مرگ احساس
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٠  کلمات کلیدی:

عصر یک روز پائیزی بود. هیچ وقت اون روز رو فراموش نمی کنم .آروم نشسته بودم پشت پنجره خیالم و به صدای بارون گوش می کردم.دلتنگ بودم وعاشق یا نمی دونم یه حسی نزدیک به عشق ، که اگه عشق بود تموم نمی شد سر نمی رفت .اون موقع ها خبری از موبایل واینترنت و تکنولوژی های امروزی نبود. هرچی بود واقعی بود .نگاه واقعی ، پنجره شیشه ای رو به کوچه ، حس واقعی ،آغوش واقعی ..

تنها تکنولوژی ارتباطی مورد استفاده تلفن بود اون هم از نوع بدون کالر آی دی از اون تلفن قدیمی هاکه شماره گیرش گرد بودواگه خط اشغال بود بیچاره می شدی تا شماره رو بتونی بگیری .حتی از تلفن بی سیم هم خبری نبود .خونه ما هم دو نمونه از همین تلفن ها بود دوتا تلفن که یکیش طبقه پائین خونه بود و یکیش طبقه بالا.

وهر وقت باکسی صحبت می کردی نگران بودی که نکنه کسی اشتباهی اون یکی گوشی رو برداره و همه حرفهات رو بشنوه که حرف خاصی هم نبود حتی .صحبت های روز مره وفقط حسی که از این طرف گوشی به اون طرف رد وبدل می شد.آره تو یکی از همین روزا بود که تلفن زنگ خورد ومن با ترس و لرز گوشی رو برداشتم.اون ور خط پسرک 17 ساله ای بود که احتمالا اون هم ترس و دلهره های من رو داشت.

اولین قراری بود که باهم می گذاشتن اینکه برن بیرون اون هم نه مثل امروزی ها کافی شاپ ، خونه ، پارک و کوه و...یه قرار ساده تو کوچه از همون کوچه های شعر فریدون مشیری که می شه توش عاشق شد.مامان خونه نبود فقط خواهرم بود و برادرم ،دروغ گفتم ،که می خوام برم از دوستم جزوه بگیرم، تو این بارون .ژاکت سفیدم رو تن کردم و رفتم بیرون.جائی که به هم رسیدیم هردومون خیس و آب کشیده بودیم آخه به توصیه سهراب سپهری بی چتر رفته بودیم زیر بارون.قدم زدیم حرف زیادی رد و بدل نمی شد فقط یه حس عمیق بود، یه حس بی نهایت..

سرنوشت من با اون پسرک رقم نخورده بود بعد از 4 سال دوستی سرنوشت جدامون کرد اون رفت پی زندگیش من هم پی زندگی خودم.

4 سال دیگه روش زحمت کشیدم تا تونستم فراموشش کنم خیلی از موقعیت ها رو از دست دادم.ولی ازپسش براومدم تونستم فراموش کنم، اون پسرک رو ،داستان عشقم رو ،حتی حسم رو...

الان 20 سال از اون ماجرا می گذره کسان زیادی تو زندگیم اومدند و رفتند ولی هیچکدوم باعث نشدند حس گم شده ام رو پیدا کنم حتی فکر می کنم خود اون پسرک هم دیگه نمی توه اون حس رو بهم برگردونه .حسی که تو دریای وجودم غرق شد یعنی غرقش کردم و ظاهرا قصد دارم تا آخر عمرمم به عزای مرگش بشینم.