نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد آوردن
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٩  کلمات کلیدی:

نوشتن از او بسیار سخته در حالیکه بسیار هم ساده است، کسی که نهایت برای برون رفت از پیچیدگی اوضاع و برای اینکه بگه باید با دل ایمان آورد نه با منطق و استدلال گفت : "من با احساسم دین را پذیرفتم" و چه زیبا گفت. قصد من در این نوشته صحبت راجع به افکار و عقاید او نیست، حتی راجع به خط مشی و سیاست او. من هم از او می نویسم به همون دلیلی که او اسلام آورد، یعنی با احساسم. حسی درونا من رو به این سمت می کشونه که از او بنویسم از افکارش، از درایتش و از روحش. روحی که به قدری در کتاب هاش جاریه که تو هر سطری که می خونی گویی روح خودت از کالبد بیرون اومده و شاهد وقوع حالات روانی مندرج در سطوره.

البته شاید دلیل این انطباق نزدیکی روحی بسیاریه که با او حس می کنم، که قطعا همینطوره. دغدغه های مشترک، افت و خیزهای روحی مشترک، موقعیت های مشترک و چه و چه. گاهی با خوندن کتاب هاش چنان غرقه در دنیای دیگه ای می شم که گویی روبروش نشستم و او چشم در چشم من داره برام صحبت می کنه و یا هدایتم می کنه. و چقدر من بی سعادتم که در دوره او نبوده ام و چقدر خوشبخت که خودم رو در آثار او پیدا می کنم.

از ابتدای گشایش این وبلاگ قول دادم که نوشته ای از دیگران رو اینجانگذارم ، یا حداقل وب رو با حرفای گفته شده دیگران پر نکنم و تا اینجا هم پایبند بوده ام ولی برای گفتن از او باید نوشته هاش رو به خصوص مشترکاتش با روحم رو اینجا بگذارم  :

" پس چه مرگته ؟ دنبال چه می گردی ؟ نمی دانیم، اما می دانیم که این ها ما را بس نیست. نمی گوئیم اصلا به کارمان نمی آید، اما کفایت نمی کند ودرد از همینجا آغاز می شود، درد بی درمان و غم های ناپیدایی که از عمق روح می جوشد و اضطراب ها که درون رابه تلاطم های وحشی و طاقت فرسا مبتلی می کند."

"جهان برایم دیگر هیچ نداشت،ومن دلیر، مغرور و بی نیاز، اما نه از دلیری و غرور و استغناء، که از نداشتن، که از نخواستن. زندگی کوچکتر از آن بود که مرا برنجاند و زشت تر از آن که دلم بر آن بلرزد. هستی تهی تر از آن که به دست آوردنی مرا زبون سازد ومن تهی دست تر از آن که از دست دادنی مرا بترساند."

" و تلخی و بدبختی شعور را بر لذت و سعادت بیشعوری برگزید و عصیان کرد وآن میوه بینایی را خورد و تا از حلقومش فرو رفت بهشت عدن در چشمش کویر خشک شد و آرامشش اضطراب و یقینش حیرت و لذتش الم و سیرابیش عطش و این است که ظلوم و جهول است و این دشنامی است که تنها انسان شایسته آن است."

"تنهایی صفت بارز وضع انسانی است."

"هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم!و هنر من و بزرگترین هنر من ؛ فن زیستن در خویش."

"با او ... بی آنکه به حضور او نیازمند باشم، زندگی یی در اوج آسمان ها داشتم و چه زندگی سیراب و سرشاری است که آدمی در کنار معشوقی دلخواه زندگی کند، بی آنکه رنج تحمل کسی را داشته باشد. وصالی در تنهایی مطلق خویش، با عزیزی که هست و ... نیست."

"ومن که برای تخفیف اندک رنج بسیارم، از خشم نیز محروم شدم – چه رنجی که در آن کسی را نتوان محکوم کرد، طاقت فرساست."

"اما نه ...نه، من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را. من یک متوسط بی چاره بودم و ناچار، محکوم که، پس از آن نیز، باشم و زندگی کنم، نه، باشم و زنده بمانم و در این وادی حیرت گم باشم و همچون دانه ای که شور و شوق روئیدن ها در درونش خاموش می میرد و آرزوهای سبز دردلش می پژمرد، در برزخ شوم این پیدای زشت و آن ناپیدای زیبا ، خورد گردم. که این سرگذشت دردناک و بی حاصل ما است، در برزخ دو سنگ این آسیاب بی رحمی که ... زندگی نام دارد."

"فاجعه ای ناگریز می رسد و آن هنگامی است که عشق با معشوق مغایر می افتد و از این دو، یکی را باید قربانی کرد. و عشق به فرزند از این گونه است. عشق خدا به انسان نیز از این گونه است. عشق دراوج اخلاصش به ایثار رسیده است و در اوج ایثارش به قساوت!"

"من که احساس می کنم گاه در خود نمی گنجم، خود را با چه بیچارگی و عجز و التماس و تلاشی وامیدارم که با خودم سر کنم، مدارا کنم و بسازم و بسیار کم به حرفم گوش می دهم، همیشه سرکشی می کنم و نا خشنودی و همیشه در کمینگاه خودم گوش خوابانده ام تا از خویش بگریزم؛ من که خودرا همچون پاره ای آتش در دست خود نگه داشته ام و همیشه از سوزش خویش می نالم ... من که نمی دانم با خودم چگونه کنار آیم؟! چگونه با خویش سامان گیرم؟!چگونه باخودم خو کنم؟! که خودم بسم باشد..."

البته با همه جملات بالا دیگه مشخص شد که این او کیست؟ مردی که نگیم بی نظیر ولی کم نظیر بوده یا شاید حتی در دوران خودش بی نظیر، کسی که می تونه اینقدر بی ریا دغدغه های روحیش رو با قلم به کاغذ بکشه، دغدغه هایی که شاید و حتی مسلما دغدغه های تک تک ما و دغدغه های انسان بودنه، اگر که اندیشه کنیم. و اسم کتابش رو می گذاره هبوط در کویر و چه نام هوشمندانه ای.

و من چه زیبا می فهمم این دغدغه ها رو و چه عاجزانه حس می کنم دردی رو که حس کرده و چقدر سعی دارم تا بتونم روحی رو کشف کنم که او نوشته و هزاران هزار نفر دیگه ای که از همین دغدغه ها نوشتن، کسانی که شاید نپسندم در این مقالی که دارم راجع به دکتر شریعتی می نویسم اسم اون ها رو بیارم ولی قطعا بخش هایی از روحشون تکه هایی از پازل روح ایشون بوده و شاید روح من یا شما، حتی دیگرانی که فکر می کنند دغدغه ای ندارن و اندیشه ای نمی کنند و چقدر زیباست نظاره گر این روح جمعی بودن، روحی که تو وجود تک تک اعضای بشر در جریانه و وحدتش رو اینگونه به رخ می کشه.