متهم بی گناه
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٦  کلمات کلیدی:

امروز هم از اون روزها بود که خیلی داغون بودم، صبح رفتم سرکار ولی می دونستم که دیگه از فردا نباید برم و دوباره همه زندگیم آوارشده بود روی سَرم. خاطرات و سرخوردگی محل کار قبلی، زندگی مشترک از هم پاشیده و کابوسی که هر روز و هرروز برام وحشتناک تر می شه. دارم یواش یواش می ترسم، حالت یه محکوم به حبس ابد که دیگه هیچ امیدی به آزادی نداره، انگیزه هاش مرده ان، اشتیاقش فرونشسته و اون کورسوی نوری هم که ته دلش همیشه همیشه روشن بوده داره به تاریکی گرائیده می شه.

خدا روشکر که هنوز سلامتم، از لحاظ جسمی منظورمه. بعد که مدیریت باهام صحبت کرد و گفت که دیگه نباید برم اونجا، با وجود اینکه انتظارشو داشتم ولی باز ناراحت شدم خب. آخه به همکارام تو همین یه هفته عادت کرده بودم. همه متولدهای دهه 60 بودن حتی خود مدیر عامل هم فکر کنم یکی دو سالی بزرگتر بود. به خاطر همین کم سن وسالی و کمتر درگیر شدن بامشکلات و مسائل زندگی همه شاد بودن و محیطی بود که من واقعا بهش احتیاج داشتم. فقط مشکلی که وجود داشت این بود که من زیادی واسه اون مجموعه پیر بودم و اینکه تو رشته تحصیلی ما یعنی رایانه نمی شه که هم پیر باشی هم باتجربه و هم جوون تری رو پیدا نکنی که از لحاظ فنی ازت جلوتر نباشه، این خیلی طبیعیه و هر چی هم که بدویی باز عقبی و تجربت زیاد به کار نمیاد و خب من عقب موندم از همه چی کارم، تحصیلاتم، زندگیم و ...

بعد که از شرکت اومدم بیرون از اونجایی که روز بود و گرم، نمی شد پیاده روی کرد. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که برم باشگاه رو تردمیل بدوم. دیگه حتی گریه ام هم نمی اومد تا یه کم آروم تر بشم.

خودم می دونم مشکل اصلیم کجاست. ولی خب آدم از خودش که نمی تونه فرار کنه من هم اینجوریم دیگه زیادی مسئولم وتو همه چی خودم رو مقصر می دونم، نه شرایط و نه دیگران. اینه که بهم فشار میاد اساسی.

البته از دیگران انتظار دارم که کوتاهی هامو بهم بگن، چیزی که تو این چند وقته به همه التماس کردم تا بگن، همسر سابقم، همکارام، رئیسم، دوستام. اینکه کجای کارم می لنگیده که به اونجایی که می خواستم نشد برسم.

خیلی ها خودشون رو اینجور آروم می کنند که شاید قسمت نبوده، حکمت بوده و ... ولی با اینکه با تمام وجودبه این مساله ایمان دارم که هر چیزی در زمان مناسب خودش برام رخ می ده و خواهد داد. ولی خب گاها کم میارم چون واسه خیلی کارها و خیلی چیزها زمان محدوده وتو یه بازه زمانی خاصی معنا می ده و بعد اون فقط حسرت می مونه و عشق از دست رفته ... و نمی دونم کجا چه کوتاهی کردم که باید اینجوری درد بکشم و تک تک استخوون هام برای این رشد تَرَک برداره.

خونه که رسیدم شبکه 4 مستند جالبی رو پخش می کرد با عنوان "پس از بی گناهی". جریان 5 متهم به حبس ابد بود که به اتهامات ناجوری زندانی شده بودند، همه 5 زندانی تو رنج سنی بین 27 تا 37 به نظر می اومدن و همه مَرد. یکیشون یه افسر پلیس بود، یکیشون دانشجو، یک دیگه یه آدم معمولی و اون یکی پدر دو تا پسر. برای بیشترشون حدود 10 سال طول کشیده بود تا بی گناهیشون تو دادگاه ثابت بشه. تازه بعد هم که آزاد شده بودند سابقه کیفریشون از پروندشون حذف نشده بودو هیچ عذرخواهی هم بابت این اتهام و زندان بی دلیل ازشون صورت نگرفته بود نه حتی پشتیبانی برای برگشتنشون به زندگی عادی و پیدا کردن کار.

فکرش رو هم که می کنی وحشتناکه ودنیا اصلا عادلانه نیست و تو لزوما واسه همه چی مقصر نیستی دیگران هم شاید نیستند ولی سخت فهمیدنش که چرا و واقعا چرا ولی خب باید بی چرا پذیرفت(دوباره جبر). البته همیشه یه عقیده ای رو داشته ام "اینکه آدم بی گناه تا پای چوبه دار می ره ولی دار زده نمی شه" ولی خب هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که بعضا هزینه تا پای چوبه دار رفتن می تونه چقدر واسه زندگی آدم سنگین باشه، تا جایی که تا آخر عمر آدم رو تحت تاثیر قرار بده. همونطور که واسه این زندانی ها بوده، خیلی هاشون از دست جامعه عصبانی بودن و این خشم پنهان ناخودآگاه به جامعه برگردونده می شه. اتفاقا دیروز هم شبکه 3 مصاحبه ای با آقای حامد بهداد رو پخش می کرد و ازشون خیلی رک پرسید که خیلی ها می گن تو عصبانی هستی و جواب خیلی هوشمندانه ای داد و گفت : این یه انعکاسی از اجتماعه و به نظرم درست می گفت. نمی گم حق داریم پرخاشگر و عصبانی باشیم نه. ولی خب خیلی مسائل و مشکلات اجتماعی که حل نشده باقی بمونه می شه مثل آتیش زیر خاکستر.و من عصبانی می شم، تو عصبانی می شی و اگه جبهه ای که آرومه زورش به این جبهه عصبانی ها نرسه جامعه تبدیل می شه به بمب متحرک که سر هر چیز کوچیکی هر کی به هر کی می پره و پرخاش می کنه.

خلاصه اینکه بعد این مستند کلی حالم خوب شد. اینکه حالا خدا روشکر حداقل تو زندگی متهم بی گناه نشدم، چون خیلی بیشتر از خیانت از دوست دیدن برای آدم فاجعه باره.