چنته لازم
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٤  کلمات کلیدی:

انسان است دیگر، گاه دلش بدجور می گیرد. از آن گرفتن ها که خود نیز نمی داند چرا؟!

گفتم گرفتن نه تنگ شدن، چون هر کدام وادی است برای خود، تنگ شدن نیازمند کسی یا چیزی است که با آمدن او و رفع نیاز دلتنگی نیز رفع می شود

ولی دلگیری بالاتر از این حرف هاست، غمی بزرگ سراسر دلت را فرا می گیرد، طوری که نه آغازی نه پایانی را نمی توانی برای این دلگیری متصور شوی.

به نظر چیزی نیست که تو را سر ذوق آورد، انگیزه ای که به تو امید پیش رفتن و زندگی دهد. می مانی که در این وادی پوچ چه کنی؟! هر چند که نوعا هیچ است ولی نه پوچ و همین پوچی از ارزش هیچی آن می کاهد..

سعی می کنی به مانند سایرین خیلی عادی و نرم به زندگیت ادامه دهی ولی می بینی که نمی توانی، چرا؟! چون همه اشتیاق هایی که در وجود دیگران شعله می کشد، چه صحیح و چه غلط، در تو نیست، یا اگر هم بوده مرده.

نمی دانی این مرگ را عزیز بداری و مغتنم یا نه به مبارزه اش برخیزی.

نمی دانی لذت دلبستگی را بخواهی یا هیچی آزادی را و یا رنج عطوفت را. و همینطور بین واژه ها غلت می خوری، گوئی رسالتت همین پرسه است.

با دلی گرفته و آشوب رو به درخت بید مجنون می نشینی و او را هم دل تر از همزاد خود می یابی. واین چه حکمتی است که او را معشوق تر و عاشق تر می یابی، کسی که بتوانی با او درددل کنی و از عاشقانه هایت بگویی. و او چه باوقار با وزش نسیم عاشقانه هایت را تکریم می کند. وتو چقدر دوست داری شب را در آغوش او به خواب روی و صبح را با نوازش های او از خواب خیزی.

به راستی چرا ما انسان ها که قرار بوده برتر مخلوقات باشیم به چنین روزی مبتلا گشته ایم، که حیوان و درخت را مرحم تر بیابیم و از الفبای زندگی غافلیم ....