عجب حکایت غریبی
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٥  کلمات کلیدی:

عجب حکایت غریبی شده این قصه زندگی، همه تلاشتو می کنی وارد دانشگاه بشی بعدش کار بعدش ازدواج، بعد هم دوباره دوباره کار تا بتونی یه سقف امنی رو برای خانوادت فراهم بکنی اونقدری که زیر بار فراهم کردن این مامن له می شی، خرد می شی.

بعد روزگار یه چند تا سیلی دیگه هم نثارت می کنه، گوله شده پرتت می کنه یه گوشه ای، طوری که از خستگی و فشار نا نداری دوباره بلند شی.

بعد اینکه حسابی همه توانت رو جمع می کنی و به زور از جات بلند می شی و همین که تلو تلو خورون می ری سمتش تا جواب سیلی اولش رو بدی، این بار دیگه به سیلی خوردن دوم نمی رسی و فوتت که می کنه ولو می شی.

خودت رو وسط بی کَسیی پیدا می کنی که اصلا حقت نیست، 10 سال زندگی مشترکتو ازت می گیره، دستمزد زحمت 7 ساله برای کاری رو که با همه عشق و علاقه بهش پرداختی رو ازت می گیره، پررنگ ترین شخص زندگیتو که هیچوقت به ذهنت هم خطور نمی کرد که یه روزی خودت با افکار خودت تو ذهنت بکشیش رو ازت می گیره.

و تو می مونی این وسط هاج و واج که چه کردم و چه شد، ولی تو از پا نمی شینی دوباره باهمه توان نداشته و تحلیل رفتت سعی می کنی بلند شی و این بار موفق می شی که محکم تر از دفعه پیش پاشی و این دفعه تویی که بهش حمله می کنی، می ری دانشگاه تا تحصیلاتت رو ادامه بدی، سعی می کنی به آرزوهای دفن شده و تحقق نیافتت بپردازی هر چند که هنوز تیر و ترکش های گذشته ات اذیتت میکنن، یه سری آرزوهای دفن شده ای هم داری که دیگه شاید هیچوقت تا آخر عمر بهشون نرسی چون زمانشون از دست رفته.

ولی خب خوب که دقت می کنی می بینی ارزش چیزایی که به دست آوردی خیلی خیلی بیشتر از اونایی که ازدست دادی، که شاید وقتی داشتی از دست می دادیشون کلی بهت فشار آورده و همچنان هم زیر بار عذابی. اماخودت رو تو موقعیتی پیدا می کنی که انگاری از زمین و آسمون داره برات نعمت می ریزه، دوستی های نویی که هیچوقت به فکرت هم خطور نمی کرد بشه که جایگزین دوستی های قدیمیت بشن، بینش های نو، افکار نو.

و اینجاست که جز شکر کاری از دستت بر نمیاد، شکر بابت این همه نعمتی که دورت ریخته و شاید نمی دیدشون و یا نسبت بهش بی تفاوت بودی و  بایست که سیلی می خوردی تا بیدار شی. تا بتونی تیکه های پازل زندگیت رو با قطعاتی که مال خودش پر کنی.

شاید زندگی معمولی نداشته باشی، مجبور باشی سختی هایی رو تحمل کنی و یا همه سرزنشت کنن، حتی گاها ممکنه خودت هم خودت رو زیر سوال ببری و یا از شدت عجز و نیاز به گریه پناه ببری، ولی الان دیگه وجودت پر از یقینه، ایمان  به خودی که یگانه پناهته و البته وجود منحصر به فردی که دیگه نمی شکنه چون دیگه یه جنس دیگه است .