پرواز
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٧  کلمات کلیدی:

بالاخره موقعش رسید .. اینکه بره

حتی وقت زیادی نداشت باروبندیلش رو درست ببنده

قراربود ظهربا هم بریم بیرون.. واسه ناهار، ولی نشد که بشه، یعنی نرسید که بریم ..

چقدر سخته لحظه خداحافظی از آدما، آدمایی که تا وقتی هستند گاها قدرشون رو نمی دونیم و وقتی نیستند می شینیم و زار نبودشون رو می زنیم

چهرش چهره همیشگیش بود. توش اضطرابی دیده نمی شد. شاید اصلا یکی از دلایلی که دوستش داشتم همین بود، به ندرت میمیک صورتش تو شرایط مختلف عوض می شد فقط برق چشاش بود که کم نور و پر نور می شد.

زن بود ولی به جرات می تونم بگم از خیلی مردنماهایی که دوروبرم هستند، مرد تر بود ، مسئول تر بود، آگاه تر بود...

شناخت عمیقی تو وجودش بود شناختی که نمودش رگه های موی سفید روی شقیقه هاش بود. بعضی وقتا کمی مغرور و درون آشوب بود ولی مدیریت رفتاری خوبی داشت کاملا مسلط و فاتح خودش رو از هر موقعیت آشفته ای عبور می داد.

درس های زندگی زیادی ازش یادگرفتم

اینکه می شه تنها بود و خوشبخت ..

اینکه جسم هر کسی مال خودشه و به خودش مربوطه که باهاش چیکار می کنه ..

اینکه بعضی وقتا غرور برای فرونریختن آدما تکیه گاه خوبیه ..

اینکه قضاوت نکنیم حتی تو ذهنمون ..

اینکه ادعای استقلال خیلی آسون تر از عمل مستقلانه است ..

..

خیلی، خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و رفت. رفت تا جای دیگه­ای از دنیا آرزوهاش رو بسنجه.

امیدوارم اونجایی که رفته میزونش برای آرزوهای دوستم به قدر کافی وزین باشه.

خدا همراهت دوست