باور بی وفا
ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٥  کلمات کلیدی:

فکرم را مهمان می کنم به سفره ای خالی ولی دعوتم را نمی پذیرد، برایش چند تکه نان بیات و آب می آورم .. شاید که راضی شود .

اما این اواخر او نیز ناز می کند و حاضر نیست با من باشد منی که همه عمر خدمتش را کرده ام

            و حالا که دیگر هیچ برای سفره اش فراهم نیست رو بر می گرداند.

چه لحظه سختی است پذیرش این بی وفایی، آن هم از کسی که تمام عمر را وفادارش بوده ای ..

کاش حداقل وسایلش را نیز برده بود کوله پشتی یاد و صندوقچه خاطره، ولی این هر دو نیز بیشتر آشفته ام می کنند.

ولی خب چه می شود کرد زندگی است دیگر تو وفادار کس دیگری هستی و او بی توجه، کسی وفادار توست و تو به او بی توجه .

دلم اشک هایم را پاک می کند و دلداریم می دهد که اشکال ندارد یک بار دیگر دعوتش می کنی روزی که سفره رنگین تری داشته باشی

         و صبورانه کنارم مانده و از همان نان بیات و آب با عشق برایم لقمه می گیرد.