عیدانه
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٤  کلمات کلیدی:

چند سالی بود که فکر رفتن شیراز رو داشتم ولی هیچوقت گرفتاری های زندگی اجازه شو نداد. از طرفی همه هی می گفتند اردیبهشت شیراز خوبه و اون موقع هم که واسه کارمند جماعت مرخصی گرفتن مقدور نبود. امسال تصمیمو گرفته بودم که حتما برم آخه همه می گفتند شیراز مثل پاریس فرانسه و ونیز ایتالیا می مونه ولی من فکر می کردم از همون حرف های اغراق آمیزیه که خیلی ها می گند. از اول اسفند دنبال تورها بودم ولی خب متاسفانه برای رفتن با تور به همراه نیاز بود به خیلی ها پیشنهاد دادم باهام همسفر بشند ولی خب هر کس برنامه اش به یک نحوی پر بود و خیلی های هم خب خانواده داشتند و وقتشونو واسه خانواده کنار گذاشته بودند. نهایت مجبور شدم خودم هتل رو رزرو کنم اون هم با چه وضعی چون هتل هم سخت گیر می اومد مخصوصا اتاق سینگل. تازه می بایست بلیط اتوبوس رو هم خودم همونجا رزرو می کردم. ولی می گند وقتی قرار بشه اتفاقی بیافته می افته واقعا بهش ایمان پیدا کردم چون هم هتل هم اتوبوس رفت و برگشت رو به بهترین حالتی که می شد رزرو کردم. حرکت ساعت 9 شب روز یکم بود و من فکر می کردم تحویل هم روز یکمه وبرگشت ساعت 5 روز پنجم، روزی که من اصلا فکر نمی کردم اولین روز کاریه. به هر حال این مسافرت با دو روز مرخصی پام تموم شد تازه اون هم تو شرکتی که تازه کار رو توش شروع کرده بودم و اصلا مرخصی نداشتم. تا اولین روز عید همه چی به خوبی و خوشی گذشت. امسال اولین عیدی بود که تو خونه خودم پای سفره هفت سین خودم بودم اونجوری که همیشه دوست داشتم و اولین عیدی بود که همه چی همونجور که من دوسش داشتم پیش رفته بود و بابت این مساله خیلی خوشحال بودم.

ساعت 9 شب برادرم منو رسوند بیهقی، جام تو اتوبوس بد جایی بود یک ردیف مونده به آخر تازه کنار دستیم هم با تعجب آقا بود. ردیف عقب هم یه زن و شوهرو بچشون بودند که زنه از اولی که نشست به شوهر بیچارش غر زد که چرا می ریم شیرازو و چرا اتوبوس رزرو کردی خسیسو و من تا صبح نمی تونم بخوابمو و ... شوهر بخت برگشته هم هر کاری می تونست کرد تا خانومش راحت باشه هی جاشو عوض کرد، متکا آورد براش و .. خلاصه بالاخره بعد از 3 ساعت غر مدام که ما هم از اون بی بهره نبودیم بالاخره خوابید. صندلی کناری تکی هم یه دختری بود که از نامزدش جدا شده بود و تا 3 ساعت همه اش با اون حرف می زد و قربون صدقه اش می رفت که دارند از هم دور می شند ولی خدا رو شکر آقای کنار دستیم مرد ساکت و کم حرکتی بود و اذیت نشدم .

ساعت 8:30 رسیدیم ترمینال شیراز. از همون اول که رسیدم حس خوبی بود حسی مثل عاشقی. دورتادور شیراز کوه بود ماشینی به سمت هتل گرفتم و رفتم هتل. هتل شلوغ بود ولی بعد ها فهمیدم شانسی چه هتل خوبی گیرم اومده. فوری بعد از رسیدن و شستن دست و صورت زنگ زدم به آژانس گشتی که شمارشو از تهران گرفته بودم و تو گشت هاش ثبت نام کردم و اولین گشت عصر ساعت 3 بود. چقدر باغ داشت شیراز که هر چی می دیدیم باز هم کم بود باغ ارم، نارنجستان و مقبره حافظ و سعدی و ...

البته به دلیل ایام تعطیلات شلوغی و ازدحام زیادی بود و اونجور که باید از دیدن ها سیراب نشدم. روز چهارم هم تخت جمشید و مقبره کوروش کبیر و چه آدم خوش سلیقه ای که اینجا رو پایتخت خودش انتخاب کرده بوده و تو چه دشت زیبایی آروم گرفته برای همیشه. برگشتنه هم که تو اتوبوس بساط  موسیقی و بازی پانتومیم به راه بود و واقعا خوش گذشت. یه روز هم خارج از تور خودم واسه خودم تور بازار وکیل ، مشیر و بستنی، فالوده خورونو و باغ دلگشا رو گذاشتم و واقعا بهم خوش گذشت. و تا چشم رو هم گذاشتم شد پنجم که باید بر می گشتم و دلم گیر افتاده بود تو این شهر و زیبایی هاش و دوست داشتم بمونم هونجا تا ابد و برم تو باغ دلگشا و واسه چند روز روی یکی از نیمکت هاش تنها باشم با خودش و در حالیکه نگاش می کنم بگم که چقدر واسم عزیزه و اینکه چقدر تو این شهر بیشتر می بینمشو و بیشتر حسش می کنم.

ولی خب هر رفتی برگشتی داره و هر سفری پایانی ولی الان هم که دارم این نوشته رو می نویسم هنوز حواسم  اونجاست. تهران که رسیدم گیج ومنگ بودم هم از سفر 12 ساعته ای که داشتم و هم از پول آژانس که از بیهقی تا خونم 11 تومن پول ناقابل رو ازم گرفت، تازه با دو تا مسافر هم مسیر دیگه که از اونا هم 11 تومن گرفت و حوصله هیچ اعتراضی هم نبود.

عصر هم که گله گذاری خانواده و اینکه تو تنها تنها سفر میری و باید شمال هم بیایی و خستگی من. خلاصه با هزار مصیبت و سختی هفتم با منتی که مدیرم واقعا سرم گذاشت تونستم دوباره مرخصی بگیرم تا دل خانواده هم ازم نگیره و پنجشنبه صبح راهی متل قو شدیم. اونجا هم خوش گذشت شب ها تا ساعت 3 لب ساحل و چایی و قلیون واسه اونایی که اهلش بودند و موسیقی و یه دوست که اسمش استاپی بود یه دوست پشمالوی سیاه و سفید با چشای گرد و براق. که هر شب که می رفتیم ساحل چشمم دنبالش بود البته دنبال صاحبش هم چشمک

و دوازدهم که روز برگشت بود و دوباره دل کندن، و  کل این دو روزو تو رختخواب بودم به تاوان همه خوشگذرونی که داشتم و صدا و نفسم بالا نمی اومد، سرمای بدی خورده بودم و وای از امروز که چه شکنجه ایه فکر کار و درس بعد این تعطیلات. یکی به من کمک کنه هی وای من ...