خاطرات یک روز برفی
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی:

هنوز 6 سال بیشتر نداشتم و احساساتم رو درست تشخیص نمی دادم. زمستون بود خونه دو طبقه ما همیشه سرد بود جوری که همیشه هر کسی تو زمستون مهمونمون می شد به شوخی خنده می گفت پنجره رو باز کنین تا گرما بیاد داخل.

وسیله گرمایشی خونمون بخاری نفتی بود، البته هنوز کمبود نفت نبود ولی همیشه پنجشنبه ها صبح آقا نفتی با پیت های نفتش می اومد و تو کوچه داد می زد نفتیه نفتی.. یه جواریی عاشق بوی نفت بودم، شاید الان همه بهم بخندین ولی بودم دیگه. بوی نفت و لباس سوخته چسبیده به بخاری که گذاشته بودیم خشک بشه. حتی رنگ سوختگی روی پلیور یخه اسکی قهوه ایمو دوست داشتم و با وجود اینکه مادربزرگم یه دونه قرمز رنگ نو برام خریده بود اصرار داشتم همون قهوه ای رو بپوشم با دامن چهار خونه قهوه ای.

یکشنبه ها که بابا با شوهر خاله می رفت استخر من هم به همین بهانه می رفتم خونه خاله اینا، دیگه صدای دخترخاله هم از این لباس تکراری من در اومده بود.

همه خانواده 6 نفری ما تو زمستون دور هم بودیم، به جز خواهر بزرگم که متاهل بود و تو شهرستان، و من هیچوقت تو شمارشا نمی آوردمش، بقیه همه بودند. خیلی وقت ها برای کنترل شدت سرما تموم زمستون رو تو یکی از اتاق های طبقه بالا زندگی می کردیم و بعد دم شام همه بشقاب ها و وسایل رو تو یه سینی می بردیم بالا – البته من که کوچیک بودم و این کار به عهده خواهر و بردارهام بود. بعد هم یه شام دسته جمعی دور یه سفره، که اغلب یا املت بود یا کوکو سبزی،کوکو سیب زمینی و روزهایی که مامانمون خیلی تحویلمون می گرفت کتلت بود و یه عالمه سیب زمینی سرخ کرده.

لذت بخش ترین لحظه های شب های زمستون زمان های بی برقی بود که به این سرما بی برقی هم اضافه می شد، البته لذت این بخش بعد از مدرسه رفتن اضافه شد، وقتایی که مجبور بودم مشقامو با نور یک چراغ نفتی انجام بدم وای چه لذتی داشت....

خونه مادربزرگ اون موقع ها خونه مرفهی بود چون هم شوفاژ داشت و سراسر زمستون گرم، و هم همیشه غذا رو میز سرو می شد و من مشقامو اونجا با همون لامپا روی میز می نوشتم.

در نهایت، آخرعشق این بود که بچه مدرسه ای باشی و شب هم مهمون خونت باشه و مشقهاتو هم ننوشته باشی و فردا صبح که از خواب بیدار بشی ببینی برف اومده این هوا و بابات اومده بالا سرتو و می گه بگیر بخواب مدرسه ها امروز تعطیله ...

با اینکه عاشق مدرسه و درس خوندن بودم ولی باز هم برام شادی آور بود. اینکه تمام روز بمونم خونه، و اومدن مادربزرگ هم که بهش اضافه بشه، بعد هم پارو کردن برف از روی پشت بوم و برف بازی و ظهرش هم پیراشکی داغی که مامان می گذاشت و عصر هم مرتب کردن لوازم تحریر و در رؤیای کامل کردن ست صورتی لوازم تحریر تا شبو سر کردن و شب هم داغون از مشقایی که انجامش نداده بودی و  فکر اینکه فردا چطوری سر معلمو گول بمالی...

امروز که برف اومد خیلی یاد اون روزا افتادم یکجورایی اصلا پرت شدم به اون دوران، مستی بهار کودکی. الان که دیگه کم کم دارم بزرگ می شم تازه دلیل برخی احساساتم رو می فهمم اینکه چرا همیشه عاشق زمستون و برف و شب بوده ام، اینکه  چرا بوی چسب و نفت و کاغذ و لباس سوخته به مذاقم خوش میاد، واینکه چرا همیشه همه اتفاقات خوب زندگیم و خاطرات خوشم مال زمستونه.