شد و رفت .

بعد دورواطراف از آدما خالی شد تنها موندم ، بعد از همه حیوونای جنگل جفت جفت اومدند و به حالت تعظیم اونجا وایستادند منتظر اون کسی که به خاطرش همه باغ چراغونی شده بود ....

عجب خوابی بوده حق داشتم 5 صبح بپرم . داشتم به این فکر می کردم که بلند شم بنویسمش که دیگه سنگینی پلکم اجازه نداد .