داستان یک دوست
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٩  کلمات کلیدی:

همه چی مثل همیشه از یه نگاه شروع شد نگاهی که اون موقع ها خیلی ارزشمند بود و عزیز. ولی بعدترها معلوم شد که اونی نبوده که باید باشه . همه شرایط برای عاشقی فراهم بود یه دختر 21 ساله دانشجو ، یه همکلاسی با نگاهی پر از خواهش که هر دو برای ورود به دانشگاه سراسری خیلی زحمت کشیده بودند و داشتند طعم شیرین موفقیت رو می چشیدند . همه چی خوب پیش می رفت نگاههای پر کشش ، انتظارهای پر از اشتیاق دیدار، باهم بودن های پر از زندگی . حتی موفقیت هم دیگه برای دخترک رنگ تازه تری گرفته بود همه زندگیش خلاصه شده بود در عشق بودن با پسرک . بگذارین برای پسر و دختر قصه دو تا اسم بگذاریم تا راحت تر بشه تعریفشون کرد سارا و یعقوب.

یعقوب گیتار می زد صدای خوبی هم داشت که کلا واسه دخترا دلنشین بود درکل شخصیت دوست داشتنی بود . ولی سارا یه دختر معمولی بود. یه دختر معمولی عاشق . رابطه سارا و یعقوب ادامه داشت ، سارا کاملا خودش رو به یعقوب واگذار کرده بود ، همانطور که شرط عاشقی ایجاب می کنه. روزها وشبهای خوش پشت سر هم می گذشتند سارا به عشق بودن با یعقوب ارشد رو هم قبول شد ،غافل از اینکه دست سرنوشت قراره چی براش رقم بزنه.

یعقوب شروع کرده بود به بهانه گیری یعنی از اولش هم قولی به سارا نداده بود فقط عشق وجود سارا رو بال و پر داده بود ، همانطوری که رسم خیلی از پسراست .ولی سارا نفهمیده بود هر بار پیش خودش گفته بود: یعقوب یک روزی اونقدر که من عاشقشم عاشقم می شه ، ولی دریغ . حالا 3 سالی بود که با هم بودند یعقوب دلش حال و هوای دیگه داشت مهاجرت ، فرار ، آدم تازه ، کام تازه و .. خلاصه روحیاتش فرق کرده بود و هر روز کارش شده بود شماتت سارا که من به درد تو نمی خورم و این رابطه عاقبتی نداره و کلی حرف همین تیپی که همیشه آخر رابطه ها پسرا به دخترا می زنند.

سارا تو وضعیت بدی گرفتار شده بود از طرفی خودش رو از دست داده بود ، از طرفی داشت یعقوب و آینده ای رو که با اون واسه خودش ساخته بود از دست می داد و از همه بدتر اینکه مجبور بود از بچه ای که تو وجودش از این عشق نطفه بسته بود دل بکنه. برای یک دختر 24 ساله تو شرایط اون سالها شرایط خیلی شرایط سختی بود .شاید الان خیلی مسائل عادی تر شده باشه ولی اون موقع ها داشتن رابطه با پسر به خودی خود تابو بود چه بمونه با این شرایطی که برای سارای قصه به وجود اومده بود.

هیچ راهی جلوی خودش نمی دید جز یکی و فقط یکی : اینکه از دست این دنیا و عشق یعقوب خودشو خلاص کنه . قرص می خوره خیلی هم می خوره ولی باز سرنوشت جور دیگه رقم می خوره تا درسهایی رو بده . زنده می مونه . سارا و یعقوب از هم جدا می شن . سارا می فهمه که احساس یعقوب هیچ وقت عشق نبوده هیج وقت و این عشق تو وجود خودش بوده و اصلا نیازی به وجود یعقوب نیست که زندگیش رو ادامه بده فقط باید نگذاره شعله این عشق تو وجودش خاموش بشه ، رشد می کنه ، تحصیلاتش رو ادامه می ده حتی از یعقوب هم جلو می زنه.

یعقوب اما چی ؟ از شهرش خارج می شه ، رابطه های جدید شروع می کنه ، گروه موسیقیشو به هم می زنه ، سر خودشو مشغول می کنه . موفق می شه ، کار خوبی گیر میاره ، به خاطر محبوبیتش یه دختر تهرانی پولدار سر راهش قرار می گیره .یه عاشق دیگه ولی این بار این یکی جنس پسرا را رو می شناسه ، گام به گام و با احتیاط رابطه برقرار می کنه و از شهرستانی بودن یعقوب برای به دست آوردنش استفاده می کنه و به دستش میاره .آره یعقوب ازدواج می کنه ، پدر دخترک به یعقوب کمک می کنه تا خونه بخرند و دخترک خوشحال و سرمست از این وصال ، فکر می کنه تنها راه حفظ شوهرش همینه که اونو محدود کنه و بسته کنه و ... و نمی دونه که ذات آدما رو نمی شه خرید نمی شه عوض کرد .

یعقوب اما فکر می کنه بهترین راهی رو که می تونست بره رفته .شایدم اصلا فکر نمی کنه ، ولی شکستن دل بهای کمی نداره و باید بپردازدش .حتی قاتل ها هم آدمای بدی نیستند فقط به رشد بیشتری احتیاج دارند ، فقط کمبود های بیشتری داشته اند که باعث شده سقوط کنند .ولی  یک روزی یک جایی رشد می کنند و نوری ظلمت وجودشون رو روشن می کنه شاید اون روز یعقوب درد بیشتری از سارا بکشه شایدم خیلی دیر شده باشه و اون روز آخرین روز زندگیش باشه و بسیاری شایدهای دیگر.