باران کویر
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۳  کلمات کلیدی:

سفر از یه اتفاق ساده شروع شد .یه روزی از روزای زمستون، خسته بودم و دلتنگ.

     طبق معمول طاقت بی کاری و خونه رو نداشتم. پای پیاده راه افتادم سمت محل قدیمی زندگیم. خونه مادری قدیمی که هیچوقت دوسش نداشتم، نمی دونم چرا. از خونه خودم تا اونجا راه زیادی نبود ولی خب غم کوچه هایی که توش خاطره هایی از زمان های دور رو تو ذهنم می آورد راه رو طولانی تر می نمود. رسیدم سرکوچه، خونه سرجاش بود، همون خونه قدیمی دو طبقه، ته یه کوچه شش متری بن بست، کوچه ای که اسمش یاس بود و در زمان های دورعطر یاس همه کوچه رو پر می کرد ولی الان، جز دود و ازدحام و شلوغی چیزی ازش باقی نمونده بود. پنجره اتاقم هم به همون هیات قدیمی هنوز سر جاش بود، اتاقی که تو سرمای زمستون یخ بود و تو گرمای تابستون جهنم. ولی تنها جایی بود که دوسش داشتم، حتی سوسکهاشو! که هر از چند گاهی که شب ها سرم رو از پنجره بیرون می بردم نامردی نمی کردند و یک راست می اومدند می نشستند روی سرم و من هم در حالیکه در عوالم خودم به سر می بردم به خیال اینکه مگسه کیشدشون می کردم.

      کمی اونورتر از سرکوچه یه کتاب فروشی بود. کتاب فروشی که تو بیست و دو سال زندگی تو اون محل همیشه بود ولی نمی دونم چرا من هیچوقت نه سراغش رفته بودم نه حتی ویترینش توجهم رو جلب کرده بود. اما این بار ایستادم، یعنی یه چیزی تو ویترینش توجهم رو جلب کرد. داخل شدم، مرد کهنسالی که گذر زمان لرزه به دستاش انداخته بود به استقبالم اومد. گفتم کتاب "انسان بودن نیچه رو می خوام". نمی دونم چی شد که سر از شعر خوندن و و شنیدن و موضوعات عرفانی درآوردیم و نهایتش هم ختم شد به حضرت مولانا و همایش هایی که در این باب برگزار می شه.

      اولین همایش سی ام دی ماه بود. از یه هفته قبل پی گیر بودم که فراموشش نکنم، مخصوصا با اوضاع آشفته ای که داشتم، ولی متاسفانه لغو شد. همایش بعدی سی ام بهمن بود و اونجا بود که سفرم شکل گرفت، سفری به دل کویر در نطنز.

      روز حرکت دهم بود، با یه اتوبوس راهی این سفر شدیم. سفری با بیست و هفت مسافر غریب، دل آشنا. همینجا بود که با تمام وجود یکی بودن روح آدما رو درک کردم. اینکه چقدر خوبه آدم با کسانی در مسیر زندگی همسفر بشه که بیشترین نزدیک روحی رو باهاشون داره که اینجوری باعث می شه که با نگاه تو چشم های آدما بفهمی که ته ته دلشون چه غوغایی برپاست و یا چه آرامشی.

     وقتی تنها وسط کویر قرار می گیری، کویری که با همه برهنگیش آرومت می کنه، یعنی به قدری عاشقه که از نیستش به هست می رسوندت، تازه می فهمی که چقدر دوری، چقدر عاجزی و چقدر دردمند و بی عشق. اینکه خیلی مونده تا عاشق بشی و بی انتها، بی انتها بشی و دردسترس، در دسترس بشی و دست نیافتنی، دست نیافتنی ولی بی نیاز و بی نیاز اما عاشق.