واگویه های آخر هفته
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳۱  کلمات کلیدی:

می‌گن تلخ می‌نویسم، خیلی دارم سعی می کنم شیرینش کنم گاهی با چاشنی طنز گاهی با خنده‌ای تمسخرآمیز تو متن‌ها، ولی قطعا موفق نبوده‌ام. چون همچنان همه می‌گن تلخ و غمباره.

بعضی وقت‌ها دوس داری همه چی رو بذاری زمین :  کلاس‌های  مختلف که می‌ری رو، دانشگاه و درس رو، همسر و بچه رو، خانواده رو، کلا همه چی همه چیو. بعد بری یه گوشه آروم بشینی بدون دغدغه،  بدون فکر، فقط زندگی کنی. خیلی ساده و آسوده.

بعضی وقت‌ها چرایی که همیشه تو ذهنم نقش می‌بنده  همینه "که اصلا چرا آفریده شدیم" . البته جوابش هستا، چون یه وجودی بوده که رحیم بوده زیبا بوده خوشبخت بوده و ما رو آفریده تا ما هم خوشبخت باشیم. البته من راجع به بچه دار شدن هم همیشه این عقیده رو داشته‌ام  یعنی فکر می‌کنم باید خیلی بزرگ باشی خیلی عاشق باشی خیلی خوشبخت باشی تا بخواهی که صاحب فرزند بشی.

حوصله حرف‌های کلیشه‌ای رو ندارم "زندگی زیباست"،  "اطراف پر از نعمته"، "اگر خدا باشه همه چی میزونه". همه این‌ها درست . خودم بهتر از خیلی‌های دیگه ده‌هزار تا از این کلیشه‌ها رو بلدم. البته شاید بعضی‌ها هم به حقیقت این کلیشه ها واقعا پی برده باشند و من هم بعضی‌هاشو چشیدم و تجربه کردم و بهشون یقین دارم، ولی با وجود همه این‌ها که همه به نظرم دلایل منطقی هستند گاهی دل احساست تنگه، تنگه یه حرف غیر منطقی که توش هیچ تعقلی نباشه، آزاد و رها، عشقی زندگی کردن. ولی اونقدر سخت زندگی کردیم  که بعید می‌دونم اگه یه روز آزاد هم بهمون بدن بلد باشیم چه جوری باید عشق و حال کنیم.

امشب از اون شب‌هاست، دلم تنگه. ولی نمی‌دونم باز واسه چی و کی و کجا ... هی مرورش می‌کنم شاید پیدا کنم، ولی گُمه. باز خسته‌ام، نمی‌دونم کجا دارم می‌رم. فقط الکی دور خودم رو شلوغ کرده‌ام. هزار و یک جور کلاس و برنامه ... مبادا که فکرم آزاد شه و رَم بکنه.

دلم یه خونه بالای یه کوه می‌خواد، اینترنت، تلویزیون و کلی فیلم و کتاب، یه منظره برفی پشت پنجره، یه دَمنوش گرم و یه شومینه روشن با هیزم‌های سرخ شده، با تضمینی هم از اینکه هیچکی دور و برم نباشه، نه انسی، نه جنی، نه جونوری. خب این هم یه جور آرزوا دیگه، دعا کنین برآورده شه.