طلسم - 2
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۳  کلمات کلیدی: داستان

بی بی زن مهربونی بود همه اهل ده دوسش داشتند، اون و کربلائی حسین عاشق هم بودند، خدا بچه نصیبشون نکرد همه اهالی نشستند زیر سر کربلائی حسین خوندند که برو زن بگیر زن که اجاقش کور باشه زن نمی شه که، خود بی بی هم آخریا راضی شده بود بس که دوسش داشت می گفت من راضی نیستم تو بی نسل بشی می گفت حتی خودم می رم واست خواستگاری، ولی کربلائی حسین زیر بار نمی رفت می گفت من نمی تونم جز تو زن دیگه ای رو بغل کنم چه بمونه بشه مادر بچه ام، می گفت تو واسه من بسی من اصلا بچه واسه چیمه.

مائده نوه خاله بی بی بود از بچگی با هم بزرگ شده بودن، جیک تو جیک بودنِ این دوتا زبون زد ده بالا بود به زور شوهرش دادن به یه مرد 15 سال از خودش بزرگتر، مرده مرد خوبیم نبود. قبل تر از مائده دوتا زناش سر زا رفته بودند ولی خب وضع مالی پدر مائده خوب نبود ناچار شدند مائده رو بدن به یاسر. یاسر هم همچین وضع مالی خوبی نداشت و دخلش به خرجش نمی خورد. ولی خب یه خونه خرابه ای داشت که خب واسه پدر دختر مهم به نظر می اومد، مائده 16 سالش که بود اولین بچشو به دنیا آورد، یه پسر ضعیف و مردنی که همه می گفتند به سال نمی رسه  و می میره ولی زنده موند و از پس اون سال به سال بچه دار شد، مادر زینب بچه هشتم مائده بود که تقریبا تو کوچه های ده بزرگ شده بود و بعضا هم بی بی خانم که حسرت بچه رو داشت از ده پائین میومد و می برد پیش خودش. این بود که بعدنا که بزرگ تر هم شد همه خواستگاراش از ده پائین بودند و آخر سرهم با آقا معلم ده ازدواج کرد.

معصومه و آقا رضا با هم جور بودند و زندگی خوبی رو هم داشتند که این خوشبختی بعد اومدن زینب دو چندان شد، تا اون روز و اون اتفاق بد که همه شیرازه زندگیشون رو به هم ریخت. معصومه سخت مریض بود. اون سال بارون بدی باریده بود. دکتر ده نبود و مجبور بودند معصومه رو به درمونگاه شهر برسونند، آقا رضا یه ژیان قدیمی آبی رنگ داشت، اون شب هم بارون بدی شروع به باریدن کرده بود. یکی از کسانی که حادثه رو دیده بود تعریف می کرد که گویا لاستیک ماشین ترکیده و آقا رضا هم نتونسته ماشین رو رو زمین لیز کنترل کنه و ماشین سر خورده. از اون روز به بعد زینب شد دختر بی بی هر چند که جای نوه اش می شد.