عشق اول
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢  کلمات کلیدی:

برعکس مادرم که می گم هیچوقته نشد همو درک کنیم، قضیه راجع به پدرم برعکسه همیشه از بچگی نگاهاش تو ذهنمه، بازی هاش بامن و همه حرف های نگفته اش که فقط با جاری شدن احساس بینمون رد و بدل می شد.

الان تازه دارم می فهمم که چرا همیشه بیشتر آدم هایی برام جذابند که با نگاهشون صحبت می کنند، با نگاهشون تبادل احساسی دارند و کلا آدم هایی که بیشتروقبل از صحبت عمیقا این حس درک شدگی رو بهم می دهند، واضحه چون اولین عشقم همچین شخصیتی بوده.

شاید باورتون نشه ولی من حتی سه سالگیمو که تازه اومده بودیم تهران و من یه پیراهن که رنگش تا اونجایی که یادمه لیمویی و قرمز بود رو یادمه که بقل پدرم بودم و باد شدیدی هم می اومد و من دست های کوچیکمو حلقه کرده بودم دور گردن پدر، خیلی احمقانه به نظر میاد ولی حتی محلش هم یادمه سرخه بازار کنونی، یه ساندویچی توپ اون موقع ها اونجا بود ، مزه اون آغوش هنوز زیر زبون وجودمه .

همیشه از بچگی مستقل بارم آورده بود، با وجود همه حمایتی که همیشه ازم می کرده، و یادم داده که خودم بتونم تصمیم بگیرم و مسئولیتشو به عهده بگیرم. هیچوقت تو بازی باهام کم نگذاشته با وجود اینکه خواهر و برادرهام ازمن اختلاف سنی حداقل 10 سال داشته اند ولی هنوز بدمینتون بازی با پدر، اونم تو هفت و هشت سالگی تو پارک قیطریه، ملت یادمه ..یا دویدن های تو خش خش برگ ها ..

یا یه خاطره دور از اولین سال مدرسه و اینکه قرار بود خواهر زاده ام متولد بشه و پدر که همه اش مواظب بود تا من که کوچیک بودم حسودیم نشه و بتونم سال اول مدرسه رو به راحتی برم سرکلاس . و اولین تجربه پرواز با پدر و تنهایی بدون مادر و آرامشی خوب و دلچسب ...

و اولین جمعه سال اول دبستان، دربند و سوار تلسی شدن و بسته نشدن کمربند جلوی تلسی و از اون بدتر رفتن برق، بین زمین و هوا، و پدر، که با همه وجود منو بغل کرده که نیافتم پایین، که از دست دادن من یه طرف و غرغر های بعد مامان که بیخود کردین سوار تلسی شدین و پیاده نشدن از کول پدر تا آخر عمر بابت این مساله یه طرف و تحمل این فشار روانی و وزن من که یه کوچولو ( فقط یه کوچولو) تپل بودم..

نمی تونم بگم همه چی ولی بیشترین اوج های روحی و حسیمو از پدرم دارم وامید، پشتکار و خستگی ناپذیری رو از مادرم و همه بقیه رو از خواهر و برادرهام و البته اعتماد به نفس رو از شوهر سابقم ...

پدر هنوز هم هست با همون نگاهاش و دلواپسی های عمیقش برای من،  که با هر بار آه کشیدن عصرهای جمعه که پیشش هستم با تمام وجود حسش می کنم و اینکه با همه تلاشی که کردم شاید نشده اونی باشم که دلش از بابت من آروم بگیره ولی خب هنوزم اولین عشق منه .. پدر عزیزم روزت مبارک