دنیای بی مجنون
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٢  کلمات کلیدی:

کمتر کسی رو می بینی که راضی باشه، آروم باشه. همه به نحوی درگیرند: یکی از شوهرش شاکیه، یکی از زنش. اون یکی همه اش غر خانواده شوهر و توقعات بیجاشون رو می زنه، این یکی از دخالت ها و چسبیدن های بی مورد خانواده زنش شاکیه. یکی دیگه مجرده و دنبال دوست دخترمی گرده ولی حتی بلد نیست محبت کنه. اون یکی دنبال شوهره و هی زار می زنه که قحط الرجاله ولی حتی حاضر نیست یک کم اون غرور لعنتیشو کنار بگذاره تا بدبخت کسی جرات نزدیک شدن بهش رو داشته باشه. ازبچه ها نگو که دیگه بچگیی در کار نیست! ولشون کنی را به را  حرف های بزرگترها رو غرغره می کنند و می گند اعصاب نداریم.

واقعا چرا وضعیت ما آدما به اینجا رسیده؟! خیلی وقته که به این مساله فکر می کنم . یکی از دلایل مسلمش مسائل مالیه، ولی همه اش نیست، که اگه اینجوری بود حداقل اون درصدی از جامعه که مرفه اند می بایست راضی و خشنود می بودند، ولی بدبختی روزگار اون ها هم می نالند. پس درد از جای دیگه ایه. دردی که عفونتش داره تمام دنیارو می گیره.  دنیایی که خودش به قدر کافی از هبوط انسان آبستن درده، حالا دیگه داره از بار این درد سقط می شه. ولی آدما دغدغشون چیه؟ اینکه به کجا برسند؟

به کدوم ناکجاآباد امن و شاد و ابدی. آیا اصلا همچین جایی وجودداره؟ مدینه فاضله! یا همه این ها ساخته و پرداخته ذهن عماره انسان بوده. فقط به عنوان یک زن یک چیزی حالیمه و اون اینه که روح بشریت مرده و یا یک کم خوش بینانه تر داره می میره و اگه به همین وضعیت ادامه بدیم به همین زودی باید شاهد آدم های نسل چهارم بشریت باشیم، آدم هایی که با روبوت ها فرقی زیادی ندارند که حتی از اون ها خطرناک تر هم هستند که اگر ذره ای منافع خودشون به خطر بیفته حاضرند دست به هر کاری بزنند و هرشخص و چیز دیگه ای رو تو لجنزار وجودشون غرق کنند.

   ولی این وسط معدودی از آدم ها هستند که خوبند، خالص اند، نیک سرشتند. اونقدر تعداد این آدم ها کم شده که رفتارشون تو جامعه به قول موسیقیایی ها خارج می زنه، در حالیکه اصل ریتمند. این آدم ها مجنون زمانه اند، کسانی که عاشقانه بدون توجه به ارضاء خواست های خودشون به لیلی روزگار عشق می ورزند کسانی که تو نهایت کم توجهی یا حتی بی توجهی لیلی ها عاشق می مونند و مجنون وار پای عشقشون پر می شوند از نور و سرور.