واگویه های آخر شبی
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٧  کلمات کلیدی:

کاش می شد از تو بنویسم، اینکه چقدر برات دلتنگم ، اینکه چقدر شب  رو به روز می رسونم به امید اینکه اون روز نشونه ای علامتی از تو ببینم، اینکه همه سرخوشی هام از غم نبوده توئه.

تویی که همیشه برام بودی و هستی ولی بودت رو باور نمی کردم و هستت رو منکر می شم، شاید که یه روزی بشه که تجلی پیدا کنی به هیاتی که تو ذهن من از تو شکل گرفته، شاید هم یه جوری که حتی نمی تونم تصورش رو بکنم .

اون موقع است که انگاری همه دنیا رو به من دادن، ای تو که همه دنیای منی. وقتی خواستی بیایی قبلش بهم بگو می دونی که تحمل مهمون سرزده رو ندارم، البته که تو مهمون نیستی، ولی خب دوست دارم واسه دیدنت حاضر باشم، خوب باشم، سرحال باشم.

وقتی میایی همون عطر همیشگیت رو بزن، عطری که بوی گل بهار نارنج رو می ده، همونی که باغ دلگشا ازش سیراب و مسته. گاها بهش حسودیم می شه، باغ رو می گم، که همیشه عطروجودت رو می چشه و سرمست می شه.

یادم باشه این دفعه اومدی یه حرف مهمی دارم باهات، کلی درد دل مونده سر دلم، کلی غم و گریه که فقط پیش تو می تونم خالیشون کنم، البته نمی دونم چی می شه که وقتی میایی اصلا دردی نمی مونه که بخوام مویه کنم.

به یادت یه گلدون پیچک تو ایوون خونه کاشتم، حسابی بهش می رسم تا وقتی میایی ببینی که چقدر یادت سبزه که نکنه گله کنی که حواسم بهت نیست و تو فکرت نیستم.

 یه مشکلی دارم، اصلا یادم نیست که چند وقته که نیستی یعنی به نظرم خیلی دوره، خیلی وقته که نیستی، شایدم هستی و خودت رو غایم کردی به عادت قدیم ، ولی من دیگه برای غایم باشک بازی خیل خسته ام می فهمی که، هر جا هستی خودت رو نشون بده، حتی جاهایی رو که می دونستم اونجاها غایم می شی رو یادم نمیاد، با من بازی نکن، بیا.

گفتم بازی یاد بازی افتادم که تو بچگی هام با هم داشتیم، یادته ؟ من هی می خوردم زمین، هی بزرگ می شدم و کوچیک می شدم، هی غر می زدم، آخه بازیشو دوست نداشتم، تو هم همیشه می گفتی صبر کن، صبر کن بالاترین امتیاز مال کسیه که خسته نشه، بلند شه و بازی رو ادامه بده ومن هیچوقت نفهمیدم قانون این بازی رو، ولی تو ظاهرا دوستش داشتی. خواستم بگم من هنوزم که بزرگ شدم این بازی رو دوست ندارم و فکر کردن بهش هم اذیتم می کنه و فقط به خاطر تو بازی می کنم.

شب که می شه همه خاطراتمون رو مرور می کنم و توش تنها چیز پررنگی که همیشه کلافه ام می کنه بودنا و نبودنای توئه، اینکه تا میام به جاهای خوب خاطرات برسم یکهو تو محو می شی گوئی که اصلا از اول خاطره هم نبودی و این برام عجیبه ، اینکه نتونم تو رو حتی تو خیال هم داشته باشم ....