و نمی دانم چه
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢۳  کلمات کلیدی: شعر

و نمی دانم به چه قلم بنویسم اندوه این ناآگاهی را .. که بس قلم ها پیش تر از این شکسته، بس دفترها سوخته و چه بسیار کسان که به دار آویخته و عده ای هم مهجور مانده و جمعی نیز گریخته ...

و مرا تاب ماندن در این دیار نیست، غربتی که هرروز از شمارگان آشنایان در آن کاسته و هر شب بر انبوه بی کسان افزوده ...

و گاه چه دردیست جاری شدن ادراک.. و چه بزرگ غمی است عجز آدمی از شرح این جریان ...

و تو گویی جریان تو را با خود می برد .. به کجا ؟ قربتی دور، قربتی که شاید روزی مـأمن تو بوده، آشیانی امن زیر سایه بید مجنون در کناره کوهسار.

و آن سوتر درختی با میوه ممنوعه و جبر اختیاری که هبوط را بر تو واجب کرده ...

و من بی تو در این سرداب سرد همچون پرنده ای بال شکسته در گوشه ای دلگیر چشم به آبی آسمان دوخته.. و یا چون موجودی به دام افتاده از هراس بودن نفس بریده ...