مرگ یه عوضی
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٧  کلمات کلیدی:

گاهی باید نموند رفت، گاهی هم باید موند و مقاومت کرد. گاهی باید چشم پوشی کرد، گاهی اما باید مبارزه کنی. گاهی و چه بسیار گاهی ... زندگی‌ها پیچیده شده، رفتارها پیچیده شده کلا آدم‌ها پیچیده شدن و من حالم به هم می خوره از این پیچیدگی. دوست دارم ساده باشم ولی دیگه نمی‌شه چون همین الانش هم فکر می کنم به خاطر سادگی دریده شدم. دوست دارم اونجوری که راحتم باشم ولی این هم نمی‌شه چون آدم‌ها دنبال آدم‌های ناراحتن و باید تا آخرعمر بیکَس موند.  

یارو مستقیم تو چشت نگاه می‌کنه بدون اینکه صداش بلرزه بهت دروغ می‌گه. اون یکی جلوی تو زیرآب دوست چندین ساله‌اش رو می‌زنه و اصلا فکر نمی‌کنه که دیگه تو چطوری می‌تونی بهش اعتماد بکنی. یکی دیگشون یه ماجرا رو به هزار مدل مختلف برات تعریف می‌کنه و تو با خودت می‌گی لابد من خیلی اسکل می‌زنم یا شایدم گیج، که هر بار می‌شینم هر روایت رو گوش می‌کنم و یه سَری هم برای خالی نبودن عریضه تکون میدم.

طرف واسه چند ملیون پول بی‌ارزش حاضره شرفش رو هم بفروشه ولی مُهر پیشونیش و انگشتر عقیق تو دستش رو نمی‌فهمی. اون یکی شوهر و بچه داره و می‌گه زندگیشو خیلی هم دوس داره ولی می‌بینی واسه لاس زدن و چت کردن با یه همکلاسی بال بال می‌زنه. توپاساژ داری مغازه‌ها رو می‌بینی یه زن و شوهر که دست همو گرفتن و یه بچه نازهم کنارشونه از کنارت رد می‌شن، زنه قیافه ظاهریش همه جوره از تو سَرتره ولی نمی‌دونی چرا شوهرش یه جور خاصی اونم یواشکی تو رو وراندازمی‌کنه.

گاهی فکر می‌کنم دچار خود شیفتگی مزمن شدم که این‌همه این جور مسائل جلوی چشمم بزرگ جلوه می‌کنن وگرنه بقیه که دارن مثل آدم زندگیشون رو می‌کنند و ظاهرا هم خوشبختن، لابد من زیادی خودم رو تحویل می‌گیرم و فکرمی‌کنم که خیلی کارم درسته! بعضی اوقات هم باخودم فکر می‌کنم یه درد بی درمون گرفتم یه جور سرطان روحی که اینقدر همه چی رو یه جور دیگه‌ای از اونچه که خیلی‌ها می بینن می بینم.

شایدم افسرده، بدبین، تلخ، پرتوقع، رنجیده و حتی گوش شیطون کر ناامید شدم که این همه دارم فاصله می‌گیرم از آدما. که دیگه حتی قادرنیستم نقشی رو که خودم از خودم توقع داشتم رو به خوبی ایفا کنم. فقط یه چیزی رو حالیمه و اون اینه که یه چیزی این وسط عوضیه وباید تغییر کنه، یه تغییر بزرگ و احتمالا اون منم نه دنیا.