و مرگ همین نزدیکی هاست
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٢  کلمات کلیدی:

خبر سقوط هواپیما رو که شنیدم خیلی شوک نشدم و پشتم نلرزید چون فکر می کنم وقتی  یه اتفاقی به دفعات و با فواصل زمانی  کوتاه رخ می ده آدم نسبت بهش بی تفاوت و سر می شه حتی اگه این اتفاق از دست دادن عزیزی یا مرگ باشه.

همه بی تفاوت شدیم به مرگ، البته نه از نوع طبیعی و معمولش، بلکه حتی نسبت به مرگ حادثه ای. تا اونجائی که حتی توی خونه هم نمی شه به زنده بودن مطمئن بود، البته همین خود مزایایی هم داره و باعث می شه هر بار که سالم سر رو بالش می گذاریم ده ها بار شکر کنیم و همینکه بی مسئولیتی ها دیگه بچشممون نیاد و همینکه دیگه خواسته های طبیعی دیگرمون رو نبینیم و ...

امروز خبری رو خوندم از زنده موندن یکی از سرنشینان هواپیمای مسافربری تهران طبس، اینکه قراربود به ماموریت اعزام بشه و درست تو آخرین لجظات ماموریتش کنسل شده و به یکباره پرت شدم به 10 سال پیش که درست برعکس همین رخداد برای یکی از همکاران من رخ داد مرد جوونی با فرزندانی دوقلو که قرار نبود به ماموریت اعزام بشه و تو آخرین لحظات با یکی دیگه از همکاران جابه جا می شه و می ره ماموریت و هواپیما این بار به کوه های لرستان برخورد می کنه و متلاشی می شه، بعدتر هم یاد دخترخاله تازه عروس یکی از دوستانم افتادم که داشته می رفت سفر و هواپیما در زنجان سقوط می کنه و دوباره همه کابوس های شبونه خودم به سراغم اومد که هر بار شکیب می رفت ماموریت و بر می گشت من می مردم و زنده می شدم تا خبر رسیدنش رو بهم بده، تازه اون هم تو دورانی که موبایلی وجود نداشت و برخی اوقات تا به محل مناسبی برسه و خبر بده من آشوب بودم....

خیلی به این مساله فکر کردم که مرگ چه نوعش مطلوبه و یا اصلا اینکه چرا اینقدر منفوره در حالیکه به نظر من جائیکه زندگی نیست خیلی هم مطلوبه. و اینکه چرا ما آدما همش از این آرامش ابدی گریزانیم و هراسان ، شاید به دلیل وابستگی هامون باشه شاید هم به دلیل وحشت از نیستی یا ترس از ماورائی که نمی دونیم هست یا نیست و یا اصلا چی هست !

به هر حال ترس از مرگ هر دلیلی که داشته باشه جزئی از روند زندگی بشریت محسوب می شه و باید اون رو پذیرفت و اینقدر باهاش ستیز نکرد و ازش گریزون نبود، این چیزیه که تو این نقطه از زندگیم بهش رسیدم، هر چند که شاید به رغم این عقیده بسیار هم جون دوست باشم :)