ترس
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٠  کلمات کلیدی:

امروز با عده ای از دوستان دانشگاه دوره کارشناسی رفته بودیم بیرون. یه ملاقات دوستانه ساده. از حدود 20 نفری که با هم مرتبط هستیم تنها 5 نفر تونستیم دور هم جمع بشیم، همین هم غنیمته تو این زمونه. همه جاهای مختلفی کار می کنند و متاهلند و بعضی مادر هم هستند راجع به همه چی صحبت شد انتخابات و حال و هوای اون، گرونی ارز، مرخصی زایمان که شده 9 ماه و ظاهرا دو هفته هم به آقای پدر تخصص یافته و سریال های کانال های ماهواره، منی که تقریبا یک ماه و نیمه خونه نشین شدم یه جورایی کم آورده بودم، راجع به هر چیزی که صحبت می شد و میانه های بحث همه رو به من می کردند که شاید من هم چیزی برای گفتن داشته باشم ولی با نگاه بز گونه من مواجه می شدند، البته سعی می کردم خودم رو بی تفاوت به بحث ها نشون ندم ولی خب ظاهرا موفق نبودم. آخرش یکی از دوستان که از راهنمایی هم با هم دوستیم دیگه طاقت نیاورد و گفت : "تو تو خونه پس چه غلطی می کنی؟!" ولی خوشم اومد که حتی این تلنگر هم نگاهمو عوض نکرد، یعنی حداقل اونجا.

ولی بعد که از هم جدا شدیم تمام مسیر فکرمو مشغول کرد. آره واقعا من چه غلطی دارم می کنم ؟! هر چی ته و توی ذهن و دل و این وجود ... رو می گردم هیچی توش پیدا نمی کنم که دال بر نارضایتی باشه از این وضعیتی که توش هستم از تصمیماتی که گرفتم و از راهی که دارم می رم. ولی خب یه چیزی هست که هر از چند گاهی تو گوشه ذهنم مثل یه کرم شروع به لولیدن می کنه و حتی تکثیر می شه و اون ترسه. ولی نمی دونم ترس از چی و کی ؟ تنهائی : نه این نمی تونه باشه من سال هاست که تنهام واگه این باشه یعنی یه ترس مزمن، صمیمیت : والا راست یا دروغ همه بهم می گند آدم صمیمی و گرمی هستم پس نمی تونه علت کناره گیری ها و راضی بودنم از این دوری ها این ترس باشه، پیری : هر چی از گذشته تا الان رو مرور می کنم می بینم تو هیچ مقطعی از زندگیم همچین دغدغه ای رو نداشته ام نه به خاطر اینکه این رو از خودم دور می دیدم نه، بلکه به خاطر اینکه همیشه نظرم این بوده که اگه دوران جوانی و میانسالیم رو خوب بگذرونم امکان نداره پیری بدی داشته باشم،  بیماری و ضعف جسمی : آره این یه کم برام ترسناکه اینکه پاهام دیگه نای رفتن نداشته باشه، جسمم نای کار کردن، چشمم توان دیدن، واقعا ترسناکه آره این یکی هست قطعا، آسیب : این هم رده، چون تا همینجاش هم آسیب های کمی ندیدم البته که می تونسته بیشتر از این ها هم باشه ولی خب. نه این نمی تونه باشه چون همیشه به عینه تجربه کردم که هر بار با هر آسیبی یه جورایی آنتی آسیب اون بهم نازل شده و دوره بحران رو تونستم پشت سر بگذارم.

خلاصه اندر همین خیالات موهوم بودم که دیدم یک ساعته دارم راه می رم و مچ پای بخت برگشته ام که پنجشنبه تو کوه پیچ خورده بود و دکتر اکید تاکید کرد که بهش فشار نیارم دیگه صداش دراومده.

خونه که رسیدم نمی تونستم قدم از قدم با پای راستم بردارم. مچو بردمش حموم و کلی زیر آب ولرم نازشو کشیدم تا یه کم آروم گرفت، الان هم با کلی باند بستمشو و گذاشتم روی یه زیر پایی تا ورمش بخوابه.

ای بیچاره اعضای من که افتادن دست من دیوونه ....