گمشده
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی:

گاهی وقتا می شه فشار سنگینی رو روی دوشت احساس می کنی نمی دونی چیکار کنی .نه راه پس داری نه راه پیش .هی فکر می کنی ، فکر می کنی ، فکر می کنی ..ولی به هیچ جا نمی رسی .

دوستهات می خوان کمکت کنند ولی نمی تونند .تو هم دوست داری که کمک بخوایی ولی نمی تونی .

هر کسی تو هر موقعیتی یه جوری سعی می کنه کمکت کنه ولی همه اونها هم میاد بار می شه و کوله بارت رو سنگین تر می کنه .

امروز یکی از اون روزهاست ، بد جوری خسته ام ..

کاش می شد همه این فکر ها رو ، اضطراب ها رو ، در به دری ها رو ، بگذارم کنار و بیام پیشت ..

بیام پیشتو مثل اون موقع ها ساده ساده فقط بگیم و بخندیم بی خیال دنیا و قیل و قالش

انگاری که همین یه روز رو تو تموم زندگیمون داریم . باهم بریم کوه برف بازی بعد با یه تیوپ گنده سر بخوریم و بیاییم پائین ... بعدش بریم یه چایی خرمای داغ مهمون من و غزلش مهمون تو ..

باز رفتم تو رویا. تو فکر بودن باتو .اصلا یادم رفته که رفتی خیلی وقته که رفتی و منو تنهام گذاشتی .اصلا می دونی چیه هر چی گرفتاری که سرم اومده از همون موقعست که تو رفتی . حتی حساب سالهاش هم از دستم رفته که کی رفتی که چی شد که رفتی .

ومن برای برگشتنت چیکار باید می کردم . آخه اونقدر از دستم دلخور رفتی که .. حتی مجال ندادی دلیلش رو بپرسم .

آره حالا تو نیستی و من دیگه نمی تونم بار این تنهایی رو به دوش بکشم . حداقل بگو که کجایی ؟ که گاهی بیگاهی بیام و از دور ببینمت شاید که نگاهمون دوباره به هم گره بخوره و تو یه لبخند بزنی از همون لبخند های همیشگیت و من هم مست نگاهت بشم مثل همیشه .

فقط بگو کجایی خودت می دونی که اونقدر برام عزیزهستی که به خاطرت تا اونوردنیام حاضرم بیام ... پس منتظرتم یادت نره ... فقط بگو که کجایی ؟