یرما
ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٩  کلمات کلیدی:

خدا می دونه کی می شه که من از دست این وسوسه درونی خلاص شم ... فقط خدا می دونه...

دیروز یکی از دوستام تو وبلاگش نمایشنامه ای رو معرفی کرده بود به اسم "یرما" که تو تماشاخانه ایرانشهر روی صحنه است.

نوشته بود موضوعی زنانه داره و داستان افت و خیزهای روحی و احساسی یک زن در طلب بچه است. من هم دیدم که خوشی باز زده زیر دلمو لازمه که یه کاری بکنم تا دوباره چپه شم. این بود که فوری اینترنتی یه بلیط برای خودم رزرو کردم، با اینکه ساعتش کمی دیر یعنی از 8 تا 10:30 شب بود ولی خب هرچی فکر کردم کَسی به ذهنم نیومد که فکر کنم علاقه مند به دیدن این نمایشنامه باشه تا با خودم همراهش کنم.

ساعت 7:45 رسیدم پارک ایرانشهر که تماشاخانه هم درش واقعه، خود پارک واقعا زیباست مخصوصا معماری ساختمان هنرمندان که درش واقع شده و آدم های نسبتا دیدنی هم تو این پارک دیده می شوند به قول بعضی ها تیپ های هنری.

نمایش سر ساعت شروع شد. روی ِسن تختی بود که دور آن شب حریر بسته شده و داخلش زنی بود، زنی تنها به نام یرما یعنی عقیم و نور صحنه درست وسط سن و روی تخت متمرکز بود، پائین ِسن شوهر زن بود "خوان" مردی خسته و بی رمق از کار روزانه که روی یه کاناپه قرمز رنگ دراز کشیده.

یرما به "خوان" که از خواب بیدار شده شیر تعارف می کنه تا بنوشه و قوی باشه ولی "خوان" هردو لیوان را دور می ریزه و سرِزمین های زراعی می ره و بقیه ماجرا همه افت و خیزهای روحی و احساسی یرماست که در حسرت مادر شدن از درون می پوسه خیلی آروم و پیوسته .

یرمایی که انواع زن هایی که دوروبرش رو گرفته اند ازهمه قشری هستند زنی که با باردار شدنش بعد 5 ماه ازدواج، اشک رو مهمان قلب یرما می کنه، زن دیگه ای که به جز مردانگی هیچ چیزی دیگه ای از شوهرش انتظار نداره و حتی بادیدن حسرت یرما سعی داره یکی از پسرهاش رو با یرما مرتبط کنه یا زنی که تو سن پائین و بدون رضایت خودش ازدواج کرده و الان هم شوهرش فقط به طور صوری شوهرشه، این همه فشار روانی رو یرما ، از طرفی یه عشق قدیمی که به یرما روی خوش نشون می ده و "خوان" شوهرش که همه اش سرش به کار گرمه و به یرما بی توجهی می کنه.

ویرما که داره از درون ذوب می شه از احساس خالی می شه روحش داره عقیم می شه چون آغوشی که بتونه اونو به ثمر برسونه نیست...

یرمایی که در اوج زنانگی ، داره کم کم به یه مرد تبدیل می شه مردی که نیست و حسرت مادر شدن تا مغز استخوانش رسوخ می کنه تا عمق وجود زنانه اش. و از عطش این نیاز هر روز تشنه و تشنه تر می شه  و آبی نیست که سیرابش کنه، ولی همچنان ارزش ها و ایمانشو حفظ می کنه، مبارزه می کنه و تلاش می کنه تا به خواسته اش برسه ، خواسته ای که یه طرف دیگه اش "خوانه" . مردی که جز کار و وجود یرما به چیز دیگه ای فکر نمی کنه و اصلا نیاز یرما رو نمی فهمه و حتی گاها یرما رو به هرزگی ، بی آبرویی و سلب کننده آرامش از خودش متهم می کنه.

روزگار می گذره.. "خوان" متوجه یرما می شه و با گل میاد پیشش... ولی نه دیگه، خیلی دیره خیلی دیر .. یرما خالی شده ... از احساس خالی شده ، حتی از حسرت هم خالی شده، نا امید نیست، ولی باورش عوض شده دیگه تنهایی هاشو با خودش قسمت می کنه و به حضور بی حضور شوهرش نیازی نداره و یرما می ره، می ره که استراحت کنه که دیگه هیچ وقت از خواپ نپره که ببینه خونش خونِ تازه ای رو نوید می ده یا نه. تنش برای ابد خشکیده. اون "خوان" رو می کشه و می گه "ازم چی می خواین؟ نزدیک نشین! من پسرمو کشتم ! من با دستای خودم پسرمو کشتم !"

 حتما برین این نمایش رو ببینید. با وجود اینکه خیلی زنونه است، ولی خب همه حرف های نگفته خیلی از زن هاست. زن هایی که در پشت ملافه سفید آبرو، گناه و خوب بودن همیشه شکسته اندو همیشه نیاز های روحی ، جنسی ، جسمی و احساسیشون رو کشته اند.  

از پارک تا ماشین احساس می کردم بدون تنم دارم قدم می زنم، قلبم تیر می کشید، فقط قدم هامو تندتر کردم که زودتر به ماشین برسم. خوشحال بودم که ماشینو جای خوبی پارک کرده بودم. به محض رسیدن فوری یه سی دی شاد گذاشتم که فقط واسه خودش می خوند و من نمی شنیدم و هی دعا می کردم که مثل اون دفعه سر از دیوار سیمانی درنیارم فقط ، چون تو این اوضاع احوال دیگه واقعا حوصله این یکی رو نداشتم ...