طلسم - 1
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۱  کلمات کلیدی: داستان

 می گفتن جادوش کردن، دخترک رنگ به چهره نداشت و همینجور به نقطه ای دوردست چشم دوخته بود. از موقعیکه اهالی روستا می شناختنش همینطور زیبا بود و جذاب. تقریبا هیچ پسری تو اون حوالی نبود که خاطر خواهش نباشه و یک بار به خواستگاریش نرفته باشه. ولی سرنوشت همشون یکی بود و همه یه جواب بیشتر نمی شنیدند، نگاهی سرد رو به پنجره و قطره اشکی که از چشم جاری می شد و حتی توان گفتن نه به زبون رو نمی داد.

دخترک پدرو مادر نداشت و توسط بی بی خانم مهربون ده بزرگ شده بود. از وقتی بی بی رفت تنهاتر شد و نگاهش عمیق تر و سردتر. رفت و آمد زیادی باکسی نداشت. صبح ها که بیدار می شد با سگ خونه و چوب به دست می رفت سر زمینی که از بی بی به جا مونده بود و دم دمای غروب بر می گشت. سر راه با کسی حرف نمی زد و اگه کسی هم مخاطب قرارش می داد معمولا فقط می شنید و جوابهاش خلاصه می شد به یک آره و نه مختصر.

یه عده از مردم روستا می گفتن از موقعی که یوسف پسر مشتی حسن توسط گرگا دریده شده اینم اینجوری شده، آخه یوسف و زینب همبازی دوران کودکی هم بودند و از بچگی با هم بزرگ شده بودند، یه عده دیگه هم می گفتند از وقتی که خواستگاری یعقوب پسر کد خدا رو رد کرده و بعدش هم خودکشی یعقوب، این اتفاق افتاده، می گن کدخدا و خانواده اش نفرینش کردند.

در کل همه اهالی ده عقیده داشتند پای یه طلسم، جادو یا نفرین درمیونه که اینطوری این وضعیت عجیب رو برای زینب جذاب ده به وجود آورده که جوابش برای همه خواستگاراش نه است.